شال گردن نارنجی رو پیچیدم دور  گردنم و تو شهر قدم زدم و پزشو دادم ^.^
ترکیب درشت بافتی از نارنجی کم رنگ تا پر رنگ( ووووی دلم غش رفت)
راستش برای دوران دبیرستانمه و دوست عزیزی برای تولدم داده بود مامان مهربونش برام ببافه^.^ اما اعتماد به نفس استفاده کردن ازشو نداشتم:| فکر میکردم بچه (تر!) میشم:| ولی خیلی بهم میومد^.^:دی بیخیال ِ این فکراااا ، امروز که گذشت: )

بشنوید(دانشگاه.رستاک)
مدیونید فکر کنید من حس میکردم اونجا که رستاک میگه "با شال گردن از همه زیباتری" به خودم میگرفتم هااع:دی


گذاشتمش تو پوشه ی: دانلود
+      الهامـ 

1. دوستش خبر داد که فلانی هم ارشد همین جا قبول شد. داشت جلوی آیینه رژشو میزد که این خبر بهش رسید. تا دانشگاه بهش فکر نکرد. روز اول کلاسای ارشد بود . استاد ِ مذهبی ای خیلی زودتر از دانشجوها سر جاش نشسته بود. احتمالا پروازی بود و زود رسیده بود. استادای پروازی خسته تر از اونن که تا اتاقشون که خیلی دوره برن. سلام گفت . چهره ی آشنایی ندید. کم کم چند نفر دیگه اومدن. اکثرا سن بالا و خیلی رسمی.  استاد صحبت هاشو شروع کرد و با متلکی گفت که آیا شنیدید این درس آسونه که دیر و کم تعداد حاضر شدید؟ و بعد پوزخندی زد. تو همین لحظه در باز شد. خودش بود.  عذر خواست و سمت پسرا نشست.  خیلی وقت بود ندیده بودن همو. کلاس گذشت و بیشتر معارفه و توضیح پروژه بود. وقت ِ انتخاب هم گروهی بود! حواسش به صدای پسرا بود که کی با کی هم گروه میشه .

+گروه 3 آقای " " با ؟ 

- من 

+شما آقای؟   

- " "

دخترا هم گروه بندی شدن. اسمش خونده نشد..

استاد عینکش رو  رو  بینی استخونی تکون داد و گفت یه خانوم و یه آقا موندن که خب  هم گروه  میشن.

 فامیلی پسر براش آشنا بود، تو دوره ی کارشناسی میشناختش و اصلا باهم ارتباطی  نداشتن. هم گروهی شدن با پسرا وقتی میشد نشه براش سخت بود.

تغییراتی توی گروه ها رخ داد.خیلی سعی کرد توی جابه جایی ها هم گروه خانومی داشته باشه اما گره طوری بود که  باید یکی از پسرا با کلاس دیگه ای بشینه. صداش اومد

- استاد؟ گفتید چه ساعتی؟ 

*با خودش فکر کرد چقدر دوست داره از کلاسی که هر دومون توشیم بره.فرار کنه..

استاد :  9:45

-نه من نمیتونم


*حس کرد اصلا براش مهم نیست که داره با یه پسر هم گروهی میشه که راحت بیخیال شد.

استاد سرشو سمت دخترا چرخوند و گفت

+ پس شما خانم نمیتونید گروهتونو عوض کنید با همون آقا میمونید.




