ترم هشت از اون ترم هایی که من احتمالا چه اینجا ازش بنویسم چه ننویسم پر از نق و نوق خواهد بود! ترمی با 24واحد درس و ساعات کلاسی ِ بدون ذره ای برنامه ریزی! تمام ِ دانشگاه ها چه برف بود چه نبود ،چه ارشد بود چه نبود خلاصه دانشگاه پذیرای دانشجوها بود...حالا ما تو هفته ی سوم ِ شروع دانشگاه ها هستیم ولی دانشکده ی ما همچنان بخاطر عدم برنامه ریزی و نا هماهنگی بین اعضای مختلفش که ناشی میشه از مدیر گروه نسبتا نا محترم ِ جدید ما در حال لنگ در هوا به سر میبره! و خیل دانشجویانی که حالت عادی با تاخیر تو دانشگاه شرکت میکنن الان حاضر میشن اما اساتید ِ خیر سر باکلاس و مسکو رفته و امریکا رفته و دکتر دکتراشون بدون اطلاع حاضر نمیشن و روح خود رو مورد ِ تهاجم ِ انواع و اقسام ِ ابزار آلات(!) قرار میدن!
غر غر های من حالا نه بخاطر این عدم برنامه ریزی که بیشتر برای مسائل حاشیه ای این ترمه! ترمی که تو طبقه ی چهارم ساختمان ِ تازه ساز و شیک و پیک و بدون خط خوردگی و بدون آسانسور ،کلاس هاش برگزار میشن و مثل ترمهای پیش نیست که یه عده رو نبینیم و راحت باشیم!!! نمیدونم چرا من اینقد از نبودن و ندیدن راحتم!
روزهای اول ترم یک بود که من یه دختر شارژ بودمو خودم همش پیش قدم بودمو اطلاعیه ها رو خودم میخوندمو خلاصه خودم خبر دار اوضاع و احوال بودم..اما الان و به مرور زمان حتی گاهی جرات نگاه کردن تو لیست رو برای پیدا کردن شماره ی کلاس یا شماره ی صندلیم وقت امتحان رو ندارم !! و شاید دلیلش رو هم هنوز کشف نکردم.من خیلی دوست داشتم دوران دانشجوییم طوری دیگه باشه..مثلا یه فولدر پر از عکس داشته باشم از 4سال دانشگاه که با لبخند های رنگی رنگی و ادا و اطوار ،مثلا دوست داشتم عکسای رسمی تری هم تو فولدر باشه که دخترای و پسرای کلاسمون تو اردویی،یا پروژه ی مشترکی کنار هم موندیم..یا چه میدونم یه عکس دسته جمعی که نشون بده ما یه کلاسیم! باهم..اما اونطور که تو سن 18سالگی فکر میکردم نشد! سه سال و خورده ای گذشته و روز به روز وضع بدتر شد و من از دانشگاه و آدما و مسئولا زده شدم و بعد از خودم...بیشتر از همه از خودم که دیگه راحت نبودم که دیگه امیدی به دووران دانشجویی بامزه داشتن نداشتم..که فقط دلم میخواست و میخواد برمو بیام و راحت باشمو یع عده رو نبینمو نیش ِ حرف بعضی ها به تنم نخوره و هی تو ذهنم حرص نخورم چرا فلانی با اینکه دروغ گویه اما باز حرفش رو قبول میکنن ...یا بهتر بگم چرا انقدر بعضیا حرفشون ناراحتیشون با نفوذه ..و هی به رابطه های تشکیل شده ی دور و برم نگاه کنمو هی خودمو تو خودم باند پیچی تر کنم هی تو خودم غرق تر شم..
