میلاد پیامبر مهربانی ها بهونه ی خوبی بود که تولدم رو زودتر برام جشن بگیرن ^.^ و فردا جشن تولدمه.
از امروز تا اول بهمن که روز تولد واقعیمه این پست ثابت میمونه .
راستش تولدم بهونه ی خوبیه برای اینکه ازتون بشنوم،ازم بشنوید.در باره ی خودمون و وبلاگ هامون.ما دوستهای مجازی^.^
به این صورت که تو ادامه مطلب اسم شما و وبلاگهاتون رو نوشتم و نظرمو در باره ی وبلاگتون و هم خود ِ خودتون^.^ نوشتم.: ) کلا تمام وبهایی که تو بلاگفا میخونم رو نوشتم! اینکه چه جوری آشنا شدیم یا تیکه کلاماکون چیه یا کدوم پست رو بیشتر دوست داشتم یا خاطره هایی که از هرکدومتون دارم یا تاثیری که از فلان پستتون گرفتم..کلا هرچی به ذهنم رسیده و خنده رو لبام آورده رو سعی کردم تا جایی که میشه بنویسم
ترتیب نوشتن بر اساس بخش ِ به روز شده های وبمه تو این لحظه! نه چیز دیگه ای : )
منتــها رمز داره و دادن رمزش یه شرط ِ بازیگوشانه دارع که شما اول نظرتونو درباره ی سکو و الی بگید

حس هاتونو،خاطره هاتونو،چه یه خط چه چند پاراگراف...این ایده قبلن هم خیلی اجرا شده و من بهترین بهونه برای اینکه شما برام از خودم و سکو بنویسید و دور هم باشیم رو همین روز تولدم دونستم که لطفتون بیشتر میشه و همراهیم میکنید و لبخند رو لبامون میاره.ازتون برای "بودنتون" همیشه ممنونم
بعدا نوشت:
کادو گـــرفدم اونم از نوع ذوق کنانه ی مجازی^.^
++بوی نارنج می دهد الهام:)) ++
صبحانه: یک عدد نان لوش(ترجحاً خمیر) + یک عدد پنیر20 گرمی + دو عدد خرما + 4کیلومتر دویدن + 150الی200 عدد بشین پاشو + یک دور، دور میل پرچم پا مرغی!!
نهار: (کاسه استیل که دیدین؟) نصف کاسه استیل برنج + یک قاشق خورشت یا ماست + 150 الی 200 عدد بشین پاشو (درحدی که هرچی خوردین رو بالا بیارید)+ یک فاصله ی حدوداً 1000 متری رو با تمام سرعت رفتن و برگشتن (توجه کنید اگر جز 9 نفر آخر باشید که برمی گردید باید این مسافت رو سینه خیز برید و برگردید)
شام: نصف کاسه استیل برنج یا نصف کاسه استیل ماکارونی(یا بقولی خمیربازی آریا) یا نصف کتلت (یا بقولی کفی دمپایی صندل) + یک قاشق خورشت یا یک عدد پرتقال یا یک عدد نان لواش (ترجیحاً خمیر) + 100 عدد بشین پاشو+ ده بار از روی تخت دو طبقه بالا پایین رفتن، هر بار در عرض "بشمار یک، بشمار دو، بشمار سه" گفتن!
ضمناً باید ساعت 5:15 صبح هم از خواب پاشید و بعد از زدن دو رکعت نماز به کمرتون(به قول آقای فرمانده) باید سریع وضعیت کامل کنید و باز تا 9 شب این برنامه رو اجرا کنید!!
