فردا شنبه17مرداد در خیابان های پایتخت قدم خواهم زد ^ــــ^

فیلم کوتاه همین یک ساعت پیش فقط یک لوکیشن و فقط همین دو بازیگر رو داره ولی اتفاقی که افتاده برای اونها که چه خودشون تجربه کردن چه دیدن عشق های اینطوری رو پر از حرفها و حس های آشنا از نوع نا قدیمی شه.چرا که چنین دردهایی چنین سرنوشت هایی هیچ وقت جوابی بهشون داده نشده!
شهاب حسینی بی نظیر تونسته بی رحم باشه،بی نظیر تونسته سرنوشت گم و بی جواب یه مرد رو بازی کنه. نگار جواهریان دقیقا دختری بوده که به قول تهمینه حدادی :«عاشق چیزی میشه که هست» و بعد یه گام فراتر تحمل نکردن رابطه ای که توش حرفی از ازدواج نیست و بهش گفته میشه خائن.
جمله های :«من تو رو میشناسمت»میتونه تو فیلم دیوونه تون کنه.شناخت در طی سالیان دراز و بعد همه چیز هیچ!
دختری که پی مردی دیگه میره و همین یک ساعت پیش حرف از ازدواج و همون آینده ی دلخواه گم شده ش تو ر ابطه با پسرا رو تو حرف با مردی میبینه و بوووووم میفهمه همه چیز باد هوا بوده. حرفهای تند شهاب و تایید های نگار روحت رو مچاله میکنه و میبینی این که همین نزدیکی خودته این که خودتی این که همین ویژگی های دخترونه و پسرونه ی آشنای خودمونه تو رابطه ها.....فیلمش کوتاه بود و حرف زیاد نداشت فقط به زیبایی اونچه میدونیم رو اونچه هست رو تصویر کشیده و شاید بهترین تعبیر میتونه این باشه این فیلم کوتاه مثل کندن زخم میمونه.
گاهی برای انجام کاری نزدیک به 100درصد آمادگی داری. منظورم از اون کار یه چیزی مثل کنکور نیست که آمادگی تو کنکور معنی بده زیاد و خوب و با کیفیت خوندن و نهایت تلاش رو کردن اونم تو راه درستش.نه! منظورم از آمادگی کاملا حسیه(!)حس آمادگی برای نبرد تو یه کار اداری (و آیا نبردی بالاتر از این هم هست؟!!) یا آمادگی برای سفر حتی وقتی بلیط نداری ولی از درون و ذهنت آماده ای.گاهی این نوع آمادگی ها خیلی «نازک نارنجی گونه فرم» پقی میترکن.مثلا با اومدن مهمون تو لحظه هایی که تو داری بدون بلیط ساک دستیتو برای سفر میبندی. یهو انقدر درگیر غلظت لعنتی شربت و پذیرایی و کوفت و زهر مار میشی که به دلت الهام میشه :«نکنه صلاحه که نرم!» و این درست همون سوزنیه که میخوره به بادکنک خوشگل نارنجی آمادگیت که رفته تو هوا که «بووووم» بترکه و تو بمونی و یه ساک دستی نیمه جمع و جور شده و کلی ظرف و ظروف و حال نامعلوم خودت که عه! پس چی شد اون شور و شوق و آمادگی برای رفتن. اینجور وقت ها احتمال زیاد پیشنهادهایی از این دست که منم دارم این مسیر رو میرم میرسونمت میشنویم اونم درست از طرف همون مثلا مهمونی که با اومدنش آمادگیتو برای سفر از دست دادی. و قضیه خنده دار میشه. نمیدونم این نوع تغییر فاز عادیه یا ربط به خود فرد داره اما به نظرم فاجعه اونجاست که خود طرف مطمئن میشه دلش دیگه راضی به انجام اون کار نیست و آمادگیش رو برای انجام اون کار زیر صفر میبینه و دیگه هیچ حرفی ازش نمیزنه ولی همه مصرّانه بخاطر ذهنیتی که تو روزهای قبل ازش داشتن که آماده ست تشویقش میکنن و راه نشون میدن و گاها پا میشن برای انجام اون کار!
پدر روی تخت بیمارستان ،زرد ِ زرد خوابیده. پدر یگانه مرد زندگی دخترهاست که در هر شرایطی اعتماد به حمایتش داریم. حالا بابا درحالی که برادر و خواهر و پدر موسفیدش کنارش هستند با دست های سوراخ سوراخ شده از سرم بی حال ولی با لبخند دراز کشیده و حتما همه میدونن دیدن این یگانه تیکه گاه تو این حال برای یه دختر چقدر سخته. دلم میخواد حالا که از ملاقات برگشتم بزنم زیر گریه ولی بخاطر علی خودم رو مشغول میکنم تا اشکم در نیاد.