ترم 7ترم خوبی بود،کلاس هام طوری بود که کمترین برخورد با بعضی ها رو داشتم،و این یعنی عالی! هرچند حس میکنم این گره ی فکری که تو ذهنم هی با فرار حل که نمیشه کور تر میشه اما ..اما شاید فقط دلم میخواست هیچ وقت یه سری اتفاقات نمی افتاد که مثلا رابطه ی دو تا دوست بهم بخوره سر سوتفاهم،یا یه نفر حس کنم ذهنیت افرادی رو نسبت به من بد میکرده و بد میکنه،این که چرا اینقدر این حس قوی هست رو نمیدونم، مطمئنن من هم کوتاهی هایی دارم اما آرامش و راحتی ترم پیش برای این بود که نبود بعضی آدمها و زندگی کردن خودم حول خودم این فکرها رو دیگه نداشت ،اما شروزع این ترم از ابتدا نشانه هایی داشته که هی من تو خودم فرو میرم و مثل بچه مدرسه ای ها گاهی دوست دارم الکی تب کنمو زیر پتو بمونم که نرم دانشگاه!!
یه فشار های عصبی که نمیدونم منشا ش چیه و بدتر حس میکنم این تیکه پازل ها که باعث ِ این احساسم شده کافی نیست و همش توهمه!! این ندونست و فکر به اینکه اگه پیگیرش بشم اگه چیزی نباشه باعث حساس تر شدن اوضاع میشم خیلی اعصاب خورد کننده ست!
ترم 8 ترمیه که استادا شوخی ندارن،از همون اول دارن سخت گیریشونو نشون میدن و بد تر که هم نفس با آدمهایی هستم که حضورش کافیه که کلی فکر دورم دوران کنه.ترمی که شبیه ترم یک شده پر از آشنا پر از اضطراب اما من دیگه اون الی نیستم، من الی ِ تنهایی هستم که خوب میدونم تنهایی از پس کارام و غصه هام بر نمیام ،اما محرمی هم برای بودن باهاش ندارم.همون رفیق..همون دوست...خلاصه اینکه ترم ِ اعصاب خورد کننده ایه.
باوشـــه اصن تو برنده ! حالا راضی ای؟! خوبه
تو دوران دبستان و راهنمایی و حتی دبیرستان گاهی شاهد قهر و آشتی دوستا بودیم.
یه نتیجه ی بزرگ که از این قهرو آشتی ها من خودم فهمیدم این بوده که اگه قهر کنه طرف و مثلا جاشو از کنار دوستش عوض کنه بره میز دیگه ای بشینه یا کلا دیگه تو مسیر اون فرد سعی کنه قرار نگیره قهر ها طولانی تر گاهی به سال میکشه و کینه ای تر میشه! این موضع ربطی هم به عمق فاجعه نداره و دیده شده مسائل ِ خیلی جدی تری رخ داده بین دو نفر اما چون نحوه ی قهر طوری بوده که زیاد از هم جدا نشدن بلکه تو دید رس هم بودن حتی اگه به سال هم بکشه باز بدون کینه یا درصد کمی کینه داشته و دوستی زود تر رخ داده..زود تر آشتی کردن. این نحوه ی قهر یعنی راه رو برای اصلاح ِ رابطه برای فرصت دادن برای گذر زمان اونم از نوع پویا-ش، باز گذاشتن!
گذر زمان تو قهرهای نوع یک برعکس باعث فراموشی و دوری محض میشه و هر طرف خودشون تو ذهنشون میبُرن و میدوزن.
انتهای راهرو جایمان بود! روی صندلی های پلاستیکی سفید. در راهرویی با سقف نه چندان بلند تماما آجر نما و تمییز..زن چاقی که باید دردی در زانو،پا یا کمر خود میداشت راهنما بود و مقنعه ی بنفش ِ بلندی به سر داشت تا سینه های درشتش را حتی از پشت چادر بهتر بپوشاند. نشستیم خمیازه پشت هم بود که وا نمی داد.
صندلی باید چند سانتیمتر جلو تر می بود تا سرم روی دیوار آجری قرار بگیره و چرتی بزنم،غرق این فکر بودم که نگاهم روی خط خط ها و دست نویس های روی دیوار خورد.