+++ باید اون روز بودید و می دیدید که بخاطر رفتن به (گلاب به روتون) دستشویی، درحالی که داشتم از کلیه درد می مردم، چطور چیزی حدود 700 متر رو سینه خیز رفتم!! یعنی بی رحمی در این حد!! ولی باید اعتراف کنم که این درس رو گرفتم که برای رسیدن به اهداف بزرگ(!!) باید نهایت تلاش رو به خرج داد!!! :)
++از این وب++
از وگذر خیلی وقتها خبرهای خوبی میرسه...دوست های نو که لینکت کردن^.^ ،وبلاگهای جدید که لطف داشتن پستت رو گذاشتن .آدمها و بلاگرهای جدید^.^ ....اما گاهی هم خبرهاش خوش نیست.مثلا میکشونتت به وبی مث همه ی وبها نا آشنا و انگشتشو نشونه میره سمت نویسنده ای ناشناس و تا اینجاش مث خبرهای خوبه که الی طبق معمول از چیزهای کوشولو هم ذوق میکنه چه برسه دوستی با آدمای نو ولی ولی ولی میبینی یکی کیلومتر ها دور تر از تو، نه تو اونو میشناسی نه اون تو رو بعد به خودش اجازه داده قاضی بشه و هرچی لایق دهن خودشه فقط از تو بگه و بگه ببینید ببینید این دختره رو!!! دوستاشم بگن اَه و اَه و اَه واه و واه واه بعدشم بگن نخوندیم آدرسی که دادی رو هااا فقط چون تو گفدی! طرفم قربون دوستاش میره اون وسط که به و به و به...به و به و به!!!!!!!!
ترجیح میدم اگه با من مشکلی دارید، نظری دارید،پیشنهادی دارید، از چیزیم بدتون میاد،یا حتی خوشتون میاد(!) مستقیم بیاید بهم بگید.نکنید از این کارا..این کارا لایق شخصیت (!) شما اصلا نیست!
+من خودم انتقاد میکنم،نظر میدم، مثبت یا منفی، پیشنهاد میدم.اگه بخوام هرکدوم از این کارهارو بکنم ترسو نیستم که خودمو پشت رفقام مخفی کنمو گول بزنم خودمو که قدرتمندم!! مستقیم به خود ِ کسی که نظری دارم میگم.چه دنیا حقیقی چه مجازی.
+مثال ها خدارو شکر زیاد نیستن اما واقعا عمق ِ بدی ِ قضاوت ها و رفتارهاشون میرنجوننه من رو. حتی کسی که داره تعریف میکنه ازم و لطف داره نسبت به الی و سکو هم اگه لابه لای تعریفاش حرفی باشه که خلاف ِ واقع من باشه من بهش میگم که اینطور نیست.
به قول تانزانیا :"بیایید از رو به رو دست بدهیم سلام علیک کنیم اشنا شویم اجازه بگیریم"
تو دوران راهنمایی و دبیرستان دفترهایی رد و بدل میشد که حاوی یه سری سوالات بود که هر کس طبق نظر خودش حالا گاهی با چاشنی طنز اون سوالها رو پر میکرد. آخر هر سال تحصیلی هم دفترهای خاطرات رنگی رنگی بود که بین دانش آموزا و حتی معلم ها میگشت.
شاید اینکه اکثرا در جواب ِ این سوال که الی چه رنگیه؟ نوشتن سفید یکی از قشنگترین حس هاییه که الان تازه دارم میفهممش....سفید بودن تو دید بقیه چه صمیمی چه غیرش ...حتی پارسال هم یکی از دوستان ِ حقیقی -مجازی هم تو پستش الی رو سفید دونست....
شاید اون موقع که تو یه ستون کلی رنگای مختلف برای آدما نوشته میشد سفید برام یه طوری بود...
الان ولی حسشو دوس دارم .....
شاید دوباره به اون سفیدی احتــیاج دارم..من ِ رو سیاه...من ِ رو سیاه...این من ِ .....
+حالم خوبه! حداقل اگه حالم بخواد بد باشه بخاطر این موضوع که دارم پست میزنم نیست.چه باور کنید چه نه ولی شدیدا حس نیاز به اون روزایی رو دارم که نمیفهمیدم سفیدم،که سفید بودن شاید پاک بودنم قاطی ِ همه ی رنگها که خوبن....الان ولی میخوامش... نمیدونید چه حال عجیبی دارم...
