هرجا میرفتم از یه مهمونی شلوغ گرفته تا مولودی یا دورهمی, چندتا خانواده به خودم که می اومدم میدیدم دور و برم کلی بچه رنگی رنگی نشستن شاد و خندون و خاله خاله گفتنشون صدای بقیه رو در آورده!

اینکه بچه ها جذب من میشن نمیدونم رو چه حسابیه اما یادمه تو برهه ای از زندگیم شاید اواسط نوجوونی یا اوایل جوونی حس بدی پیدا کرده بودم و مثل کسی که بهش برچسب خورده دوست بچه ها هی سعی میکردم این برچسب رو از رو خودم بردارم. یادمه حتی عصبی میشدم که بچه ها خاله خاله گویان سمتم میدویدن و سعی میکردن بگن خاااااله قل هوالله رو حفظ شدم به منم جایزه میدی! سعی میکردم به اصطلاح فکر اون موقع خودم؛ خودم رو قاطی بزرگترها کنم. چون اغلب اوقات پیش میومد که بعد از مهمانی ها یا عروسی ها یا مراسمات خیلی از بزرگترها و هم سن و سالهای من درباره چیزی حرف میزدن که اصلا منی که اونجا حضور داشتم ندیدم چه برسه بررسی اون. همین چیزاا و  برخوردها بود که گفتم الی تو باید حواست پیش چیزای دیگه ای هم باشه چیزای "مهم تر"!

حالا از اون برهه کوچولو تو زندگیم سالها گذشته و من تازه عروسی هستم که همراه خانواده و همسرم همچنان پاگشا دعوت میشیم و میریم و عمیقا خوشحالم بعد از گذشت یه نیم ساعت تا یه ساعت اگه بچه هایی همراه مهمانها باشن یا صاحب خانه فرزندان کوچکی داشته باشن، دور و بر منن.

خوشحالم که شروع دوستیمون با چندتا نگاه پر از خجالت از سمتشونه و بعدش میان درگوشم میگن خاله میشه چشاتو ببندی بیای اتاقم؟؟؟

و خب ذوق زدگی های هربار به یک نوعی من از دیدن مثلا دوتا دختری که نشستن با خمیربازی برام گل درست کردن یا با کاغذرنگی، کاردستی. حالا که تازه عروسم و جز آدم بزرگا خوشحالم من رو به این میشناسن که دوست بچه ها.

+      الهامـ  |