سرباز نیرو دریایی سال فلان
حامد نمیدونم چی چی کنکور حقوق قضایی
آخی راحت شدم سال فلان
یاد مستندی افتادم که روی سنگ های گرانبهای تاریخی بنای تخت جمشید و حتی مقبره ی کوروش حکاکی کرده بودند و قلی تیر کشیده و دو تا حرف لاتین تویش را با سال درج "هنرنمایی" شان رو ثبت کرده بودن!
خوب میدونستم قیاس درستی نبود اون لحظه ....دیوار آجری ِ دانشکده ی فنی و حرفهای پسرکان ِ کنکوری در طول این سالها کجا و بنای تاریخی ما و حرفهای عشقی کجا؟!
یادم افتاد باید تا چند دقیقه ی دیگه قراره گزینه هایی رو سیاه کنم و خیلی راحت این کارو هم کردم.دلم خواست من هم قاطی اون همه اسم پسر که انگار اون راهرو در طول سالها فقط مال این جنس بوده اسممو با قر بنویسم و بگم نخونده کلی سوال جواب دادم و به هیچ جام نبود که غلط زدن بد تر از سفید دادنه...
از 5صبح امروز بیدار بودم و به محض برگشت از حوزه ی امتحانی تند تند با تمام خستگیم آماده شدم تا بریم بله برون ِ پسر عموم ...
یاد برادرم می افتم که سر کنکور کارشناسی تا صبح نخوابید که نکنه خواب بمونم و امسال همین دیشب ،همین شب قبل از این آزمون که به هرچی شبیه بود برای من جز کنکور بهم پیشنهاد داد با خودکار حل کنم که سرعت عملم بالاتر بره و من به کلمه ی سرعت عمل به مدت یک و نیم دقیقه خندیم ...! سرعت عمل علی؟ چه آزمونی با چه اطلاعاتی؟ و بعد برام تراش آورد چون در جواب اینکه تراش داری آبجی؟ شنیده بود آره فک کنم تراش ِ آرایشیمو میبرم دیگه ،معمولی ندارم! و برادرم هوای منو داشت خیلی همین یعنی خیلی
به توی ماشین بابا نشستن فکر میکنم به کتاب جامع کنکور سالهای گذشته و خنده ی تعجبی همراه با "بسم الله" گفتن مامان که الهام اینو چرا داری میبری؟
مامان میخوام تو ماشین بخونم!:))
یه فرمول خوندم تو سیاهی و مه شب و بعد چرت زدم تا حوزه..
به تنها سوالی که از سال 86خونده بودم و با اینکه جوابش سه صفحه آچهار بود اما گزینه و جواب نهاییش تو ذهنم مونده بود فکر کردم که دقیقا همون اومده بود و من بدون حل گزینه رو زدم و هرکسی این ماجرا رو شنید گفت پس قبولی!!!!!! و من هی حرص خوردم هی گفتم هرچی خدا بخواد هی گفتم برای آشنایی بود سال بعد ایشالا و کسی شاید فکر نکرد شاید تنها سوالی که زدم همون بود ...
خلاصه روز پر مشغله ای بود...از دید بقیه کنکور دادم پس خسته م.
من خسته ام اما از جشن و پایکوبی زیاد ... از یه عالمه لبخند زدن ...از یه عالمه رقصیدن از یه عالمه سرو صدا کردن و یه عالمه دست زدن... از لبخند های عروس ِ غول پیکر ِ 16 ساله ..نه نه این اخری که خستگی نداره..حرف نزدیک ترین آدمها و فامیل ها و عزیز ها که کسی آرزوی قبولی نکرد بلکه با لحنی فقط آرزو و خواسته شون عروس شدن الی و مجردهای دیگه بود...هر چه سریع تر زود تر ...اونقدر که حس کنی از پشت میکروفن و بلند گو انگار اعلام کنن فقط 10دقیقه به انتهای آزمون مونده !!! و تو گیج ِ گیج انگار که مهم تر از این کار ،کار دیگه ای نیست با وجود اعلام ساعت باز به ساعت مچی ت نگات کنی....یه حس بد ..خیلی بد..خسته ام نه از آزمون نه از رقص از این اعلام ِ دیر شدن که برام هم تلخ بود هم شور بود هم بد مزه بود هم استرسی کنکوری ....خسته ام فقط برای بیخوابی..اصلا بی خیال! الحمدالله شــکر . . .. .
