به این فرم که تو زندگی نامه م بشه نوشت:بانو در سن ۲۴سالگی شروع به پرداختن به علمی دیگر و لیسانسی دیگر کرد!"
شاید بشه گفت مزیت بن کتاب دانشجویی یکی از دلایل و صد البته چند دلیل دیگه هم بود. چه رشته ای؟ حقوق!
درسی پر از لغات عربی و خیلی بحثی و حفظی...
استادهای عجیبی دارم و هم کلاسی های عجیب تر، من خسته بعد از ۸تا ۹ساعت کار به کلاسام میرسم و گاهی لذت میبرم گاهی سوالای جالبی میپرسم و بیشتر از همه از اینکه چیزهایی یاد میگیرم که تا بحال یاد نگرفتم خوشحال میشم.
راستش نمیدونم چرا برای قوی بودنم همش تحسین شدم درحالی که حقیقتا ضعیفم! این رو تکرار آزمایش هام و بررسی دکترا هم نشون میدن که بدنم از خون و استخوان و هورمون و عضله گرفته تا مشکلات خواب و گوارشی که من با تمام قوا سستم!
حالا توی این همه بالا پایین بودن آزمایشام این دانشجوی حقوق شدن رو کجای دلم بذارم و فکر نکنم بازم چند نفر میان بگن تو چقدر قوی ای...
بعد سریع، سریع تر خوندن شما تابه اینجای متن، فکرم پرید به ماه اردیبهشت به روز پدر...روزبابا ها، روز تکیه گاهها، روز اگه سلامت باشن مامانوجون لب خندون داره....
تصمیمایی که سلولای مغز و دل و نمیدونم دقیقا کدام ناحیه داشتن میگرفتن اینطور بود: چند روز قبل و چند روز بعد از روز پدر رو از تلگرام لاگ اوت کن، اینستاتو چک نکن، .. بعد دلم برای خودم سوخت یه هیس به اجزای درونی و بیرونی خودم گفتم و گذاشتم فضای ذهنم چیزی رو که باعث شده دلم برای خودم بسوزه روشن تر نشونم بده...تصویر خودم بود به یه دسته گل مریم و چند شاخه گل روز قرمز...با چشمای قرمز نشسته روی بلوک کنار ق.ب. ر پدر ( هنوز دلم نمیاد اسمشو بگم ) که دارم یا با صدا یا بی صدا هی میگم بابا پس من برای کی پیرن مردونه چارخونه آبی یاسی بگیرم ها؟؟؟ دلمو به کدوم روبوسی با چاشنی فرو رفتن ته ریش تو لپم خوش کنم ها؟؟؟؟
دل سوختن هم داره...تصویر ذهنی ای که برام پخش شد ول سوختنم داشت...دلم برای همه ی بچه هایی که بابای خوبشون رو از دست دادن میسوزه...یکبار تو روز مادر یکبار تو روز پدر...
برای تاکسی پیدا نشدن سر میدون
برای هنوزم که هنوزه دست بردن سمت کیفم که زنگ بزنم بابام بیاد دنبالم...
دلم تنگ میشه برای آب و هوای اینجا
دلم تنگ شده هنوز نرفته. هستم و پای پنجره fyrsta گوش میدم و لباسای تیره م رو میریزم تو ساک دستیم. نشستم پای پنجره و نسیم خیلی تند و تیز و خنکی سر میخوره رو زانوهام.به چشم هام توی آینه نگاه میکنم به قرمزی دورش به بغضی که گریه ش نکردم. مدام مثلدیه درد ندیده یا درد شدید دیده به خودم میگم "باید زندگی کرد" باید خوب زندگی کرد باید ادامه داد....
همراه من پرده بلند اتاق نارنجیم هم آه میکشه و صدای بارون بلند میشه..میپیچه لای چرخای ماشینا و توریستا...گم میشه تو صدای آروم موزیک..موزیکی که دلم میخواد بعد از مرگم همه به یادم گوش بدن...
باید زندگی کرد یکبار دیگه تکرارش میکنم و دسته ی بعدی لباسها رو با تفاوت اندکی تو تیرگی میریزم از کشو بیرون...باید زندگی کرد....بغض میکنم وقتی بزرگترین آرزوی زندگیم این بود الی عکاس باشی باشم درحالی که بابام داره با نوه ش بازی میکنه...کیف میکنن باهم...بغض میکنم و صدای موزیک و بارون قلبم رو مشت میکنن با یاد آرزویی که باید با خودم به گور ببرمش ... حالت چهره بابا رو تصور میکنم وقتی بچه م رو اولین بار به آغوش بگیره..خنده به لبم میاد...وسط اشکهای من و آسمون لبخند خیالی پدر..یگانه بزرگترین آرزوی من خنده به لبای پر چین از گریه م میاره.... اشکها میریزن رو لباس تیره م... گم میشن تو خنده هام..رو گلوم دست میکشم هیچی نیست که حس کنم گلومو فشار میده...ولی خفه شدنم رو حس میکنم ...باید زندگی کرد...بی آرزو..بی برآورده شدن بزرگترین آرزوی ممکن هر دختر...باید زندگی کرد....