راستش همه دلشون خوشه به این جمله که :«قبلا هم سابقه داشته». درسته که آندوسکوپی نشون داد معده سالمه اما هنوز دکترا نفهمیدن دلیل کم شدن هموگلوبین بابا به کمتر از 9 (یعنی خیلی بد) چی بوده/ چی هست. و این برای من نگران کننده ست. برای من و برای ما عادی نیست حتی اگه بگن قبلا سابقه داشته. برای ما و برای من که یکی یدونه ی دختر بابامم این جمله وقتی صورت زرد و بی حال بابا رو میبینم هیچ دلخوشی ای نداره. هیچ دل تسلایی نیست.فقط خاطرات روزهای قبل رو زنده میکنه.که درسته شکر خدا بعده مدتی خوب شدن اما دلیلی بر این نمیشه که برامون عادی شده باشه.نه. (جمع شدن اشک تو چشمام) .
براش دعا کنید ... لطفا..
بدبخت ترین زنان آنها هستند که عالم و آدم همسرشان را نمونه ی والای مردی و جوانمردی و کار راه اندازی و در یک کلام:«با این اخلاق و خون گرمیش به نظر مرد خوب زندگی میاد،خوش بحالت» میدانند!
قبل تر ها گوشی سونی اریکسون بود و رم ریدر و همین لپ تاپ،گه گاهی عکسی،خاطره ای رو تو وبلاگم ثبت میکردم.بعد گوشی جدید اومد و دنیای اینستا و کپشن نویسی و ثبت خنده ها و غذا ها و رنگ ها و دلتنگی ها تو اون. گاهی فکر میکنم اگه هنوز همون گوشی قبلی رو داشتم و سکّو رو هنوزم برای ثبت تصویری بعضی خاطرات استفاده میکردم از بین این صد و خورده ای پست که تا حالا گذاشتم چند تاش رو اینجا ثبت میکردم.اینجا که ماهیت نوشتاری بیشتری داره چطور باید جای کپشن براشون پست مینوشتم؟! الان شده مثل تقسیم وظایف.یه عده حال و روز روزانه ی الی رو تو قالب عکس هاش میبینن و خبر دارن.یه عده تو تلگرام و گروه ها شعر ها و نوت های کپی پیستی و لایک هام رو میبینن و خبرم رو دارن یه عده هم تو همین چارکنح بلاگفایی بی مکان برای نظر دهی!
من؟
هنوز همون نارنجی پوش خرگوشی بندم که چند وقتی میشه نه تنها دارم به زندگی کردن یا زنده بودن فکر میکنم بلکه واقعا برای زندگی کردن و فکر و اندیشه ی انسانیم و این وقت طلایی که خدا بهم داده(عمر) دارم عملی گام برمیدارم.
گاهی دنیای آدم میشه قد اتاقش چند متر در چند متر در چند متر.فکر بی نهایت آدم از سقف بیرون نمیزنه اما تا اندرونی ترین بخش روح و تنت نفوذ میکنه.میشه تو خود رفتن.میشه سر درگریبانی میشخ هر اصطلاح و کلمه و عبارتی که نشون میده آدم فقط تو خودشه.گاهی هم بازم دنیای آدم همون اتاقشه اما نتیجه پوچه. تو خود رفتگی افراطی.مایوس و بی هدف با خود کلنجار رفتن.میشه جنگ داخلی اونم بین هیچ و پوچ!!!
این روزها حرف علاقه رو زیاد میشنوم.موقع انتخاب کد رشته محل برادرمه.رتبه ای که باهاش لب مرز میتونه رشته ی بیش از اندازه مورد علاقه ش رو ادامه بده و رتبه ی خوبی که باهاش میتونه حتی پرستاری شهید بهشتی تهران بخونه اما علاقه ش و حمایت خانواده اینبار که من درس عبرتی شدم براشون کاری داره میکنه فقط به رشته ی مورد علاقه ش فکر کنه نه صرفا قبول شدن تو دانشگاه خوب و به به شنیدن! برادرم مشهده و من دارم فعلا کارای خوندن و انتخاب و نوشتن کد هاشو از دفترچه انجام میدم. 5سال پیش خودم داره مرور میشه و حس خوبی دارم میتونم کمکش کنم.امیدوارم حالا که امام رئوف اونو طلبید من رو هم دعا کنه: )
برای یه اتفاق خوب لطفا دعا کنید.اتفاقی که وقتی حتی یک نفر نمیگفت :«میشه» ،شد و حالا امیدوارم و ازتون خواهش میکنم دعا کنید تا اون اتفاق خوب بیفته.
دلم براتون تنگ شده.شماهایی که حالا بخشیتون تو تلگرام باهامید بعضی هاتون اینستا بعضی ها دور بعضی هاااا.... دلم برای جنس بلاگفاییتون تنگ شده.(لبخند و نگاه مهربونونه به تک تکتون که نمیدونم اصلا کسی از این جنس دوست برام تو سکّو مونده یا نه)