مغرور بودم .آره مغرور بودم که حتی تو آخرین روز سال ۹۴ بهش نگفتم :"مگه من جز تو کیو داشتم که درجواب حالت چطوره؟ راست و حسینی بگم بدم!" مگه من جز تو کیو داشتم اولین مسیج ذوق زدگیم از هرچیزی رو از هر موفقیتی رو از هر بارون و برفیو برات میفرستادم...مغرور بودم که بهش نگفتم مگه تو خودت نمیدونستی جز تو کسیو ندارم که همه لبخندام براش بوده و همه حرفام براش و هرجفت گوشام برات... مغرور بودم و نخواستم فکر کنه دردم بی کسیه! مغرور بودم و نگفتم.نگفتم اولین کسی بوده بخاطر پدرم پشت گوشی تو گوشاش گریه کردم...مغرور بودم و یه ناااامرد آب دار تحویلش ندادم که آخه نامرد رفیق روووووزای خیلی خووووب و شادم ..رفیق روزای ذوق زدگیم ..رفیق روزای اشک و آهم...تو دیگه چرا؟؟؟؟ مغرور بودم و سکوت کردم و مثل همیشه بحث نکردم...شاید الان جای این حرف ابتهاج باشه که میگه :" زن اگر سکوت کرد بدان نشانه پایان توست" 

پایان تو؟ شاید نشه دقیق اینو گفت...اما...بگذریم...مغرور بودم و هیچ نگفتم..نفهم بود و هیچ وقت اینارو نفهمید.... شاد باش تا از دیدن شادیت خوشحال باشم رفیق. مثل همیشه مثل همیشه...

+      الهامـ  | 

نمیخوام سال تحویل شه....حتی اگه کره زمین از این شاخ به اون شاخ گاو هم پرید و زمین نفس بکشه من نمیخوام سال تحویل شه، نمیخوام باور کنم عیدی های بابا تو قرآن منتظرم نیست، نمیخوام بعده صدای توپ، بابایی نباشه که برا بوسیدنم با لبخند منحصر به فرد خودش سمتم میاد...نمیخوام سالی تحویل شه که مامان و علی و من تنهاییم...بی کسیم...نمیخوام سالی برام تحویل شه که بغل بابا و عطر و صداش توش نباشه...نمیخوام باور کنم وارد سال جدیدی میشیم بدون پدر....

سخته..

خدایا کاری کن هیچکی نفهمه من چه حالی دارم.. زندگیشونو ازشون نگیر...خوشبختی آدما رو ازشون نگیر...تکیه گاهشون رو مهربونی دستای مادراشونو ازشون نگیر...خدایاااا نمیخوام چنین سالی تحویل شه....

+      الهامـ  | 

حالا که دوباره میتونم شب از نیمه گذشته هم بیدار باشم و وقتم رو با موزیک و کتاب و ... بگذرونم میبینم که بیشترین کاری که میکنم به باور رسوندن خودم از کارهاییه که در طول روز انجام دادم. 

مثلا الان که ساعت از یک بامداد گذشته تازه دارم باور میکنم تمام امروز در حال تدارکات پنجشنبه آخر سال بودم ولی نه مثل هرسال...امسال برای پدر...

به باور رسیدن غصه ناک ترین کار تو دنیاست...

+      الهامـ  | 

نشسته ایم کنار هم. نه روی تخت نارنجیم تو لاهیجان. روی تشک ( واقعا نمیدونم چه رنگیه تمام این مدت بس که دقت نکردم بهش) من زانوهاشو پماد میزنم اون گردن دردناک من رو. به شوخی چیزی بهش میگم، که همیشه در جواب چنین شوخیایی بهم میگفت باباته. مثلا میگفتم خوااااافالووو یا چاااقالوووو یا هرچیزی ، بر میگشت و میگفت من ماهم باباته و دوتایی میخندیدیم.گاهی باباهم یواشکی نگاهمون میکرد و شاید از خنده ی مامان میخندید تو عمق وجود مردونه ش، تو عمق احساس الهام دوستش....

حالا کنار هم نشستیم، بدون بابا...حواسش نبود بابا دیگه نیست، گفتم مریضیا مامان چرا حرف گوش کن نیست دکتر برو نمیشی؟؟ مریضوی حرف گوش نکن..داشت با خنده بر میگشت پشتشو نگاه کنه که بگه حرف گوش نکن مریضو باباته....که های های زد زیر گریه...که زدم زیر گریه...که نشستیم تو تاریکی اتاق بین بوی تند پماد فلفلی گریه میکنیم....

