90درصد ادما فکر میکنن 90درصد ادمای دور و برشون نمک میخورن نمک دون میشکونن. یا همچین انتظارایی دارن که حالا این نیکی به دجله انداخته شدشون حتما جواب بده و جواب بگیرن.
حتی من و تو دوست خوبم هم که داری این متن رو میخونی اینطور فکر میکنیم/ کردیم.
تو خیلی وقتها نمیتونی ذهنیت ادم ها نسبت به خودت رو عوض کنی اینکه فکر میکنن تو وقت نیاز بهشون خوبی کردی فقط. بذار هرجور دوس دارن و هرجور وجدانشون راحته فکر کنن. تو خوب باش. مهربونی کن. نذار بی ریشه شه این درخت
رهایی از محدودیت های اعصاب خورد کن شغلی درگیر کننده. بیشتر به خود اندیشیدنم بیشتر تکرار کردن مداوم عبارت دوستت دارم..
درست وسط خوندن کتاب جدیدی که امشب شروعش کردم کش موی نارنجیم رو از مچ دستم باز کردم و لای کتاب گذاشتم و شروع کردم به خوندن پستهام تو اینستاگرام از وقتی بابا مریض شد تک تک کامنتها رو شروع کردم به خوندن. اشک بود که صورتم رو پر کرده بود. به خیلی از دوستام فکر کردم به دل تنگم فکر کردم و اینکه چقدر حجم مصیبت بالا بوده که من عوض شدم و باعث شدم دوستانم عده ای از دور و برم خارج شن. الان خیلی خوب تغییراتم رو متوجه میشم. قبلا دوستانی داشتم که بیان میکردن الی تو چرا هیچ وقت عصبی نمیشی اصلا بلدی. ولی الان سریع عصبی میشم. سریع بعد از چند لحظه سکوت واکنش نشون میدم. منی که از طرف مدیرعامل شغل اولم به عنوان صبورترین شناخته شده بودم حالا میفهمم دیگه اونقدر نمیتونم صبوری به خرج بدم. من در دلم هنوز ... هنوز ... دوست داشتن..دلتنگی...دوستی و عشق زنده ست. هنوز میتونم کتونی سفید بپوشم با چادر سیاه و برم شهرکتاب هنوز پافشاری میکنم رو اصل احترام و مهربونی. هنوز مامانی دارم که برام دعا میکنه. که شاهد تلاشهای منه برای اینکه یکنواخت عمل نکنم نشم یکی مثل همه. مامانی دارم که پای تصمیمام میمونه بهم اعتماد میکنه و حواسش هست برای خواسته هام برای رویاهام وقت گذاشتن همیشه یک مسیر ساده نیست. شکست پشت شکست ولی بازم هست چون به اصل وجودم به تفکراتم هرچند متفاوت با خودش احترام میذاره و قبول داره خودمم که باید راهی بسازم. من در درونم خودم با خودم دوستم میدونم راه سختی رو انتخاب کردم ولی دعاهای همیشگی مامان پشتمه فانوس راهمه و این منم که تنها باید مسیر رو پیدا کنم یا بسازم. زندگیم رو. رویام رو و نترسم از قضاوت دیگران از اینکه دیگه دوستم ندارن نترسم. غصه بخورم ولی نترسم از حرفاشون. اونها هیچ وقت جای من نبودن هیچ وقت با کفشهای من راه نرفتن و مطمئنن شاید هیچ وقت باور نداشتن دوستشون داشتم با تمام کم و کاستی هایی که هر انسانی میتونه داشته باشه. من باید حواسم رو به ندای دورنم ندم! باید حواسم رو به عقل و منطق و فلسفه ندم! باید حواسم رو به دین و اعتقاد ندم! باید حواسم پی یه چیز برتر باشه یکی که آگاهه من چه حسی به چه کسی دارم و داشتم و خواهم داشت حواسم باید پی نیروی برتری باشه که صداشو بین این همه صدا که متهمم میکنن به هر عنوانی که ذهنشون ساخته، گم نکنم.