انگار که بمبی منفجر شود توی اتاقم 

تمام دست نویس ها و چرک نویس ها و لابه لای درس داستانک نوشتن ها و تمام هرچه حتی کلمه ای یا جمله ای توی برگه ای یا دفتری بود را از جای همیشگیشان خارج کردم و انگار به لانه زنبورها آتش بزنی از روی میزم گرفتم تا کف اتاق تا روی تخت تا روی قفسه ها و شلف ها و حتی کف راهرو بیرون اتاق

پر شدند از برگه هایی که لابه لای حل مسائل فیزیک از شاهین و ادل شعری نوشته بودم بریده هایی از کتاب تهوع رو در دفترهای رنگی و چرک نویس های دبیرستانی یافتم 

نوشته های گاهی خیلی غریب با الان خودم از خودم دیدم نقاشی ها و اتودهای خیلی جالب و نوشته های فینگلیش از حرفهای توی سرم روی برگه ها.

اتاق پر شده از برگه ها و دفترها و دفترچه ها و سی ها و حتی فلاپی های دوران قدیم! بیشترشان با به نام او آغاز شده اند همیشه عادت دارم مینویسم این را

در شب تولد21 سالگی نوشته ای به یادگار گذاشته بودم لابه لای چرک نویس های نمیدانم چه درسی که من در این همه عمر چه گلی به سرم زدم که انتظار برداشتش را در 40سالگی داشته باشم. امروز وقتی باز داشتم خدا را برای آفریدن صداهایی مانند صدای ادل شکر میکردم با خودم گفتم او 25ساله و منم! درست در نوشته 21سالگی ام هم دیدم اشاره ای کردم به 21ساله بودن ادل و من هم!

جعبه مقوایی اوردیم و برگه هایی که بعده عمری در خفا بودن حالا یله داده بودن زیر نور زرد و سفید اتاق و راهرو را داشتم دسته بندی میکردم. 

فکر میکنید دور انداختن برای من تعریف شده؟ به هیچ وجه. همیشه در رویایی میبینم روزی وقت میکنم تمام تک جمله هایی را هم که تراوشات ذهنم است را در دفتری مینویسم از تمام اندوه هایی که دلیلی روشن برایشان دارم یا ندارم(فراموش کردم یا غمی بوده زاییده تخیل) و تمام کند و کاوهایی که توی نوشته هام درباره عشق و دوستی و از عشق نوشتن است. چرا دروغ گاهی حتی به سرم زده نقاشی های حین درس خواندنم را هم بگذارم بماند شاید بعدا کسی عاشق جمع اوریشان شد. هوووف من همچنان تخیل باورنکردنی ای دارم و بودن در جمع این اوراق بیشتر خیلی بیشتر به این قدرت پر پرواز داده حالا خسته از تمام جمع اوری ها که منتقلشان کنم به پشت بام به خانه قبلیشان یعنی طبقات 4 تا 6کتابخانه م نگاه میکنم به وسایلی که جای این برگه های تلمبار شده نشسته اند. فضای اتاقم پر شده از کلمات پر شده از خاطرات پر شده از کیسه هایی که برگه های فقط حاوی تمرین و تکرار درسی مرا مچاله شده توی خودشان جمع کردند. حالا خسته روی تختی که تمام بسته های کاغذ و لوازم تحریر رویش رو جایی روی کف اتاق چپاندم لای قاطی برگه ها دراز کشیدم و به جای خالیشان در کتابخانه م نگاه میکنم نفسم از سنگینی کلمات میگیرد و ذهنم کاملا خالیست، این به طرز عجیبی برام عجیبه! چرا سوزنم روی خاطره ای گیر نکرده چرا به چیز خاصی فکر نمیکنم. 

چند روزه به این فکرمیکنم هراتفاقی برای هرفردی بیفته خودش مقصره. اگه فردی تماما داره از چیزی میناله خودش مقصره. باید خودش رو خالی از حسهایی کنه که دوباره باعث اون اتفاق میشه. دارم فکر میکنم الان شاید که نه حتما خودم دلیل هراتفاقی تو زندگیم بودم و هستم باید بخاطر اونچه در درونم جریان داره و باعث این اتفاقات شده متاسف باشم و طلب بخشش کنم از خودم از خدا از عشق. خدایا دوستت دارم متشکرم امشب یک دنیا پر از کلمه بهم هدیه دادی.

 

جملات انتهایی متن تحت تاثیر زیادی از کتابهای هواپونو پونو هستن که همراستا با فکرای خودم بودم و برام خیلی ارزش دارن. 

+      الهامـ 

پرسید:«واقعا؟ هر شب؟ هرشب مینویسی؟ یعنی اسمی از منم هست؟ بقیه چی؟ بقیه رو هم نوشتی؟ همه رو..»

همونطور که بالاتنه م رو با ریتم باد ملایمی تکون تکون میدادم چشامو از صورتش گرفتمو به این فکر کردم چقدر سوال درباره نوشتن من شبیه سوالهای گزینشه، همونقدر بدون رعایت حریم شخصی همون اندازه تیز و برنده و حال بهم زن و صد البته «حق به جانبانه» که انگار هم حق مسئول گزینشه از حریم شخصی دیگری سر در بیاره هم اون!

+      الهامـ 

خودم هستم

آزادم

+      الهامـ 

دقیقه 90 تصمیمم عوض شد. نوشته بودم «نمیبخشم» تمام آنهایی را که میتوانند باشند و نیستند، میتوانند بیشتر کنارم باشند و این کار را تنها بخاطر غرور نمیکنند. ولی دقیقه 90تصمیمم عوض شد. چرا نبخشم؟

اینکه ریه های من مستعد سرطان هستند و اگر دوفردای دیگر آنها که الان میتوانستند باشند و نیستند بخاطر بیماری ام به من پیام دهند یا از ترس اینکه مبادا صدایم یادشان برود تماس بگیرند، برای من چه فایده ای دارد؟

قصد دارم با تلخی های زندگی هرچقدر زشت اما واقعی کنار بیام. روزهای پیچیده ای هستن این روزها.روزهایی که درخواب و بیدار بهم الهام میشه توکل کنم. توکل در کلیه کارها و امور. غمگینم؟ نمیدونم! شادم؟ خب خیلی وقتها میخندم. شکر میکنم؟ نه اونقدر که کافی باشه. خسته ام؟ از پس تمـــــــــــــــــــام دردهام چطوری بر بیام رو فقط با فکر و تلاش و توکل میتونم کنار بیام. رویاهام رو از دست دادم؟ نه. برای رسیدن به رویاهام کاری میکنم؟ نمیدونم کارهام در مسیر رسیدن بهشون هست یا نه. سختی ها کمتر شدن؟ کمرم تا شده زیرش...بغض بغض ... توکل به خدا

+      الهامـ