ماه رمضان بود. نزدیک اذان بود و من جای دیدن برنامه ماه عسل، تو اتاقم با یاسر که اون موقع هنوز تو دوره آشنایی بودیم حرف میزدم. پیام داده بود که :«نزدیک خونه هستم». من از گرسنگی رو تختم دراز کشیدم و احتمالا فکر میکردم چقدر باید خسته باشه؛ تو این ترافیک، نزدیک به اذان، دهن روزه هنوز نرسیده خونشون.

مکثی افتاد بین پیامهامون و من به اشپزخونه رفتم که به مامان کمک کنم ولی عطر حلوا که خورد بهم ضعفم بیشتر شد.مامان پرسید:« یاسر چطوره؟ رسیده خونه؟ » و من که داشتم برمیگشتم اتاقم تا دراز بکشم و ضعفم بهتر شه گفتم فکر کنم الان رسیده خونه امشب مهمون دارن افطاری.

دراز کشیدم و صدای آیفن اومد و بعدش صدای علی که در رو باز کرد. فهمیدم خب ما هم مهمون داریم مثل یاسر اینا یا که نه نذریه.

پیام رو سین کرده بود و جواب نداده بود. چشامو بستم و پاهام رو رو چندتا بالش گذاشتم. علی صدام زد که آبجی، آقا یاسر اومده!!!! شوخی میکرد. گفتم علی کیه؟ شال و لباس بپوشم یا نذریه؟ اومد تو اتاق که پاشو میگم یاسر اومده مثل اوندفعه نگفته بود بهت داره میاد؟ پاشو پاشو یچیزی بپوش.

 

(در پس زمینه تصویر لبهایی رو ببینید که قشنگترین لبخند روشون هست و داره میگه دیوونه)

دومین بار بود که با دهن روزه از تهران رونده بود تا اینجا که بیاد ببینه من رو...

 پیشنهاد داد اگه ممکنه بریم دور استخر افطار کنیم. این شد که کیف پیکنیک رو پر کردیم از نون و حلوا و پنیر و چایی و استکان و سبزی تازه. شد اولین پیکنیک دونفرمون

من چایی ریختم تو استکانها و یاسر آش گرفت. زیر درخت دور استخر دوست داشتنیمون نشستیم و روزه مون رو باز کردیم. ^__^

هنوزم خیلی وقتها به هر بهانه یا بی بهانه کیف پیکنیکمون رو پر میکنیم از سمبوسه قارچ و مرغ پیچیده تو دستمال گل گلی و میریم پارک.

 

^_^ما از اون خانواده هاشیم که تا تقی به توقی میخوره میریم پارک

+      الهامـ  |