2.به در ِ کلاس که نزدیک شد جمعی از پسرای ناشناس رو دید ..دقیق تر شد، به بهونه ی مرتب کردن موهاش دستشو جلوی چشاش و رو سرش کشید تا بتونه بی استرس تر تو کلاس رو نگاه کنه..انگار هیچ دختری نبود! خیلی ریز لباشو جمع کرد و بعد آروم با سلام حضور خودشو اعلام کرد. بین پسرا یه همکلاسی ِ آشنا ترم بود اما هم رشته ای نه...باهاش سلام علیک کرد و رو  دور ترین صندلی ِ آبی رنگ ِ شرقی ترین قسمت ِ کلاس ،تنها نشست. دستشو از زیر مقنعه پشت گردنش برد و موهای باز شده رو گردنشو پس زد دوباره یواش به پسرا نگاه کردو پاشو رو پاش انداخت نشست. روتخته نوشته بودن دانشجویان ِ ترم 4 و ترم 5 کارشناسی .حرف چنتایی از پسرا درباره ی رئال بارسا بود .دو تاشونم که قبلا دیده بود داشتن درباره ی اون فیلمه که خودشون میدونستن حرف میزدن و بعضا کرم هایی هم میریختن.. برای پر کردن وقتش یا شایدم بیشتر سر نرفتن حوصله ش  خواست خودشو با گوشیش سرگرم کنه.اعصابش خورد بود که کل ترم قراره تک باشه.اسمس داده بود که "خانوم ِ گلم؟ چرا جواب نمیدی؟ کجایی؟"  پایی که رو پاش بود رو تاب میداد و دوتا اسمس قبلیش رو هم میخوند وبا آب و تاب   جواب مینوشت که "وااااای خانوم گلت بیــن کلی پسر ِ بی تربیت گیر کرده.  ببین تنها دختر کلاسم:(((" با خودش فکر کرد  چی میتونه جواب بده. که کلاست رو عوض کن تنها نباشی؟ میدونست خیلی حساسه رو هم گروه پسر داشتن،میدونست دوست نداره خانوم ِ گلش تو فضای ِ مردونه و غریبه واری درس بخونه.میدونست اینا براش مهمه..آرامشش براش مهمه. باز در حال ور رفتن با تارای موهاش که میزد بیرون از مقنعه ش به کلاس نگاه کرد که گوشی ِ گذاشته شده رو پاش ویبره رفت.

+ "بی تربیت؟ چی میگن مگه؟ (اخم)  واقعا هم کلاسی دختر نداری؟ الهی بمیرم برات ..کیا هستن؟ چی میگن مگه؟"


با خودش فکر کرد شاید رگ غیرتش باد کرده.ذوق کرد ولی خب بحث حرف بی تربیت بودنو چطور براش توضیح میداد که اونطور که فکر میکنه نیست و فقط یه حس دخترونه بود که وقتی تنها نشسته بین کلی پسر و حرفای پسرا در مورد یه فیلم اونطوری خورده به گوشش براش عدم امنیت پیش میاد.

تو همین فکرا بود که در باز شد.پا شو انداخت پایین که برای استاد پا شه که دید خودشه.یکم اخم تو چهره ش بود.

سرشو پایین انداخت و با گوشیش بازی کرد. پسری که موقع ورود به کلاس براش آشنا تر بود  پا شده بود و  داشت باهاش دست میداد. صداشون مبهم لای شلوغی بهش میرسید .نگاهش کرد. اونم  نگاهش کرد. به میز تکیه داده بود و کلاس رو زیر نظر داشت . یکم که موند رفت بیرون.

ویبره ی گوشی...حس میکرد از حضور ناگهانیش قرمز شده، قلبش تند تر میزد که گوشی رو نگاه کرد" الهی بمیرم برات خانوم ِ گلم ..چه تنها اونور نشستی:** فلانی میگفت یه گروه دیگه هم ارائه شده.استادش آدم نیست اما صحبت کن  حتما بری اون گروه راحت باشی.غصه نخورا من همین کلاس  بغلی ام:*"

لبخند رضایت رو لباش نشست که استاد اومد تو کلاس.



3. شب به خونه رسید و به اتفاقای اولین روز کلاسهای ارشدش فکر کرد.چقدر خوب بود چقدر استادی خوب و با سوادی چقدر دوستای خوب و  مهربونی ..به دوستای سن بالا ترش که اکثرا خانم خونه و یا حتی مامانی بودن فکر کرد و بعد خندید. تو ذهنش اتفاقا از آخرین کلاس به اولین کلاس کشیده شد. "من نمیتونم" تو گوشش زنگ زد.  چشاشو بست و بی اونکه بخواد همراه ِ قطره اشکا خاطرات کارشناسیشم از ذهنش عبور کرد. "غصه نخوراا من همین کلاس بغلی ام"..گریه ش شدید شد. خاطراتی براش زنده شد که اصلا براش زنده نبودن...اشک ریخت و شب ِ اول ِ اولین روز ارشدش رو اینطور خوابید.




گذاشتمش تو پوشه ی: ویرایش نشده های ذهنم, اکسترمم های موهومی
+      الهامـ