یکــ آه ِ کــش دار ِ بیرون آمده از لای لبهای خندون من
و بعد مکث و بعد چشم های خیره
خیره
و باز لبخند
"دفتر" باید خودش با من رفیق شه..صد سالم بمونه نگاهم کنه یا قر و غمزه بیاد من باهاش رفیق نمیشم.کلا رفاقت با دفترها برای من هیچ وقت از مرحله ای به مرحله ی دیگه نمیرسه همیشه تو همون حالت اولیه و رسمی میمونه . حالا در سال 92 من فهمیدم امسال هیچ دفتری نخواست یا من دوست بشه و من به آخرین دفتری که اصلا خلق شده بود برای رفاقت با من نگاه کردم و الان دلم خواست برم و توی شهر هی نگاه به نگاههای دفتر ها بندازم تا شاید همون که میخواست باهام دوست شه اما ندیدمش رو بیابم! یاد ِ دفتر نارنجی که با پوست درخت ساخته شده بود افتادم.همون که قلم همراهش داشت و قلمش هم چوب درخت بود.یعنی اینکه اومد تو دستم منظورش بود دلش میخواد دوستم شه..اما اخه دوستی با من سخته.باید مثل دفتر قبلیم مشکی باشه تیره تا طاقت حرفها و روزگار ِ سخت من رو تو همه حال داشته باشه.میترسم اینبار که دارم به این دفتر نارنجی فکر میکنم میترسم کم بیاره و منم طاقت نداشته باشم و عزلش کنم از دوستی...اینطور که نمیشه.خاطره ی بدی میشه.بهتر که دوست نشدم اصلا باهاش میشدمو بخاطرم اذیت میشد بد تر بود خیلی بدتر بود. از طرفی میگم این دفتر رو فقط برای روزهای خوب بگیرم. بعد به عهد های قبلی خودم فکر میکنم که تو اونها هم قصد آشنا کردن پسرکم خودکارم با دفتر این بوده اما این نشده! خب تقصیر من نیست انسان در اندوه ها و تنهایی ها بیشتر سمت رفاقت با دفتر ها میره. و روزهای شادی شاید فقط همون حس خوبشه که کلمه نمیشه و ته نشین تو قلب و روح میشه.....
خلاصه باید به دفتری فکر کنم که قدرت بودن و رفاقت با انسانی چون من رو داشته باشه که لبخند نزنم بهش.که مراعاتشو نکنم .که برام در عین دور بودن عزیز باشه.که دلم آخرش بخواد آتیشش بزنم و خودشم بگه حق با توئه الی!!! که اصلا سکوت کنه...
احتمال زیادی میدم وقتی جای عمل کردن انقدر بهش فکر کردمو تصمیم گرفتم اصلا دنبالش نرم و طبق قانون نانوشته ای کلا بی خیال اونچه بشم که فقط درباره ش فکر کردم و نه کوششی برای عمل!!!
تازه دارم شروع میکنم.
دوباره دارم شروع میکنم.
دوباره دارم شروع شده های قطع شده رو شروع میکنم
شاید شروع شده های به پایان رسیده یا تموم نشده رو.نمیدونم دقیق!
شروعی که مثل شروع های قبلی نیست.یعنی هست اما دیگه اون شروع یا ادامه ش نیست.
برای همون میگم تازه دارم شروع میکنم
خیلی چیزها رو . . .
