باز 

با تو

اشتباه     

میکنم...

+      الهامـ 

باز 

با تو

اشتباه     

میکنم...

+      الهامـ 

آدم ها رو وقتی میدونید بهتون احتیاج دارن تنها نذارید..از اون پس وقتی هفته ها و ماه ها با نبودنتون با عمق جای خالیتون کنار اومدن دیگه حرفی نمیمونه که باهاتون بزنن. این آدما یاد میگیرن ساعتها حرفهاشون رو تو دلشون بزنن، تو سرشون مرور کنن دلشون سنگین شه سرشون سیاهی بره ولی دیگه حرفی نداشته باشن که بگن...تنها نذارید آهای تویی که میدونی الان یکی خیلی بهت احتیاج داره.دقیقا به تو نه هر آدم دیگه ای ولو اینکه هزار نفر دور و برشه....تنهاش نذار..یبار دیگه نکشش.

+      الهامـ  | 

انگار همین دیروز بود که الهه قرتی بافی میکرد، هانیه حرفای غول غولانه میزد، من هر روز تقریبا یک بار بلاگفارو چک میکردم، روزانه هام به روز بود و ...

انگار همین دیروز بود درس و دانشگاه و وبلاگ های هم کلاسی ها

انگار همین دیروز بود کلی انیمیشنن دیدن و کتابای خوب معرفی شدن و چله گرفتن برای زیارت عاشورا...

انگار همین دیروز بود که تو پارکینگ بابا گفت خسته نشدی از بس هرجا رفتی نه شنیدی برای کار؟؟

بابا

انگار همین دیروز بود نه این همه ماه

میل عجیبی داشتم که سال تحویل نشه(شاید فقط اونایی که عزیز از دست دادن دقیق این حالو بفهمن)، همون میل رو با همون اشد میزان حالا دارم برای کش اومدن و نرسیدن یک سال بدون پدر بودن من....

میل عجیبی دارم هر روز ماهها بگذره و نرسه روزی که سال...گر..د (حتی دلم نمیاد اسمشو بگم) بابا بشه و بعدش طبق روال همیشه جاری زندگی مجوز ها برای عروسی و شادی و کم کم فراموشی سیاهیِ غمِ از دست دادن گرفته میشه. هرچند باور ندارم فراموشی شامل این موضوع بشه ولی چیزی که ما سه تا حس میکنیم که تنها تر میشیم...تو شادی ها  باید آرایشگاه برم و لباس خوب بپوشم و واقعا خوشحال باشم برای خوشبختی و عروسی فامیلا ولی دلم برای تنهایی خودم ریش باشه....فقط دارم مینویسم میدونم کسی نمیتونه و نباید درکم کنه...

من نزدیکهای عید وقتی تمام زورم رو میزدم عقربه ها رو نگه دارم که زمان نگذره و میدیدم زورم نمیرسه گریه م میگرفت، هر روز تو هر حالتی از تسلیم خودم دربرابر سرعت گذر زمان گریه م میگرفت. یجور شکست تو بزرگترین ابعاد..آخه چجوری بگم....حالا همونطورم وقتی هر روز حرف این میشه داریم به 12ماه از گذشت روزی که بابا ما رو تنها گذاشت نزدیک میشین مث الان اشک صورتم رو پر میکنه....من چرا نمیتونم زمان رو متوقف کنم....اه..اه اه...تف تو زندگی

وقتی مامان الان رو میز کار آشپزخونه ش که بابا باب میل مامان درستش کرده داره سیب زمینی خورد میکنه و کناردستش قرصای قلب نشسته دلم میخواد فریاد بزنم ...خودم رو بزنم...و زمان رو برگردونم به زمانی که بابا بود، مامان مانتو کرم رنگش رو میپوشید و صورتی کرم با حاشیه مشکیشو میبست و علی تی شرت قرمز...برگردونم زمان رو اونجا که وقتی من وعلی خودمون کار داشتیم حتی همین وب گردی صدای آروم بابا و مامان از هال میومد،صدای خندشون،مامان ما رو برای چایی صدا میزد و بابا ما رو برای میوه...دلم دوباره میخواد زمان بره اونجا که برای بابا ژله بستی درست کنم و برای مامان ژله بدون بستنی...میدونید..خسته ام از این همه گرفتاری...از این یواش با یقه لباسم اشکامو پاک کردن و یواش از بالای صفحه لپ تاپ مامان رو تو آشپزخونه نگاه کردن...که نفهمه که ندونه ....میدونید ...میخوام نگذره...دور نشیم...اه...

چی دارم میگم....

+      الهامـ 

اعصاب خورد کننده ترین چیز اینه از کاه، کوه درست کنند. کوه را آتش بزنند و گرداگردش درباره اش حرف بزنند و تو بی خبر باشی.

+      الهامـ