سر بزنید به آدرس جدید کژال جانم ^.^
قالب هم کادوی من به خونه تازشه که نوشتن رو رها نکنه و ما رو خوشحال^.^
البته دخیــخا زیر نظر خودش که هدر چه عکسی باشه با چه ویرایشی و و چه رنگی و اینا...
واقعا امیدوارم اونچه دوست داشت رو بهش تقدیم کرده باشم ^.^

^.^ از اون حس های رو ابر برنده ست دیدن این کامنت با کد این عکس^.^
^.^که با دیدنش دوستم یاد الی افتاده^.^
مرسی خــاتون 
پست نوشتن کمک به فکر میکند .یک چیزی وول میخورد توی وجودت که بنویس اما همان کلمه ی اولش میمانی! چرا؟ که دقیقا اگر با این کلمه آغاز شود منظورم را نمیرساند و اگر با کلمه ی دیگر، حسی دیگر، نگارش دیگر و واژه هایی دیگر باشد شاید نزدیک تر به فکرم باشد.
بعد فکر میکنم.انقدر که وول خوردن آن چیز ، مث بازی تق تق زدن به جایی برای یافتن ِ شی ِ قایم شده با چشم بسته ، گاهی امانم را میبرد و گاهی وول خوردنش آرام و گاهی مرتب میشود.
فکر میکنم که مثلا "حقیقتا خسته ام!" را بنویسم. بهم چه میگویند؟ که غر غرو ام! که ناراحت میشوند و وای الی حسته نباشی.یا چه میگذرد در ذهن آدم ها با دیدن این جمله! بعد صدای تق تق زدن کم میشود که یعنی نه! واژه را عوض کن....وول خوردنت زیاد میشود پای لپ تاپ یا کاغذ و قلمت دلم تو ی دهنم می آید.
واژه ی بعدی با سر خودش را میزند به شیشه که ببینمش! "بی میلی" .تق تق زیاد..ووول آرام انگار نزدیک شدم. من از بی میل شدن ها پُرم! حقیقتا پرم. دلایل خود را هم گاهی دانسته و گاهی نداسته احترام میگذارم. من خسته میشوم از راکدی، از یکنواختی، از همیشه خوب بودن ِ یکی باهام،از همیشه بد بودن ِ یکی باهام، میگنده! رابطه ها دوستی ها ،شاید عشق ها! نه نه عشق برای من به ذات غیر یکنواخت تعریف شده! کلا ولی...
بی میلی به وضعم به حالتم به تفکرات آدمی، به حضور آدمی....بی میلی از مهربونی ِ خودم نسبت به آدمی،بی میلی به هر انچه وقتی داغ سرو شود خوشمزه و به بهانه ی تدام هرچه بگذرد یخ تر و گند تر میشود!!! داغ کردن دوباره اش هم اصلا به مزاج سازگار نیست....
دوباره خستگی دست بلند میکند....ووول آرام گرفته و حس های دیگر جان در می آورند از من و تق تق حالا شدید شده. من شاید از بی میلی خسته میشوم! شاید از خستگی بی میل میشوم هوم؟
دلم گاهی داد زدن خواسته که خسته شدم،که خسته ام کرده،که خسته شو از من، که سرد شد...تمام خوشمزگی ِ قدیم سرد شد...ولی مقاوت میکنم!
نیاز سر و کله اش پیدا میشود.برای نمردن میشه غذای سرد هم خورد.اصلا وقتی غذای دیگه نیست باید خورد...وول میخورد چیزی و کلی جمله پرتاب میشود توی ذهنم که سنسور ها توان گرفتن پالسهای همه شان را ندارند. پس تنها طوفانی گذشته و چیزی ثبت نمیشود در ذهن حتی در دل چه برسد به کاغذ.
سوال ها ردیف میشوند پشت در که اهای دختره، آیا خدا تو را کافی نیست؟؟؟؟
باید بگویم هست.
