سردبیر نیویورکفا دانشجوی دکترای فیزیک،اون هم اپتیک.

روزی که فهمیده بودم خیلی از فلاسفه هم قبلا ریاضی و فیزیک رو گذروندن و به فلسفه روی آوردن و همین گذروندن دوره ی درس های اینچنین قدرتمند اونها  رو  شاخص تر کرده از سایر فیلسوفان همین حس رو داشتم که الان با فهمیدن جمله ی اول بهم دست داد.

 

پ.ن: داشتم درمورد اهمیت رشته ی فیزیک و مشغول به کار شدن اونها تحقیق میکردم به جدولی رسیدم خیلی برام جالب بود. بعد از کلی توضیح درمورد شغل های مختلف تو آمریکا چکیده به صورت میانگین تمام شغل ها رو تو یه باکس گذاشته بودن و فیزیک رو جدا تو باکس جدا.میزان در آمد تمام افراد در تمام شغل ها رو به صورت میانگین یک عدد بالای باکسش نوشته بودن و این میزان حقوق برای تک رشته ی فیزیک دوبرابر حقوق سایر رشته ها و کارها بود. توجه به علم پر قدرت و پر از جای بحث و کار.ایجاد مراکزی که فارغ التحصیلان به راحتی از امکانات چه برای ایده ها چه برای دانش اندوزی بیشتر چه در آمد زایی کشور از اونجا استفاده کنن. فقط یک میز و چند برگ کاغذ و یه قلم.و بووووووووم فکری ،طرحی بحثی. پر درآمد ترین شغل نه در آمریکا بلکه تو سایر کشورهای توسعه یافته بود. تکنولوژی و بحث روز دنیا.شناخت قوانین و با ایده پردازی اونها رو پرورش دادن.به ثمر رسوندن. به چی میخوام برسم؟؟؟ به ایران و آه کشیدن از اینکه حتی یک ایمیل از موسسات کاریابی ندارم که رشته ی فیزیک رو بخوان؟؟ نه! فقط فکر میکنم به همون جمله ی اول که سردبیر یکی از پر مخاطب شونده(!)ترین مجله ها که همین الان در جهان حرف اول رو میزنه ذهنی پر از قوانین و اصول فیزیکی داشته؛نظم،نسبیت،تدبیر،توانایی حل مسئله،صبر !بله صبر و خیلی چیزهای دیگه که یک ذهن فیزیکی میتونه پربار ترشو داشته باشه.یک مترجم داستانهای جهان .یک سردبیر با ایده های داستانی.به اینا فکر میکنم.به استعدادهای دیگه ای که چون ذهنم از پس فیزیک بر اومده پس خاص تر شده. به خیلی چیزها میشه فکر کرد...باید فکر جهت داری باشه تا به عمل برسه.تا انرژی ها حول فکر جهت دار من بچرخن...اوهوم باید به سردبیر نیویورکر فارسی و استعداد و ایده هاش بیشتر فکر کنم.

 

در ضمن اگه مترجم هستید و تا بحال داستانی انگلیسی رو به فارسی برگردوندید اون رو به ایمیل نیویورکر بفرستید. (+)

newyorkfarsi@gmail.com

+      الهامـ  | 

                                                                       قانون زندگی چه غیر منصفانه است

                                                                                      وقتی دیگر اویی نداری ،

                           

                               هیچ کس را نداری...

+      الهامـ  | 

حالم بد بود. لباس پوشیدم و راه افتادم سمت شهر کتاب. شهر کتاب قبلی شهرمون خیلی پر مایه تر و شدید به روز بود.کم پیش میومد کتابی بگی که نداشته باشه.سلیقه ش هم در مورد موسیقی عالی بود.حیف سوخت! با تمام کتابهای توش سوخت. داشتم میگفتم بین راه بودم که دوستم هم بهم اضافه شد. دوتا دختر با اختلاف سنی تقریبا 5تا6سال که خیلی خوب دنیاهای همو درک میکنیم.بین کتاب ها بودن و به بلند بلند حرف زدن سه تا پسر که فکر میکردن برای جلب توجه از کتاب هایی که خوندن حرف بزنن و ما دوتا تنها دخترایی که اونجا بودیم بشنویم هم خوب بود. حیف ما نشنیدیم چی میگن فقط صداشون رو میشنیدیم.

