آیا دوستی داشتید که همیشه برای او وقت داشتید؟
صبح اول وقت، میانه شب، توی تخت، کنار دریا یا توی جنگل، توی تاکسی یا تو پادگان، لابه لای درس ها برای امتحانات، موقع آماده کردن خودتون برای ارائه یا دفاع و ....
خیلی زورتون میاد الان حتی حالتون رو نمیپرسه؟
اگه پاسختون مثبته باید بگم حق دارید و به این تجربه تون به دید مثبت نگاه کنید. شما الان وقت این رو دارید کمی از اون وقتی که صرف دوست داشتنش میکردید با حضور همیشگیتون، صرف خودتون کنید و بگید چه خوب که تا آخرین لحظه دوستش داشتم!
حرص نخورید و این سوال قلقلکتون نده که آیا دلش برای شما تنگ شده یا نه. دل تنگی اگرچه معنای متعالی ای داره ولی بیخیال این سوال بشید. همین که تا آخرین لحظه دوستش داشتید یعنی ظرف وجودتون همونقدر بوده. حس حماقت نداشته باشید و فکر نکنید و نگید با خودتون:«پس من چی؟» انتظار درستی نیست حالا دوستتون حضور پررنگی داشته باشه. فقط پر شید از این حس که واقعا دوستش داشتید پس چه می ارزید چه نه دست از چرک کردن حس هاتون بردارید. اینها نظرات منه که چند نفری با هاش مخالف بودن. نظرشون محترم ولی نخوان که من رو عوض کنن. مطمئنن به مرور همونطور که تا به حال عوض شدم بازم عوض میشم.
اولین بار که «رفتن» را یاد گرفتم فکر نمیکردم اینقدر سریع جزئی از من شود. خیلی زودتر از موعد که فکر میکردم تصمیم گرفتم یکبار دیگر بگذارم و بروم. از کار دومم دلی که نبستم ولی همان «چیز» را بکنم و بروم. خدا را چه دیدی شاید بار دیگر همان گل فروش خوشحال توی رویاهام شدم یا همان لوازم کهکشانی فروش همیشه یاسی پوش یا چه میدانم آن آخرین رویام همان که دوست داشتم کافه کتاب بزنم. دوست داشتم قاطی این جماعت بمانم و بمانم و هی متفاوت عمل کردنم بزند توی ذوق. مثل کودک پرجنب و جوشی که آیینه شکسته ای را طوری تکان دهد که هی روشنایی بخورد توی چشم دیگران. دوست داشتم ادامه میدادم ولی امان از این ویژگی جدیدم. رفتن!
رفتن و در پی برآورده کردن آرزوهام تن به تجربه های جدید و سخت دیگر دادن تا بسازم آن رویای دور را. همان نزدیک را.
فکر میکنید این معنای دیگر تنهایی ست؟
به تو که نیستی، که بوده ای یا نه، که خواهی بود یا نه؟
با من 5نفر شدیم. 4تا خانوم سفید پوش گوگولی مگولی تحصیل کرده ی بازنشسته ی مسلط به علم روز که سنشون تو بازه 55تا 65هست و من ِ تازه کار بی ثبات ِ 24، 25ساله. ما به همراه مربی آرام چهره مون سفید ترین گوره پنج به علاوه یک دنیا روو تشکیل دادیم که توش یوگا کار میکنیم. جلسه اول فهمیدم مربی باید حواسش به پای راست و کتف چپ و کمر و گردن کدوم هاشون باشه. احساس میکنم بعد از این یک ماه که همراهشون خواهم بود خیلی باید دلم برای تک تکشون تنگ شه. برای اون خانوم مهربونه که بعد از یکی از حرکتهایی که خیلی حالش رو در لحظه خوب کرد پا شد و مربی رو بوس کرد به معنی تشکر. چقد به انسانیت در کنار این خانوم مهربونها نزدیکم چقدر دیوار سفید و پرده های بلند سبز و عطر عودش رو دوست دارم. چقدر موهای لخت کوتاه و پوست سفید و پیرشون رو دوست دارم. چقدر خوبه هیچ کدومشون بعد ازاینکه در جواب مربی گفتم مجردم نگفتن زودتر شوهر کن دیرتت شده. بلکه شنیدم انشاالله شیرینی استخدامت رو بخوریم و انشالله عکس هات از سفرهای خارجه رو ببینیم. واقعا خوب نیست؟ حضور کنار همچین خانومایی با تمام دردهایی که مطمئنم دارم. و از اون بهتر میدونید چیه؟ اینکه اونها من رو واقعا دوست دارن. با خاطر خنده هام.
میدونی تو این یک سال خیلی ها دوست بودن و خیلی ها نارفیق بودنشون رو بهم نشون دادن. اینکه رفیق روزهای خوبن یا رفیق خوب روزها. خیلی ها ازم فاصله گرفتن چون شاید فکر کردن سیاهی ای که دورم رو گرفته واگیر داره پس حق میدم که انتخاب کردن برن از مدار من بیرون. خیلی ها که اصلا فکرش رو نمیکردم برام مثل خواهر و برادری بودن که پا به پام اومدن. حال و هوامو عوض کردن. باهان غصه خوردن و به وقتش از غمم سکوت کردن. شمع حضور بعضیا با یه باد سهمگین خاموش شد و امیدوارم زندگیشون خوب باشه حتی حالا که ازشون خبری ندارم. یک سال تلخی که تلخیش فروکش نمیکنه.
عمو شکلاتی که مشهوره به کدخدای روستای پدری، مردی شوخ طبع، شیرین، بوس روی سر و همش به همه قول داده که میخواد «فردا فردا» بره با دوچرخه شکلات بخره و اون فردا هیچ وقت نمیاد و از سن مادرم تا کوچیکتر از ماها همش منتظر اون شکلات هایی هستیم که قراره بره بخره منتظر شکلاتهایی که از جیبش در میاره و اون خنده های خاص و گرمش اون لحن گفتنش که میگه من فردا فردا میخوام با دوچرخه برم 300تا شکلات بخرم فقط برای تو. بعد بخنده دست بندازه دور سرت و گرم ببوستت. عمو شکلاتی برای همه مایه شادی و خنده ست....عمو شکلاتی ....حالا حالش بد شده و ما هی اشک تو چشممون جمع میشه هی یاد حرفش می افتیم که میگفت من کدخدام مریض نمیشم که بعد همونن خنده همون دست انداختن دور سر و گرم بوسیدن بالای سر. بعد ادامه حرفش که آره من کم کمش 900سال عمر میکنم. دست میکرد تو جیبش چند تا شکلات که بیرون می آورد همه میپریدیم برا گرفتنش. بعد میدونستیم یکی یبار به تک تکمون میخواد بگه من فردا فردا میخوام برم با دوچرخه شکلات بخرم فقط برای تو. 10تاااا. برای بقیه نمیخرم که. بعد ما ذوق کنیم بگیم 15تا فققققققط برااااا خودم به هییییشکی ندیاااااا و مطمئن باشیم همین حرف رو به بقیه هم میزنه. سر هممون رو میبوسه و ذوق زدمون میکنه به فردا فرداهای شکلاتی.......
اشک تو چشامون جمع شد وقتی تو بیمارستان دیدیمش که میگفت از خدا بخواید درد نکشم زودتر برم.....
حیف.