از "اما"یی که میخواهم بگذارم میترسم از عقوبتش شاید.از قضاوت شدنم شاید از وول خوردن ها عطش ها و عصیان های دل و روح و مغز و منطق و هر انچه فکر کنیدم شاید! اما یک سوال! کافی بودن خدا اصلا یعنی چه؟
درگیرم از چیزی که وول میخورد توی وجودم دور شدم...پست گذاشتن باعث فکر میشود...و زیاد فکر کردن بد است میدانم! خوب است؟ این را هم میدانم...اژدهایی که بپیچد به درونت و آتشش از چشم ها و دهانت بزنت بیرون و تو بتوانی اورا بیرون کنی اما نخواهی شاید بخاطر نیاز! بخاطر ِ واژه ای که هنوز نیافتمش...اژدهایی که غذای سردی شده و بد مزه و بی میلی به او در این ثانیه و جانت در عذاب از حضورش و .....! تمام اینها روی یک کفه ،خستگی را هم اضافه کنیم ،باز باز باز کفه ی دیگر چیزهایی هست که نمیبینم که برایم حل نشده که شاید منحل شده اما هرچه هست سنگین تر از کفه ی بی میلی ها و خستگی ها و عذاب آور بودنهایش است! که هنوز اژدهایی در درونم باید وول بخورد !
مصلحت چیست؟ وقتی اژدهایت نواخت پذیر نیست این خود بزرگ ترین دلیل برای من است که نگهش دارم، گاه انقد مهربان که در هفت آسمانی و گاه چو اکنون در قعر زمین له شده! غیر یکنواختی اش سبب بودنش شده حداقل تا به الان کشف کردم...یک غذای سرد و بی مزه که با ولع خورده میشود...
گاهی به اسماعیل فکر میکنم! که شاید این اژدهای موجود در تنم که هرچه از بدی هایش بگویم باز کفه ی بودنش سنگین تر و خواستنی تر است همان اسماعیلم باشد که باید سر ببرمش! بارها سر بریده ام..بارها او مرا !! اما تنیده ایم به هم...نمیدانم سخت ترین روزگارم با این اژدهای درونی ام کی بوده! هربار که میزنتم زمین فکر میکنم این بدترین شرایط است و هربار که با بوسه هایش مرا تا هفت اسمان برده فراموش کرده ام روزهای سخت درونم را! شاید همین غیر یکنواختی اش پوستم را کلفت کرده. که هم به ضرر هم به نفعم است. خدا اما!
خدا نمیدانم این اژدهای درونم را دوست دارد یا نه؟ او حتما میداند این غذای سرد یخ زده که هربار بخواهد خوشمزه ترین غذا میشود، دوست من است یا دشمن؟ من اصلا وظیفه ای به گردنم هست؟ که دوستش بدارم یا بکشمش؟ که زندگی کنم با او؟
سردرگمی واژه ی بعدی ست! باز به فراموشی بیشتر نزدیک میشوم تا سردر گمی..سر درگمی خسته ام میکند. باز به خستگی رسیدم....و همان بی میلی و همان..............
دلم میخواد پاشم برم تهرون دوباره با یکی از دخترای فامیل بریم تئاتر شهر و منم که شهرستانی، چشام 4تا شه وقتی میبینم رو تموم نیمکتا جووونا تماما جوونا نشستن و با یه غمی دارن سیگار میکشن.
سکوی سنگی /دختری بین دو پسر نشسته/ رژ قرمز/حالت لباش تو بیرون دادن دود از دهنش/ لم داده / و
غم
فقط غم...
صدای کشیدن پاها رو زمین/ پسر موفرفری /با سیگار / میخنده تو روی دختری/ با غم/ با غم/ صورت عینکی دختر پر از دود/مجله های تو دستش/
و غم
فقط غم ...
بهتره دست از کتمان بردارم
من حقیقتن دلم میخواد یک فرشته ی نجـــات باشم !
