هفته ی شلوغی رو دارم میگذرونم. اینقدر شلوغ که کلاسهای دانشگاهم توش گمه. املاح بدنم پایینه و باید یکسری آزمایش انجام بدم تا علاوه بر منیزیم، ب شش و مولتی ویتامین که قبلا میخوردم موارد جدیدی به لیست روزمره هام اضافه شه. برای همین توی شلوغی این هفته چندین و چندبار چند آزمایشگاه و بیمارستان رفتم و تا دوساعت دیگه هم باید برم مطب دکتر. تو صف انتظار یکی از همین آزمایشها بودم که خانوم جوانی از در سونو بیرون اومد و با بغض شدید و شوکه تماس با همسرش گرفت و میگفت مشکوک به سرطان و منتظره بگن بدخیمه یا خوش خیم. لحظه های انتظار یه طرف اینکه میگفت من شوکه ام چطور ممکنه و هنوز اصل قضیه رو نمیتونست قبول کنه یه طرف. اشک ریخت و ما نمیدونستیم چی باید بهش بگیم. مدتی گذشت که مطمئنن برای خودش طولانی ترین مدت ممکن بود صداش کردن. از بین در دستهای دکتر رو میدیدم که سعی میکرد آرومش کنه که احتمالا میگفت فعلا چیزی مشخص نیست باید دکترت ببینه. با گریه ی از قبل شدید تر از اتاق بیرون زد و دکتر سونو که رو صندلی بیحال نشسته بود. 

تکرار غم، تکراری نمیشه. من و مامان بیرون گریه کردیم چون بغض داشت خفمون میکرد حال همه بد شده بود از منشی های پذیرش که سکوت کرده بودن تا دکتری که یه لیوان آب خورد بتونه بقیه مریض هاشو ویزیت کنه. مطمئنن از این موارد زیاد دیده بودن ولی غم و درد و مریضی تکرارش التیام نمیده، تکرارش زخمی هست که از رو زخم کهنه تر سر باز میکنه. 

حالا امروز تو یه آزمایشگاه دیگه دختر بیست و هشت ساله ای که مشکل ذهنی داشت رو باید شش نفر از جمله خواهر و برادرش نگه میداشتن و جلوی دهنش رو میگرفتن فریاد نکشه تا بتونن خون بگیرن. پدر پیرش و نگاهش که وقتی ازش خواستن دستای دخترش رو بگیره میشد صدای فروریختنش رو شنید و خواهری که کف زمین آزمایشگاه نشسته بود با گریه پاهای خواهرش رو نگه داشته بود. خانومی که سعی میکرد با حرف زدن آرومش کنه ک اتفاقا موفق هم بود. 

نشستم اینجا و دوتا استکان چایم یخ شده و دست از فکر و خیال برنمیدارم. روزهای سخت مریضی و مریض داشتن رو به یاد میارم و عمیقا شفای مریض ها و صبر به باقی اطرافیان رو از خدا میخوام. برم  برم که آماده شم باید برم مطب دکتر انشالله که خیره

+      الهامـ