ممــنون برای کامنتهای خصوصی و بیشتر عمومیتون. من متنی آماده کردم به عنوان جمع بندی برای بحث پست گذشته اما بنظرم خیــلی بیشتر باید فکر کنم.خیلی بیشتر بایدم اطلاعات جمع کنم خیلی بیشتر باید بدونم و آگاهی کسب کنم. حرفها و نظراتتون مطمئنن برام خیلی با ارزش بود و هست.: ) و الی خیلی خیلی از شما که همراهی کردین بحث رو تچـــکر فراوون میکنه^.^
+کامنت دونی پست قبل باز میمونه تا هربار موضوعی به ذهن کسی رسید بیاد بگه.مطمئن باشه تک تک واژه هاش برای الی با ارزش خواهد بود و سپاس از او ^.^
در یک صبح ِ نیمه سرد ِ پاییزی اعلام میکنند که حجاب داشتن یا نداشتن آزاد است. دست در دست دوست پسر/دختر.نامزد یا هرنوعی دیگر بیرون رفتن آزاد است.آزادی ارتباط بر قرار کردن آنطور دوست دارید را دارید.به عبارتی بغل آزاد.بوسه آزاد....از هم اکنون آنطور میخواهید بیرون بیایید.
+این فرض که اینو بگن بعد بگیرن ملت رو منتفی بدونیم توی این تصور لطفا.واقعا اینطور بشه.
خودتون و تصمیمتون در اون صبح و روزهای آتی رو برای بیرون رفتن توصیف کنید و انتظارتون از وضع کشور وقتی از خونه بیرون میرید تا دانشگاه یا محل کارتون رو بگید لطفا بهم.
دوست داشتید بعد از گذاشتن کامنتتون این پست رو باز منتشر کنید تا دوستان بیشتری توصیفشونو برای این پست بذارن.ممنــون:)
من من تا ،تو تا
تو تو تا ، من تا
من تو تا ، ما تا
تو من تا ، ما تا
یه دوست ِ وب نویسی هست که حرفهایی زده و منو به فکر برده.اینکه اگه یبار حالت بد باشه و توی توییتر بد حرف بزنی افرادی که دوستت ندارن آن فالوت میکنن و کسایی که باهات صمیمی ترن میمونن همراهت.
توی زندگی واقعی چطور باید فهمید؟
اینکه اعصاب نداشته باشی و با دوستانت بد بشی یا بد حرف بزنی یا کلا کنترل امور خارج بشه از دستات..وقتی فریاد بکشی میخوای تنها باشی و تو تنهایی راحتی.حالا تکلیف چیه؟ (آدمی نیستم که تکلیفم رو دیگران بخوام برام روشن کنن..خیلی ولی دلم میخواد از دیدش این قضیه رو بدونم)
اینکه فرضا دوستی ساکت بشه، خودشو بکشه کنار،و بذاره تو به خواسته ت که همون تنهاییه برسی .آیا این میشه کار ِ خوب ؟ یا برات حکم ِ همون آنفالو رو داره که یعنی این دوستت گذاشتت کنار بخاطر بد حرف زدنت؟
از کجا تشخیص میدی این ساکت شدنش از سر مهربونی دوستانته که به خواستت برسی یا صمیمی نبودنشون و کنار گذاشتنت ؟ چرا برای آدمای ناشناس توییتر وقتی چیزی ازت نمیدونن ارزش قائلی ولی دوستانی که میشناسنت و باز هم پا به پای اخلاقت باهات راه میان چون رفیقت، نه؟

"هاپی" دربان ِ مهربون ِ اتاق ِ منه. با چشای مظلومش تمام ِ این روزا نگاهم میکرد.ولی من نمیدیدمش! .امروز که چشای غمگینشو دیدم...