+      الهامـ  | 

مانتو صورتی گاهی هم گل گلی تنم میکردم و سایه صورتی میزدم و رژ صورتی.میرفتم دیدن بابا، از جاده ها و اتوبونای ناشناس پرسون پرسون گاهی به مترو میرسیدم و گاهی با اتوبوس، از جلوی حراست بیمارستان میگذشتم، با خنده و دل خوش با چهره های خسته و مریض تو اتاق سلام علیک میکردم، گاهی هم نه.مستقیم چشم میدوختم به چهره مامان و بابا. جو تو بیمارستان ها باهم فرق داشت.اما چیزی که مشخص بود این بود من حتی یک هزارم درصد هم فکر نمیکردم بابام بره...دعام این بود زودتر خوب شه چون اصلا به خوب نشدن فکر نمیکردم. من گره روسریمو باز میکردم و پر حرف ترین دختر رو زمین میشدم از اخبار اون روزا به بابا میگفتم .میگفت بابا خبر داری فلان شده؟ میگفت عه..نه حوصله تلویزیون ندارم. من یه ریز خنده و لبخند من یه ریز سر دادن رنگ خوش من یه ریز عطر گلها و بابا نگاهش به ابرا...

روزهای اینطوری زیاد بودن که درست از پشت در اتاق بابا اشکام سر میخورد و میباریدم تا راهرو تا حیاط تا صف تاکسی، حتی وقتی میخواستم آدرس بپرسم که تاکسیای فلان مسیر کجاست اشکام میریخت، حتی وقتی کنار دوتا مرد دیگه تو تاکسی نشسته بودم و هر دوتاشون هم داشتن از بیمارستان و وضع بیمارستان به اونور خط میگفتن من سرم رو گذاشته بودم رو شیشه پنجره و گریه میکردم...روزهای زیادی بود که کل مسیر حیاط بیمارستان رو درحالی که آدما نگاهم میکردن با گریه پشت سر میذاشتم و برای همه ی مریضا از ته دل دعا میکردم.به هق هق میرسیدم...تو دلم به بابام میرسیدم و از ته دل میخواستم به حق این همه دعایی که داره در حقش میشه خدا راضی بشه به شفاش..راضی بودم به رضاش ..که به حق این همه قسم که ادمایی که بابارو دوس داشتن خدا رو میدادن حالش زود خوب شه..

دارم مرور میکنم تک تک ظرافتایی که برای رفتن پیش بابا به خرج میدادم رو..بیشترین خاطره ی روزهای آخر رو وقتی بابا حوصله حرف زدن با کسی رو نداشت، من دارم. وقتی داشتم دست و پاشو کرم کیوی میزدم، وقتی داشتم وقت سرما پتو روش میکشیدم یا وقت گرما براش درجه کولر رو تنظیم میکردم ازش میپرسیدم ازش حرف میکشیدم بهش انرژی میدادم...وقتی حالش خیلی بد بود این من بودم که میپرسیدم بابا آخه داری به چی فکر میکنی که چشات به آسمونه..دختر خوشگلتو نگاه کن... بابا گفت به همه فکر میکنم، به تو به علی به مامان....من دارم مرور میکنم اون قطره اشک پر غصه ت رو آروم بعده این حرفت از چشات سر خورد...من دارم لحظه هایی که برای هیچ کس قابل به گفتن نیست رو هر روز و هر ساعت مرور میکنم...من دیگه آدم نرمالی برای زندگی نیستم. نمیتونم دوست خوبی برای دوستام باشم...نمیتونم دلتنگ نباشم و حق دارید، تک تک شما دوستام حق دارید حوصله ی یه آدم پاد انرژی رو نداشته باشید..ازش دوری کنید.....حق دارید...حق دارن

+      الهامـ  | 

روزها هفته ها ساعت ها توی پیاده رو و روی پل عابر، دنبال دخترها و پسرهایی راه می افتم که کنار پدرشون راه میرن؛ گاهی از دانشگاه میگن و گاهی در جواب پدرشون سکوت میکنن. گاهی میخندن و اکثرا مودب باهاش حرف میزنن. صمیمی و گاهی خشک...ساعتها دنبالشون راه میرم و شاید قرمز شدن چراغ عابر درست بعده رو شدن اون پور و فرزند بین من و اونها فاصله بندازه... دلم پر میکشه برا حرفاشون. برا بابا گفتناشون.برا وقتی میگن عه بابا ۲۰۰زدی به کارتم خب میدونی چنتا کتاب خریدم. برا دیت تو جیب راه رفتن بابا ها.... 

 

نمیدونم چرا اشکهام مثل غصه م تمومی نداره. دیگه کیب سراغم رو نمیگیره بس که الی پر انرژی شده موج منفی...نه اینکه نخوام...جنس غمم فرق میکنه..نمیشه...وقتی دارم اودکلن میزنم، دلم لک میزنه برا صبح هایی که بابا داشت میرفت ادره میگفتپ عه بابا عطرت تنده بیدارپ میکنه تو که میدونی دماغ دخترت حساسه...برا وقتی میموند چپ چپ نگاهم میکرد و میگفت برو بخواب ...دلم برا لبخنداش تنگ شده...حس میکنم زندگیم مثل این اشکام که دارن میریزن تلخه..شوره...دلم برا زندگی و خانواده خوبم لک زده...برا خوشبختیمون...آاااخ آاااخ ....

+      الهامـ  |