امتحانات تموم شد و من برای اینکه تشکری کرده باشم از خانواده که الی ِ امتحانی (الهام ِ آلوده شده به امتحان*) رو با تمام مشتقاتم (!) تحمل کردن براشون یه اسنک پنیــــری گنده گرفتم ...4تایی داریم میخوریم هنوز تموم نشده.
دوست خوب کسی ست که با حرفش تو را به یاد کارهای بزرگ بیندازد.....بزرگ هــآ
کسانی که سنگ صبورند یه جایی میرسه که میبرن میگن کاش منم مث بقیه بودم که فولانی و بهمانی نیان دیگه چون مهربونمو سنگ صبورمو میفهممشون باهام درد دل کنن کاش منم اصن مث فلانی بودم که برای اینکه خاطرم رنجیده نشه بهم چیزی نگن! که همونطور که این آدمه میاد باهم حرف میزنه و میگه نمیرم به اون یکی نمیگم چون نمیخوام تلخی حرفام ذهنشو خراب کنه،کاش همین حس مراقبت رو نسبت به منم داشتن!
بعضیام که سنگ صبور نیستن به حال سنگ صبورا حسادت میکن که خوش بحالش محرم اسرار فلانی ِ . خوش بحالش مگه چی داره که ما نداریم!!
همانا رنج هایی در این راه است....در آن راه هم! و ما شاید درصدی حق بدهیم که هیـــــــــچ نمیدانیم!
سجّــاده
سجــاده ای باش برای آرام گرفتن ِ او که جز تو آرامی نیافته که جز از طریق سر ساییدن به تو به دریای آرامش وصل نمیشود!
در خودت حلش نکن نا آرام را..سجاده ای باش برای اتصالش به او . . .
/الی نوشت/
توی چک نویسم لابه لای تمام انتگرال ها و هامیلتونی ها و کرل ها و فرمولهای عجیب و غریب ولی دوست داشتنی(!) الان مدتی میشه که فهمیدم فقط نوشتم .
ریز و تند!
تند تند،ریز ریز نوشتم و نوشتم..
بعضی هاش مینی مال نویسی های خوبی شدند و بعضی شان طویل نویسی های پر حرف...
میشه تا چند روز پستشون کرد رو سکو!
اما
اما
دلم شور افتاده...انگار میخواد خبری بشه...نا آرومی بی دلیل تو حال ِ بی خبری ؛همون دل آشوبه ست که به رسم رفقا باید گفت ایشالا خیره..ایشالا چیزی نیست..بهش فکر نکن...ایشالا که چیزی نیست...و بعد باید حتما دل رو قرص کرد که خدا بخواد این دل آشوبه چیزی نباشه یا اگه بخواد باشه حتما حکمتش بوده و یا شاید اصلا خدا خبر نداره پس چیزی نمیشه و این اشوبه رو بی خود روونه ی دلت کرده و یا شاید اصلا روونه نکرده..هوم؟!
بیا کمی هم به جای توجه به رنگ رژگونههای فلان معشوقهامان به رنگ چشمانش بیندیشیم. بیا زیبایی یک پوست سبزه را به سفیدی کرمخوردهی دختر اروپایی صفت ترجیح دهیم.
/کافه استدیــو/امیــر/ریمل های بی رنگ
ممنون از کسانی که از آخرین پست ِ گذاشته شده روی وبلاگی تو تاریخی که دارن میخونن وبلاگ رو ،نویسنده رو قضاوت نمیکنن ^.^
4روز وقت داشته باشی و 40هـــــــــزار کار
+الان کجای کاری؟
++صفر! صفر مطلق .
در حال تلاش..
تلاش؟
در برابر نمره های مفتی که بعضیا میگیرن این همه عذاب برای ما دانشجوهای این رشته و این دانشگاه واقعا نا عدالتیه!