یعنی چشمم یهو بهش خورد و از قضا دیدمش، بهم گفت الی نمیبینی مارو دیگه..چت
شده...چرا باهامون دیگه نمیحرفی؟
یادم افتاد برای هاپی و دوستش هاپو یه پست نوشته بودم.یادم افتاد ازشون خواسته بودم ادکلن بزنن که تو عکس بیفته(!) و کلی خندیده بودیم.یادم افتاد خیــــــــــــــــــــــــــلی وقته عروسکای بغلیم که بقیه حتی هاپی بهشون حسادت میکردن رو دیگه تو تختم و برای بغل موقع خواب ندارم.سرمو بالا گرفتمو یدور کل اتاقو دیدم...این بار دیدم...همه شون با چشای غمگین نگاهم میکردن خیلی غمگین.از فکر تو سرم خجالت کشیدم که میخواستم برای عید همه شونو جمع کنم!!! از خودم بدم اومد...خیلی خیلی...
زمـستون ،مراسم و تولد و دید و بازدید شاید خیلی زیاد باشه اما خوبیش اینه سرم گرم ِ یه آدم یا یه موضوع نیست.شاید زود به زود شارژ تموم کنم اما حرفام حول کلی آدم میچرخه.نمیدونم چراها اما راضی ام از این خلوت بودن سرم در عین شلوغی. که درگیر ِ یه دوست خاص یا یه موضوع خاص نیستم.درگیر ِ یه اتفاق نمیشم..همش ویبره ی گوشیم میاد و قانون ِ "اگه فردی بیشتر از سه تا اسمس پشت سر هم داشت یعنی درگیره" صدق نمیکنه برام! این دوست اون دوست.این فامیل اون فامیل این آشنا اون آشنا ...درگیر نشدن ِ محض با یه آدمو یه یه اتفاق.
آهنگی خاصی هم نیست که منو یاد خاطره ای بیاره و این بی خاطره موندن زمستون برام بزرگترین موهبته! که رد پایی هم اگه هست خاص نیست.که اگه میگم کلی آدم و دوست میان و میرن یه حالت عادی داره.درسته طالب ِ وضعیت کاملا عادی نیستم..اما فعلا سفید و دست نخورده و پر از خودمه این فصل.
شاید..
شاید..مونده دست نخورده تا اتفاق بزرگی توش بیفته.
با اینکه اردیبهشت ماه ِ خوبی ست اما نتیجه ی خوب بودنش درست 9ماه بعد توی بهمن معلوم میشود!:دی
با اینکه عادی ست زندگی یا به عبارتی عادت داده ام خود را به عادی بودنش، اما هر ازگاهی میزی میچینم،دو فنجان چایی...برای خودم شیرینی و منتظر میمانم شاید بیایی و بگویم برای شام ترشی داریم ترشی!
تمام ِ سر رسیدها و دفترهای پاپکو و انواع ِ مختلف دیگه دفتر دستک که در طول این 7ترم دانشگاه داشتم رو از طبقه های 5و 6کتابخونه بیرون آوردم و در حال خوندنم!
برای کنکور؟
نه جانم کنکور فردا بود که عقب افتاد.
پس میخوام در طول این یک هفته بخونم و رتبه ی تک رقمی ارشد بشم؟
هه..نه جانم!
دفترهای من روی صفحات ِ زیادی بعد از جلدش از دو طرفش هیچ وقت سفید و تمیز نیست.پر از نوشته. یا از خودم یا از دیگران!
اکثرا با مداد و به صورت تند تند و ویرایش نشده نوشته شده ..متنی جمله ی کوتاهی ...برش ِ احساسی.
تو جزوه ی فیزیک ِ ترم 2 این نوشته از خودم برام خیلی جالب بود:
"و من در بی کسی ِ خود
از غرور ِ اعتماد تا اشک ِ بی اعتمادی
زندگی خود را تباه ِ ادامه دادن کردم..."
تمرین ِ کشیدن ِ خط های صاف ِ افقی و عمودی میکنم بدون ِ خط کش
تمرین ِ کشیدن ِ دایره های از کوچک به بزرگ میکنم بدون ِ خط کش
هرچه بزرگ تر ...زشت تر کج تر بدقواره تر...!
