برف تو با حوصله ترین صورت ممکن داره میباره. هیچ عجله ای نداره و نرم نرمک وارد مجلس میشه انگار!
هوا سرده ولی لباسهای تو کرکی برای این روزهان خب مخصوصا اگه از صبح اسلیپر هم پات باشه. کاش ساختمون تو همون حالت سکوت تا چند دقیقه پیش بود ولی خب دخترهای پر سر و صدای همسایه اومدن و دارن بلند بلند حرف میزنن و این باعث میشه عطر لیمو و پرتقال و فضای بالکن که شاهد ریزش برفه دیگه قشنگ نباشه و با هر جیغ و هو کشیدنشون چشام رو ببندم و در درونم بگم الی شاید زندگی همین باشه خدا رو شکر که دعوا ندارن! و اینطوری خودم رو گول میزنم. نمیدونم چرا ظرفیت گوش هام انقدر کم شده. شما هم باور دارید که هر گوش ظرفیتی برای شنیدن داره؟ خب من عمیقا در طول سالهای سال باور دارم. تو این لحظات برفی و قشنگ که تو گرمای خونه (و البته لباسی که پوشیدی) داری سریالت رو پشت لپ تاپ میبینی، آب پرتقال میخوری و عطر استامبولی و سوپ جو میاد ظرفیت گوش من حداقله و دلم صدای سکوت میخواد نه حتی صدای زندگی! البته اگه این جیغ آخر دختره هم بشه صدای زندگی به حساب آورد!
باید خوشبخت باشیم که برای هم نامه های کوتاه مینویسیم، که بلدیم بنویسیم و خوب میدونیم چه ذوقی داره خوندن. باید خوشبخت باشیم که همیشه توی گلدون روی میز گل هست. باید خوشبخت باشیم تو سفرها خیلی خیلی خیلی بهمون خوش میگذره و هم سفرهای خوبی هستیم. اما گاهی دلم برای صدای آدمها تنگ میشه برای میمیک صورتشون تو حالتهای مختلف.گاهی فکر میکنم درسته که اهل نوشتن بودن خوبه اما شاید بهتره بیشتر صدا ضبط کنم، به فکرم میرسه تمام مکالماتم با آدمهایی که ممکنه روزی دلم برای صداشون تنگ بشه رو ضبط کنم یا حتی بیشتر ویدئو ضبط کنم از آدمها حین حرف زدن حین فکر کردن حین نوشتن حین نگاه کردن، این طوری انگار خودم رو ایمن میکنم از دلتنگی های ممکن در آینده ولی این کار رو نمیکنم. خوب میدونید چرا و دلیلش هم غمگین کننده ست هم ترسناک هم اندوه بار هم امیدوار!
دفترم به صفحه آخر رسیده و من از صبح دارم چمدون میبندم شاید میل بی نهایتم به نوشتن و نداشتن صفحه ای سفید و شاید این زمستون سفید و سرد باعث شده بیام تو صفحه سفیدی که دوسش دارم بنویسم، شاید هم حس مبهمی که فعلا علی الحساب نمیدونم چیه:)
تازگی ها از خودم با قید تاریخ ویدئو میگیرم! گاهی که میشینم به تماشای بعضی هاشون منقلب میشم، حس و حال اون لحظه رو نمیفهمم و فقط میدونم شدیدا واقعی هستن. نحوه ی گرد کردن چشام، نفس کشیدنها و مکثها، اشک ریختن ها و فایتینگ گفتن هام:) حال و روز عجیبی نیست حال و روز یه تیزهوشان خونده ی دو لیسانسه ی این مملکته که شغلهای مختلف رو تست کرده و همه جور تست استعداد داده و شنیده:« خیلی خیلی با استعدادی، این همه مهارت حیف نیست ایران موندی؟!!!» نه حیف این ایرانه که من و امثال من رو نداره. خب بگذریم چیزی که تعریف کردم چیزیه که اکثر هم سن و سالهای من درکش میکنن (حداقل دوست دارم اینطور فکر کنم)
خلاصه بین تمام نامه های نقلی و نوشته های دفتری و یخچالی(نوشته ای با خط خوش جهت دیده شدن بر روی درب یخچال را گویند) میل جدید به ضبط ویدئو و صدا در من بیدار شده و امیدوارم بتونم باهاش به خوبی کنار بیام.