400تا تست و یک پروژه ی تخصصی مربوط به رشته ای دیگر ؟؟؟
جواب چراها میشود این: من استادم انجام ندین میندازم!!
ما هنوز نمیتونیم در برابر حق های دانشجویی خودمون تو محیط کوچیکی مثل ِ دانشگاه صدامونو بلند کنیمو اعتراض کنیم..ما هنوز نمیتونیم در برابر حرف ناحق ِ یه استاد ِ بی فکر راه چاره و خلاصی پیدا کنیم ،نمیتونیم زیر بار حرف نا حق نریم ...بعد میخوایم با نوشتن رو در و دیوار بلاگفا و ف.ی.س. بوک و امثال این وضع جامعه رو عوض کنیم؟؟؟
خنده م میگیره از کاری که به زور باید برای نمره انجام بدم و بدونم حتی اگه رو برگه کامل بشم اگه کار ِ پروژه ی مربوط به رشته ی دیگه رو انجام ندم خواهم افتاد...مسخره ست برام....تحمل که نه! دچار تهوع میشم از این کار...وقتی درسهای رشته ی خودم منتظرم موندن من باید دست و پا بزنم تو پروژه ای که هیچ سنخیتی به هیچ چیز من نداره و استادی که ادعا میکنه نقد پذیره ولی شمشیر رو از رو بسته با حرفاش......با خنده از این وضع ِ ما دانشجوها، بالا میارم....
در راستای پست قبل باید بگم دو تا از سوالای امتحان برام خیلی آشنا میزد..آمــا نمیدونستم چرا دستم به نوشتن و اثبات نمی اومد..الان که داشتم جزوه ی امتحان بعدیمو ورق میزدم دیدم ای دل غافل،بین کل جلسات اون درس فقط یه جلسه غیبت داشتم که اونو فتو گرفته بودم ،سه صفحه نا قابل ،که دقیقا نخونده بودمش والان لای این جزوه پیداش کردم... و دقیقا چووووووون خوش شانسم دو تا سوال امتحان شیک از همین سه صفحه اومده..
استاد ِ استادمان سر درسی که ارائه میداد گفت: فهمیدید؟
گفتند آری.
پوزخندی زد و گفت من و استادانم هم نمیفهمیم چگونه فهمیدید؟! نه من میفهمم نه شما....
سپس آهی کشید و سری تکان داد!
+فردا همان درس ر الی امتحان دارد:|||
گاهی آدم داره میمیره.
شده آدمی که زیر پاش تا چشم کار میکنه دره ست و تخته سنگ و سیاهی...
شده آدم ِ آویزون از یه تیکه درخت یا یه جای دستی که چند دیقه شاید چند دیقع بتونه نگهش داره...
گاهی آدم داره میمیره و از کسی چیزی میخواد..از کسی که فکر میکرد دوستش داره یه جمله که ""بگو"" دوسم داری.... از کسی که فکر میکرد رفیقه چیزی میخواد که دستمو نگه دار که صدام کن که بهم توجه کن که ساده نگذر که بگو.....توی گوشم بگو :هستم: گاهی این اسمسای دوستاتونو که یهو میگن دوسم داری بگو رو جدی تر از شوخی بگیرید...درسته واقعا دوستش دارید و فکر میکنید شوخیه...اما....اما من دیدم...سقوط رو وقتی کسی که باید میگفت دوست دارم فقط بوسید....نشون داد دوست داشتنو اما دستی نبود که نگه داره دوستشو که نیفته..گاهی آدم دیگه به زبون میاره ...دیگه آخر راهه......
دل و دماغ هیــچ کاری رو ندارم.