نــبود راحت بودمــا بخدا میرم یاهو ایمیلاتونو بخونمو ذوق کنمو بحرفم باهاتون اینو که میبینم اصن حــالم از ایمیل دونیمم که اننننننننننننننقد بخاطر شما دوسش دارم بهم میخوره.اصن آیدیش مگه بود؟ نمیفهمم چی شده آیدیش هست...آنلاینم هستــ .تاخیر اگه داشتم برا همینه نمیتونم طاقت بیارم حضورشو نه بخاطر اینکه بده فقط نمیخوام دیگه باشه هیچ جوره:((
تمام انرژی ِ نداشتمو میگیره حضورش...اصن یه آیدی دیگه شاید گذاشتم راه ارتباطی باشه..هوووووووووووووووووووف
قـرچ قــرچ...قــرچ قــرچ
صدای راه رفتن با پوتین تو جاده ها و پیاده روهای برفی...یه تردی خاصی داره.^.^
من از زمــــستون هیــــچ خسته نمیشم!
وقتی رو جورابم پلاستیک فریزر میکشم:دی و بعد دوباره روش جوراب میپوشم وقتی کل ِ راهو پیاده گز میکنم وقتی دستام سردشون میشه چون دوربین دستمه که عکس بگیرم اما پاهام نه گرم ِ گرمه...وقتی خانوما و آقایونی پیدا میشن که اخمالو نگاهت نکنن بلکه بخندن و لبخند بزنیم به هم...وقتی بجای راه رفتن از مسیری که برفش آب شده از حاشیه میریم که بازم صدای قرچ قرچ بیاد ...اینا یعنی هنوز خسته نشدم از برفــ حتی اگه همه ی کافی نت ها بسته باشن حتی اگه همه ی سایت ها بسته باشن حتی اگه مدارکو هیچ جا فتو نزنن من بازم با کلی مکث دلم میخواد هی چیلیک چیلیک عکس بگیرم و قرچ قرچ تو سرما راه برم و خدا رو برای این نــــــــقاشی ِ بی نظیرش شکـــــر کنم^.^ و برای خودمو عزیز دلم مامانم تقویم قرمز و نارنجی سال ِ نو رو بگیرمو تو راه برگشت وقتی کارها راه افتادن و همه ی کارامو انجام دادم یه ظرف آش رشته ی داغ بگیرم تو دستمو به خانوم ِ نارنج پوش ِ پشت پنجره دست تکون بدم.....این یعنی با همه ی خستگی و دل مردگی و این روزهای عصبی هنوز میتونم طوری زندگی کنم که انگار هیــــــــــــچ مشکلی ندارم و دلم سرخوشه...چرا که نه؟! زمـستون این تابلوی زیبای خدا فقط برای سگ لرز زدن نیست برای رنگای شاد تو دل سفیدی بودنه برای منظره های بکر ِ این آفرینشه برای جور دیگه دیدن ِ دنیاست....حتتی تو اوج ِ تعطیلی ها و موندن ِ کارام میشه دعوت شد به نمایشگاه عکس! میشه خود ِ عکاس برات حرف بزنه و نظراتو به دقت گوش بده میتونه گرمای چهره ی پیرمرد ِ تو عکس گرمت کنه..زمـستون این تابلوی عظیم خدا که باید با نگاه زیبا بهش نگاه کرد تا صدای قرچ قرچ برف زیر کفشات بشه کلی حس خوبـــ نه فقط آخ و اه و ایـــــش...نگاه زیبا...به این تابلوی بی نظیر خلقت باید..!
خب به سلامتی کارت ورود به جلسه ی کنکور ارشد هم اومد.برای اونها که تلاش کردن ،عدم استرس و سلامتی و قبولی دعا کنید و منی که قراره فقط سر جلسه بشینم رو هم فقط طوری دعا کنید که وقتی سیل سوالاتی که بی جواب میذارمو میام بیرون رو میبینم و قراره فکر کنم یک سال میخوام بمونم،گریه م نگیره .