-ببخشید فرم استخدام رو میدید پر کنم؟

-بله بفرمایید

من مشغول پر کردن فرم شدم و باز پرسیدم

-ببخشید چند وقت پیش زنگ زدید و گفتید کتابی که برادرم برام سفارش داده بود رو آوردید یه نگاهی میندازید تموم شده یا نه؟

-عزیزم تموم شده نگران نباش پر فروشه بازم میاد

نگفتم فعلا قصد خرید ندارم.نگفتم خودم به خانومه پشت خط گفتم بذاره برای فروش نذاره تو بخش سفارشا.مشغول پر کردن فرم شدم

کتاب فلان و بیسار  رو طبق معمول نداشت. با خودم گفتم  اگه داشت میگرفتی؟

بیگانه رو که تو قفسه دیدم یاد چند صفحه ی اولش افتادم که چند بارو خوندم.برداشتم و گفتم بریم.

دوستم سر تایید تکون داد ولی من دلم انگار میخواست حالا که یادت افتادم قشنگ یادت بیفتم!

-بریم بخش لوازم تحریرش

کنار دفترچه های با جلد نوار کاست و کنار خودنویسا یاد تو نشسته بود.

-عه طلایی !!!دستمو به شیشه زدمو نگاه دوستم به انگشت من بود سمت خودنویس طلایی.

گفتم خوشگله گرونه اما خوب نیستاااا

میدونستم چون تو گفته بودی

موزیک عوض شد. یه آهنگ فرانسوی که دوستم بغض کرد.هردو داغون بودیم و الکی مثلا اومده بودیم «حال خوب کنی»..هه.

تو راه برگشت از رازهاش بهم گفت.لعنتی من چرا نمیتونم رازی رو به کسی بگم.

جواب: چون خودم باور دارم رازی ندارم.

لعنتی

دیدم حرفاش طوریه که لازمه بیگانه رو بخونه.کتابو بهش دادم.

-تو با خودت و هرچی هست بیگانه شدی.اینو بخون.

و بی کتاب برگشتم خونه و مطمئن بودم بعداز خدافظی دوستم گریه میکنه.درست وقتی موقع ماچ آخر گفت محض رضای خدا الی تو یبار ماچ نکناااا وقتی دوتایی خندیدیم از حرفم که آخه غیر بهداشتیه بااااو میدونستیم الان که چشمامون رو از هم برداریم پرت میشیم تو دنیایی که قرار بود ازش فرار کنیم. ولی نشد چون دنیاهای سایه ای همیشه چسبیدن به آدم همراهتن و اینطور من و سایه م سمت خونه رفتیم.دوستم و سایه شو بیگانه سمت خونه شون.

+      الهامـ  | 

 

The new worldفیلمی بوده که خیلی دوستش داشتم،از تاریخچه و مکان و زمانش اطلاعاتی ندارم حداقل الان که بعد از این همه مدت دارم ازش مینویسم.اسامی رو هم عادیه که فراموش کرده باشم.مهم حس فوق العاده ی ذخیره شده تو وجودم با دیدنش هست که ذره ای کم نشده. دوستش داشتم .تمام حرکات دختر سرخ پوست رو که زبان بلد نبودن و با ایما و اشاره حرف میزدن.تمام خاص بودن هاشو که حس میکردم چه خوب چه خوب که من یکی رو دیدم مثل من توهی تو هوا مخصوصا تو دل طبیعت بکر دست هاشو تکون میده و انرژی رو دور خودش به چرخش در میاره.چه خوب که زبانی برای دوست داشتن و ابرازش نباشه...فقط حس باشه و لمس.لمس همون یکی از حواس چند گانه ی ما که من اون رو عاشقم. لمس دست ها،صورت،نگاه ها نگاه ها نگاه هااا. چی شد که بعد از دیدنش هیچی ننوشتم؟ لابد اتفاق عظیمی بود منتها به شدت برای خودم شناخته شده. بعد از دیدن فیلم چهل سالگی هم همچین حسی رو کمرنگ تر داشتم. و این  بهم نشون میده از چه وجه فیلم خوشم اومده.

