نمیدونم چرا اینترنت خونه رو وصل نمیکنیم

نمیدونم چرا با اینکه پول خداتومنی آتلیه رو دادیم نمیریم پیگیر شیم پس چرا هنوز عکس و فیلممون رو نمیدید

نمیدونم چرا هنوز از بابام برای یاسر چیز زیادی نگفتم

نمیدونم چرا با اینکه دور و برم پر از محل های کار و برند های خوبه هنوز نرفتم دنبال کار

احساس میکنم در عین اینکه مثل فرفره میچرخم نوعی تنبلی در من ریشه دوانده

مثل "هم زن"، با اینکه مرکزش به شدت میچرخه ولی چیزی که چشم روی سطح شیشه ای ظرف میبینه حرکات یواش ذراته درست مثل حرکت لایه سطحی مشتری!

نوعی خلا از نوع نور، گریه های بی دلیل، کم دارم. دلم نور بازی میخواد. دعا، قرآن... دلم بیشتر میخواد فشار بازوهای خدا رو دورم حس کنم

دلم نفس کشیدن تو هوای روستای پدری رو میخواد، تاب بازی رو اون درخت بلنده که اول اسم همه نوه ها روش حک شده.

دلم روزهای گرم بلاگفا رو میخواد...

اینکه خیلی خوشبخت دیده میشم اذیتم میکنه. معیار آدمها شده دیدن طلاهای تو دستم و لبخند همیشگیم و احترام زیاد بین من و خانواده همسرم. حس میکنم رو مرزی موندم که چه خرافاتی باشم چه نه انگار چشم بد میخورم. حس میکنم معیار آدمهایی که بهم میگن چه خوشبختی، باید چیز دیگه ای جز لباس و کیف و کفش و خونه زندگی باشه. حس ترس برام به وجود میاره. که اونچه ما میبینیم و حس میکنیم با اونچه میبینن انگار فرق داره. دقیقا نمیدونم باید به چه چیزی برسه این نوشته اما معتقدم خدا آنچه میگم رو میدونه اینکه خوشبخت هستم رو حس میکنه ورای معیارهای ظاهری دیگران و بیشتر از همه میخوام با این نوشته ازش کمک بخوام که طعم خوشبختی رو انقدر به بعضیا بچشونه که دیگه وقتی برای سرک کشیدن تو زندگی دیگران نداشته باشن. خوشبختی برای من با ازدواج رخ نداده. ما دو انسان بودیم که حالمون مثل خیلی از آدمها گاهی خوب بوده و گاهی بد. خلاهای زندگی هم رو فهمیدیم و دونستیم مثلا خلا بابام با هیچی پر نمیشه حتی دلتنگیش با چیزی کم نمیشه بعد هم رو انتخاب کردیم نه برای پر کردن خلا که برای از نو ساختن این جمله:" حال من خوب است، با تو بهتر میشود"

 

+      الهامـ 

نشستم تک تک پست های اینستاگرامم رو که ازتون خواسته بودم برای پدرم دعا کنید رو میخونم. اشکی میشم و میخونم، بعد تک تک کامنتهای شما رو میخونم از لبخندهای امیدوار کننده تا شکلت اشک و شوک شما از غمی که آوار شد تو زندگیم.

نشستم و تمام آنچه توی عکسها و متنها دیده نمیشه رو مرور میکنم. اون روزها اون شبها اون نذرها و دعاها 

دلم میگیره و بازم میپرسم یعنی خدا حرف حتی یک نفر از این هزاران نفر رو نمیخواست گوش کنه چرا مقرر کرده بوده که زندگیم بدون بابا باشه. چرا نباید الان باشه که خونه زندگیم رو ببینه، خوشیختیم رو ببینه. چرا من هنوز پر از چرا هستم. نشستم و گریه م تمومی نداره. تمام روزها و شبهای اون موقع ها رژه میرن جلوم. بیمارستان، مطب، عمل، مامان، علی....  آخ 

قلبم دردی داره که هیج جوره خوب نمیشه 

دلتنگی ای داره که هیچ جوره پر نمیشه

عمقی داره که هیچ جوره سوسوی نوری توش راه نداره

....

+      الهامـ