کوآلا(بغل کردن و تنبل بودنش،بیخیال بودنش گنگ نگاه کردنش)
پنگوئن(راه رفتن و نرم بودنش،تک تخم گذار بودنشون)
یوزپلنگ(وای از چشاش^.^)
خرگوش(سفید ِ سفید.. حس خوب کودکیم)
زرافه(آب خوردنش،دراز ِ دست و پا چلفتی بودنش)
کفش دوزک(حس خوب ِ کودکیم)
عروس دریایی(زیبا و مغرور و با سلاح مرگبار)
دلفین(سادگیش^.^)
ماهی سه دم ِ سفید(نازش)
کرم ابریشم(حس خوب کودکیم و عجیب بودنش و برگ خوردنش)
مثلا از پشت در اتاقم یه صداهایی بیاد ..اعصاب نداشته باشم.. آروم در باز شه ..آروم اینور اونور شه چپ راست چپ راست...حواسم نباشه ..خودشو به پام بمالونه یه صداهایی مث ناله ی مهربونه ازش در آد بی هوا نگاش کنم ...لبخندبزنم و خوشحال باشم که یه پنگوئن دوستمه!
چه حسیه وقتی خندیدی یکی دو تا دیگه که پشت در کمین کرده بودن بدو بدو بیان کنارت؟^.^
اگه قیامت هم مثل ِ "ریکاوری کردن" درایوها باشه که ریز و درشت ِ شیفت دیلیت شده ها هم بیاد جلو چشات... که واقعا چقدر بدبختیم.
ریز و درشت ِ اتفاقا...و تعجب هایی که لازمه ش دهنی بیش از اندازه بازه که ای بابا این عکسا که دیگه فقط تو صفحه بود سیو نکردم که...و ریز ترین و جزئی ترین عکس های گوشه کناره که تا 99درصد میتونم بگم اصلا چشمم بهشون نخورده هم یافت شدن. عکسایی که از نی نی ها مرد ها زن ها منظره ها که چه زشت چه زیبا شاید بی ربط به من و حافظه ی من باشن و اولین باره انگار دارم میبینمشون ..و اون بین،حالا یکی دوتا عکس که یه "عه " ی کشیده میگمو برام آشنا میاد! و شیفت دیلیت شده هایی که هیچ علاقه ای به دیدنشون نداشتم!!!
+هنوز ولی عکسای تولدم یافت نشده!
اومدم عکس های برفی برفی براتون بذارم زدم ناغافل همه ی فولدر ِ عکسای تولدامسالم رو شیفت دیلیت کردم:(((
هیچـــــــی ازش نموند...انگار نه انگار که جشنی بوده که داداشی بوده که برای رسیدن من به کادوم نقشه ی گنج درست کرده و منو کل خونه چرخونده...انگار نه انگار دلم میخوااست عکس کیک بزرگ و نارنجی با 22تا شمع رنگی و بلند رو تا ابد یادگاری نگه دارم:((((
به همین سادگــــــــی ... پَر....
برادرم از قلم چی برگشته و بلوری های سفید روی موهاش رو با حرکت دورانی سرش رو تخت من ریخته ..
تخت من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باید داستانها از حساسیت من نسبت به تختم برایتان بگویم که بفهمید این کار علی میتونست قتلی به همراه داشته باشه(!) اما امروز خوب است..امروز برف آمده و من برایش نیشخند زدم که سرش را تکان میداد روی تخت من...علی خوب میداند برف برای من مقدس است حتی حال خوبم را هم نداند همین علاقه به برف را که خوب میداند پس برای همین با خیال راحت اولین کارش سر به سر گذاشتن من است..او خوب فهمیده تخت و حساسیتم روی آن حالا در برابر برف هیچ است..امروز خوش اخلاق تر و خوب تر خواهم ماند...خیلی خیلی بیشتر از روزهایی دیگر