دختری به همراه مادرش آمده بود که برود پیش یکی از نمایندگان مجلس برای چاره جویی که جویای کار است.
فکر میکنید ما از پشت در چه ها شنیدیم وقتی نماینده داشت با صدای بلند برایشان نطق میکرد؟
اینکه رشوه میخواهد تا کار جور شود؟
اینکه فلان آزمون فلان سازمان را شرکت کند تا بتواند از طریقی او را جایگزین فلان فرد بازنشسته کند؟
اینکه برود فلان شرکت کارآموزی تا سه ماه دیگر که خدا بزرگ است؟
نه نه نه
بگذارید چیزی نگویم و فقط بنویسم چه هااا شنیدم
«برید تو زندگیتون بگردید هرجا گناه کردید توبه کنید خدا تو فلان آیه گفته توبه میپذریم، برید و توبه کنید از گناهاتون. خدا بزرگه اینطوری کار جور میشه.»
من رو تصور نکنید. تصعید شده بودم. نبودم!
مالیات بر ارث برای اونی که تو شمال شهر تهران زندگی میکنه و اسم ماشینای تو اتوگالریش رو من عمرا بدونم و خونه ش که دیگه حرفش رو نزن، شده 450هزار تومان بعد برای ما که خدا حتی به بابام فرصت نداد و هنوز پایان کار خونه رو نگرفتیم، شده 30میلیون !!!!
فقط چون عنصر حیاتی «اصل پ» رو نداریم و رشوه دادن گویا بلد نیستیم.
پول ما خوردن داره؟
اینکه تو این بی سامانی و وام ندادن های بانک ها در به در دنیال 30میلیون وام باشیم واقعا خوشحالتون میکنه؟
چه قوانین مسخره ایه که ما داریم....چه قوانین مسخره ایه که ما داریم؟ (تکرار هزار بار) هوووف
خب میشه گفت حوادث عامل مهمی هستن برای من که اینجا بنویسم یا نه. اما مهم تر از اون داشتن وای فای یا نداشتنشه!
دیگه خودتون تا تهش رو بخونید
در آسانسور اداره چشم الکترونیک نداره و ممکنه طرف بین درش له شه( کاملا جدی و به دور از شوخی های نوشتاری دارم عرض میکنم!) امروز وسط تعارف های شما بفرما شما بفرما (که به نظرم اصلا این تعارف ها در مورد آسانسور خشن ما نباید انجام بشه) کمی طول کشید و تا آقای مسئول بیان بیرون و من برم تو، در محکم به کمرم خورد و با شدت فشارم داد.درد داشت؟ صد البت. درد داشتم؟ خیر! بیشتر شوکه و خجالت زده و مثل یک بستنی وانیلی دو رنگ بین راهی در حال آب شدن بودم چون فشار در باعث شده محکم بیفتم تو بغل معاون سازمان!!!! کی؟ دقیقا درست شنیدید. معاون سازمان. چی؟ دیگه کی تو اون اطاقک بود؟ رئیس سازمان. و حسابدار ارشد سازمان که اولین بار بود من رو میدید.
واقعا چیزی میمونه بازم برای گفتن؟ شما تصورتون رو درباره رنگی رنگی شدن رنگ رخسارم کاملا آزاد بذارید و مطمئن باشد واقعا انقدر آب شده بودم کف آسانسور که دردی حس نکنم.
هنوز کسی هست که اینجا رو بخونه؟
اگه کسی هست خوشحال میشم نشونه ای بذاره. واقعا دلم میخواد کسی باشه که اینجا رو بخونه. اگه کسی هست دالی :)
خب
تو یه اداره دولتی به طور موقت مشغول به کار شدم که بابا 29سال اونجا زحمت کشید. جایی که گاهی صدای گریه میاد و معلوم میشه یه ارباب رجوع با دیدن میز بابا دلش برای کار راه اندازی یه مرد وسط این همه از این اتاق به اون اتاق برو و کاغذ بازی، تنگ شده و های های زده زیر گریه.