د نیو ورد (که اصرار دارم فارسیش نکنم حتی اسم فیلم رو) با زبان طبیعت مهربانی کردن، زندگی کردن، اعتقاد داشتن، وفاداری، عشق، سختی و تاب آوردن رو  داره نشون میده.

دنیای گرایشات و شناخت دیگری،از هر جهت دیگری بدون زبان بدون وجه اشتراک. دل دادن و سنت شکنی.

عشق داغ و تجربه ی بی همتای اون که به قول فیلم چهل سالگی مثل روی موج بلند بودن پر از هیجان و تجربه های بی نظیر هست و احتمالا پر از اولین ها.

و سوال اینجاست....کدامیک آرامش بیشتری داره؟

یک موج بلند پر لذت یا یک ساحل امن؟

نمیدونم چی شد که امروز ازش نوشتم.به قدرت لمس و نگاه اعتقاد دارم بیشتر از زبان و هر چه و هرچه...

+      الهامـ  | 

وقتی حالم بد باشه شروع میکنم به تمیزکاری،اتاقم، آشپزخونه، هال،بالکن و ... . مامان تو بالکن بود که سرمو بیرون بردم و گفتم مامان دستکشا رو کدوم کشو میذاری؟ اول یه نگاهی بهم کرد و بعد مشغول کارش شد و گفت کشو دومی.برگشتم تو آشپزخونه و سمت کشو که سرشو از بالکن تو آورد و انگار که باور نکرده حرفمو گفت میخوای ظرفا رو بشوری؟ نمیخواداا برو سر درست. نمیتونستم بگم حالم بده و میخوام (و باید) بشورم و بسابم.مِن مِن ِ کوتاهی کردم و گفتم آخه  روزه ای خوب نیست ما خوردیم شما بشوری،و مشغول شستن شدم. کار  مامان تموم شد و من هم فقط تابه ی کباب پز مونده بود که صدام زد بقیه رو نمیخواد ببین چی میگم علی 4ساعت کنکور آزمایشی داده الان میخواد بخوابه تو هم دستت درد نکنه بیا برو اتاقت به درست برس خودم گفتم میشورم که. دستکشو از کف شستم و به قطره آبی که از انگشتای صورتیش تو سینک میریخت نگاه کردم انگار نترس تر از من بود و داشت  گریه میکرد.

تو اتاقم خبری از خواب رفتن و کتاب به دست شدن و گوشی به دست شدن نبود. تمام توان من بود که بعده مدت ها تخت تاشومو بلند کردمو گذاشتم تو دیوار. پارچه های نمدار که سرامیک رو تمیز کنم و بعد نشستم فرشمو از موهای سرم که مهمونش شده بودن خلاص کردم.

نماز خوندم. تسبیح حنا رو به دستم گرفتم و با بغض گفتم خدایا دوستت دارم.رهام نکن.

میدونید با اینکه این نوشته یه داستان نیست اما به قول کارگاه داستان نویسی نیکولا تو جیم،یه اتفاق میتونه جالبش کنه.اتفاقی که خواننده ها بگن  خب حالا  بعدش چی میشه؟

«تو » ولی نبودی و نوشته های من بی مزه و بی اتفاق و بدون  اینکه خواننده دلش بخواد بدونه بقیه ش چی میشه پیش میره.تو اتفاق غایب این روزهای منی که گره زن ماجرا و اوج داستان و طرح داستان و خود گنج داستانی...تو اتفاقی هستی که نیفتادی.همینقدر ساده همینقدر بی مزه.