دوباره اون حس هایی که به زور فقط میتونم گاهی مخفیشون کنم نه حل، دورم پیچیدن.من به دور ِ هیچ و اونها به دور من...به بیهودگی ِ تمام نفس هام،بیهودگی ِ زندگی و زنده بودنم...به بیهوده اکسیژن کم کردن و دی اکسید پس دادن،بیهوده برق مصرف کردنم بیهوده زندگی کردنم...به نا امیدی تو خیلی لحظه های من و شما،به "خب که چی" گفتن ها..به لحظه های خسته ی من. خسته نه هااااا "خســته"! به چشم هام که روزی روزگاری با جواب غلط دادن به چشم پزشک میخواستم عینکیشون کنم و حالا به حدی ازشون کار میکشم که تار شدن....تار سیاه نه! تار سفید...به تا خود بصل النخاع دردش کشیده شدنم از شدت خستگی...خستگی نه ها..خستگی! به بی حوصلگی و همیشه دنبال انگیزه گشتن و خسته تر شدنم از پی این گشتن ...من با اینا فکر نه! با اینا زندگی میکنم.بیهوده زندگی میکنم بیهوده تنفس کردنم...و تمام مدت نوشتن متن دارم دود غلیظی از یاد ِ افسانه ی "سیزف" رو از دور سرم دور میکنم....
به اعتقاد خدایان که تلاش برای کار بیهوده و نا امیدانه بزرگترین شکنجه ست. به آدمهای نا امید، فکر و با اونها زندگی میکنم.با خودشون و با یادشون بیشتر!
به اینکه انگار وظیفمه الهام کنم :"نباشد.نا امید نباشید" و پوزخند ببینم و تشر بشنوم که "به تو چه"...که" نمیشه الهام تو نمیفهمی"...به حرفایی که ته تهش میفهمم دارن بهم میگن من هــــــــیچی حالیم نیست و دختر خجسته دلی ام که دغدغه و غم ندارم پس آدم نیستم پس مهم نیستم پس لایق مشورت نیستم و اگه یکم خود ِ واقعیمو با دردها و به پوچی رسیدن هامو نشونشون بدم میشم آدم همه چیز فهم ِ غمگین که جواب ِ همه ی سوالها رو باید با یه بی خیال بدمو فرو برم تو سیاهی تنهاییم....
من دوست دارم الهام کنم نور رو! "انا النور" بودنو فریاد بزنمو فکر نکنم نفر قبلی که فریاد زد اناالحق انالحق رو سر بریدن....تنیدنش با طناب....فکر نکنم و فریاد بزنم اناالنور....بگم دلم خجسته ست،میخندم ،به روی همه تون میخندم، و تو مینی بوس اشک میریزم ..هر جا با هر کسی من و تیکه های کلامی و زبانی من جرقه و شعله ایه برای قهقهه زدن دوستا و آشناها و حتی غریبه هایی با ابروهای گره ی کور خورده از ...هزار بدبختی.من با ورودم به کتابخونه و نمازخونه و بوفه و خونه ی فامیل مثل بمب خنده میتونم محیطو شاد کنم...اصلا دلقک....اصلا پشت چشم نازک کنن که فلانی عاقل نیست..دل خجسته ای داره.غم سربازی و زن و زندگی نداره که! هرچی میخوان بگن....من همینم الهام! کسی که از پس ِ همه ی اعتقادش و باورش به بیهوده بودنش باز با امید زندگی میکنه...امید نه اونکه من چیزی بخوام و بعد بشینم امیدوارانه خدا اونو بهم بده.امید یعنی بدونم خدا هست یعنی بدونم امید اصلا تو دستای خدا هست...یعنی ایمان به مصلحت ِ خدا،به بزرگی و بودنش ،