جایی که من برای قبولی توش سه بار قبول شدم ولی نور چشم بعضیای دیگه رفتن سرکار و الانم حسودس میکنن به همین کار موقت چند ماهم. بگذریم حرف در این مورد زیاده...
دلم برای بابام خیلی تنگ میشه.
....
شهر من شهر کافه هاست. هنوز کافه هست که کشفش نکرده باشم.
من 80ساعت باید اضافه کاری بمونم نه دل بخواهی، اجباری. محیط کار طوریه که وقت رفتن (اونم وقتی فقط یک ساعت اضافه کار موندی چون جون نداشتی) همون که تمام روز میگفت:« به خودت فشار نیار زود برو خونه من که زود میرم»، هنوز پشت میزش نشسته.! اون که تا دیروز غر بی پولی خودش و زنشو میزد تازه از خواب ناز تو نماز خونه پاشده و بیشتر از 80ساعت اضافه کار میگیره و اون که با پارتی اومده سرکار و روز دوم اومدنش رسمی (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!......!!!!!!...) شده داره غیبت یکی دیگه رو میکنه که 20سال واقعا تو این داره زحمت کشیده و تازه با اینکه با آزمون اومده یک سال و نیم بعد از اومدنش رسمی شده!
من تو این جمع به ارباب رجوع میوه تعارف میکنم و به جای اینکه ارباب رجوع رو از این طبقه به اون طبقه کنم امضا هارو خودم میگیرم و دارم فکر میکنم کی قراره خسته شم؟! و جوابم قطعیه. هیچ وقت!
میشود مرا کمی دعا کنید؟ برایم و ان یکاد بخوانید ؟ میشود بوس های نارنجی توی آسمان سنجاق کنید؟
خدایا مرسی که هنوز مهربانی هست...
بترسید از روزی که خودتون اسیر دست آدمهایی مثل خودتون میشید
خیلی کم ریسک میکنم باشد که برگشتنم از نوع ریسکهای با کله به سنگ خورون یا از چاله بیرون بیا و بیفت تو چاه نباشه.
دلم دلم اینقدر غصه داره که اشکهام گاه بند نمیاد و گاه اصلا اشکی نمیاد. وقتی یک هفته دیگه تولد پدر هست و من امسال میتونستم اولین تجربه ی لذت بخش با حقوق خودم برای تولدش هدیه گرفتن رو داشته باشم و حالا دیگه نمیتونم بغض نابودم میکنه. وقتی فکر میکنم خدایا چه زود بود وقتی خیلی از لذتهای پدر دختری هست که میتونستم تازه از این سن به بعد بچشم و آآآآخ که دیگه هییییچ وقت نمیشه...هیچ وقت نمیشه یه سری از اولین تجربه های لذت بخش پدر دختری رو داشته باشم....
بابا یه قولهایی بهت داده بودم، حرف مردم هرچی میخواد باشه باشه، درک نکنن من رو عیبی نداره، اشکهام رو نفهمن اشکالی نداره، خنده هام رو دلیل بر بی احساسیم بذارن موردی نداره، اومدم که بتونم به قولهام وفا کنم...بابا دلم رو فقط تو خبر داری چه آتیشی میگیره وقتی به روز تولدت فکر میکنم به اون همه ذوق و شوقی که میتونستم امسال داشته باشم که از حقوق تو جیبی خودت، برا خودت عطر و لباس چارخونه و گل نمیخرم....(که چقدر همون پول تو جیبیت پر برکت بود) ...دلم چه آتیشی میگیره وقتی به خیلی از باهم بودنا فکر میکنم....دلم کباب میشه وقتی بعضی قضاوتها رو میشنوم، زودرنج تر شدم یا که نه، ولی خودت میدونی مامان و علی به من احتیاج دارن، اگه بشکنم بیشتر از این اوناهم آسیب میبینن، بابا بعضی حرفا و بعضی نمک رو زخم ریختنا دل دخترتو میسوزونه...بابا...دلم برات تنگ شده برا تکیه گاه بودنت برا بودنت...برا بودنت ...برا بودنت...