+      الهامـ  | 

 

cinderella 2015

انقدر زود این فیلم رو دانلود کرده بودم که هنوز زیرنویس نداشت. هی هم به امیر طهماسبی تو دلم چش غره میرفتم که آخه چه وضعشه زیرنویسشو تو وبت نمیذاری:دی :|

کم کم مشغله زیاد شد و از یاد رفت تا امروز که یادم اودم زیرنویسشو دانلود کردم و دیدم. حسش دقیق مثل کارتونشه همون روزایی که من مهد میرفتم و مسئول ویدئوی اتاق کارتن بودم(بله ابهتی داشتم برای خودم). یادمه کاملا مستبدانه فقط اجازه میدادم سیندرلا ببینن بچه ها و جالب که کسی اعتراض نمیکرد خیلی هم هربار ذوق داشتیم :|||.

فضاسازی ،موزیک خیلی شبیه همون حال و هوا بود جز فرشته ش که حسابی 2015شده بود واقعا!

میشه از دید دیگه ای هم به فیلم نگاه کرد که مربوط میشه به ترویج جادو و اینکه میگن کاملا حساب شده از همون کارتن هاشون گرفته تا فیلم روش کار میکنن تا معانی ای رو که میخوان به ذهن ها تزریق کنن که خب واقعا  خوب هم میتونن این کارو بکنن. تجملات به سبک بریتانیا با کف پوش های سفید و مشکی و قدرت جادو. اگه با این دید بخواهیم به فیلم (ها) نگاه کنیم تقریبا خیلی جاها آثارش پیدا میشه و یه فشار فکری مضاعف روی ذهن اونهاست که دقت میکنن به اندیشه های احتمالی پشت فیلم ها و انیمیشن ها. کلا دوست داشتم ببینم فیلمشو .من از این سبک لباس ها واقعا دوست دارم شاید دلیل دوم برای دیدن فیلم همین بوده باشه.

+      الهامـ  | 

 

 

برای خودم متاسفم که تونستم این همه سال بی تو زندگی کنم!!

 

+      الهامـ  | 

 

چه خوب چه خوب که فانتزی های من همونقدر سفید همون قدر آروم و سنتی،همونقدر گنبد طلایی برای یه "هم نام ِ من"، واقعی شده. نشون میده رسیدن به فانتزیای نورانی و سفید اونقدر ها هم دور نیست .خوشبخت بشی الهام بانو

+      الهامـ  | 

گیلاس ها روی پشت بوم آفتاب میخورد که احمد اومد کنارم نشست. حاج رشید سرشو بد زده بود.چند تا جای زخم و یه کله ی نیمه کچل گله به گله حالا رو تنش بود. روسریمو سفت کردم و چند تا دونه گیلاس تو دستش ریختم. آفتاب به چشاش میزد که دستشو سایه بون کرد.

 

 

داستان ادامه داره. درست اینجا توی سرم. جایی که برای مکان داستان در نظر گرفتم خونه های آفتاب خور دور و اطراف باغ گیلاس دریاچه اوانه تو قزوین.

مثلا ذهنم به این فکر میکنه باید بگم :«که احمد از نردبان بالا آمد و درست کنارم نشست...» و ...

که وقت نیست.که یه چیز مانعه!

+      الهامـ  | 

این روزها لابه لای درس چه میکنم؟

عطر شناسی!

من از کمپانی ها و اسم عطرهاشون کلا بی اطلاع ام.و با اینکه میدونم عطر و اودکلن هایی که هدیه گرفتم واقعا فوق العاده و گرونن اما هیچ اطلاعاتی ازشون ندارم و حقیقتش اینه همراه تشکر بابت هدیه تا به حال گفتم :«واااااای چه عطری هوممممممم میدونم خیلی گرونن اینااااا ولی من کلا تو این زمینه هیچی نمیدونم ببخش اگه متناسب با ارزش هدیه ت ذوق نکردم:||» !!!

تا الان حداقل از روی وب خونی و سایت های رسمی، یک سری عطر ،از کلوین کلاین و کیس هر خوشم اومده. باشد تا روزهای آتی درک بهتری از بهاره یا پاییزه بودن عطرها و قیمت هاشون پیدا کنم:) دوست داشتید و اطلاع هم داشتید خوشحال کننده ست خبرم کنید. اگه نه و شما هم مثل منید :دی خب هیچی دیگه .شما هم برید عطر شناس بشید تا امروزتون مثل دیروزتون نباشه و یه چیز جدید یاد گرفته باشید.

+      الهامـ  |