میدونید نفس کشیدن وقتی بی یادش وقتی بدون امیدش باشه، میشه بیهوده میشه همون عذابی که خدایان یونان میگفتن،وقتی ذهنت پر از ذغدغه باشه از فقیر و گدا و دزدی و وضع و اجتماع ،وقتی ذهنت پر باشه از آدمها و اینکه عزیزن برات و اینکه باید مراقبشون باشی و شاید نتونی ،وقتی دل نگران باشی و دلت پر باشه از غم آدمها ولی یه لحظه به خدا فکر نکینم یه لحظه با اینکه ما عجولیم فکر نکینم وقتی تو منجلاب مشکلات یه لحظه خدا رو یاد نکنیم میشه همه ی تلاشهامون پوچ! میشه نا امیدی مطلق...میشه سیاهی محض...که واقعا امیدی به روشنیش نیست....میشه فوت کردن شمع و تمام! من الهامم و انگار وظیفمه با اینکه خودم اسیر دست نا امیدی میشم و بی اعصابی باید داد بزنم حرفهای من نوره....دست های من نوره..چیزی میدونم و دیدم که باید ببینید باید لمس کنید...باید تحمل کنم تمام تف ها و تخم مرغ ها و گوجه هایی که سمت ِ من پرت میکنن رو..باید تحمل کنم تا نشون بدم پس ِ همه ی نا امید نشستن ها از اینکه چرا اونچه من خواستم نشد،چیز دیگه ای مفهوم دیگه ایه، که شاید با هر گندی که ادم بزنه خدا به مقدار همون براش بد بیاره،پس دل به خواسته ی کم عقلانه خودمون ندیم...دل به خود خدا بدیم که همه چی دستشه که نفس ،که نور که امید تو دستشه....انا النور....و شما هیچ نمیدانید!
همه چیز همه ی تلاشها بی تو بیهوده ست. تنها یاد توست که جاوید میدارد شاید مرا..اگر تو بخواهی...

بی خــیال ِ همه چــی
بی خـــیال ِ همه کس
بی خـــیالِ دلی که شکست
بی خیــــالِ حرفی که گره خورد به بغض
...
تو معنی ِ سه نقطه های اخر حرفهای مگو رو هم میدونی
آخ امــام رضـا جان...
زیاد گریه میکنم.برای خودم برای آدمها برای بهانه ها ، برای دردها؛ برای باور کردن اونچه باور کردنی نیست،برای دوست داشتن،برای دوستی ،برای خاطره،برای امید،برای کمک،برای دعا،برای احترام،برای فراموشی ،برای چراها ی زندگی،برای ضعف و قدرت و توازن نداشتن این دو،برای خودم،برای تو،برای او، برای ما،زیاد گریه میکنم برای سکوت،برای قدرت،برای ضعف،برای دلم،برای مردنم،برای زنده بودنت،برای فراموشی و درد فراموشی ، برای گول زدنها،گول خوردن ها ،از رفیق خوردن ها ،گریه هام رو یجور نبین! یکسان نبین!
گاهی از دستت گریه میکنمو گاهی بخاطرت میبارم....میبارم .....بخاطرت ...بخاطرت میبارم!
یکسان نبین
باید از اینکه برای کسی تموم میشیم بترسیم؟
باید انتظار داشته باشیم از اینکه برامون تموم شن،بترسن؟
باید بترسیم که کسی باهامون سرد میشه؟
باید بترسن از اینکه ما باهاشون سرد میشیم؟
سرد مثل ِ ...
حوصله مون سر رفته ...از بس به مانیتور و اینکه بلاگفا زیادی خلوته نگاه کردیم مردیم و یک در میان قلم به دست پی کارهای عظــــــــــــیم و نفرین شده ی این پروژه ی لعنتی سرچکی کردیم و نوتی برداشتیم و هی گوشیمان آه کشید که آخه الی نه به بعضی ساعت ها و روزها که انقد اسمس داری و زنگ حالا هرچقدرم درسی و محدود به دانشگه ولی خلاصه کسایی هستن که خبرتو بگیرن یا تو خبرشونو بگیری ..نه به امروز که نه کسی حال اس دادن داره بهت نه تو حال اس دادن داری نه حال پست دادن نه کسی که بیاد وبشو به روز کنه بری بخونی ....تو همین فکرا بودم که همراه اول اس داد شهادت و رحلت رو به من که به گفته ی خودش مشترک ارجمندم تسلیت گفت و اضافه کرد که هیچ کس تنها نیست!!!