دقیقه 90 تصمیمم عوض شد. نوشته بودم «نمیبخشم» تمام آنهایی را که میتوانند باشند و نیستند، میتوانند بیشتر کنارم باشند و این کار را تنها بخاطر غرور نمیکنند. ولی دقیقه 90تصمیمم عوض شد. چرا نبخشم؟
اینکه ریه های من مستعد سرطان هستند و اگر دوفردای دیگر آنها که الان میتوانستند باشند و نیستند بخاطر بیماری ام به من پیام دهند یا از ترس اینکه مبادا صدایم یادشان برود تماس بگیرند، برای من چه فایده ای دارد؟
قصد دارم با تلخی های زندگی هرچقدر زشت اما واقعی کنار بیام. روزهای پیچیده ای هستن این روزها.روزهایی که درخواب و بیدار بهم الهام میشه توکل کنم. توکل در کلیه کارها و امور. غمگینم؟ نمیدونم! شادم؟ خب خیلی وقتها میخندم. شکر میکنم؟ نه اونقدر که کافی باشه. خسته ام؟ از پس تمـــــــــــــــــــام دردهام چطوری بر بیام رو فقط با فکر و تلاش و توکل میتونم کنار بیام. رویاهام رو از دست دادم؟ نه. برای رسیدن به رویاهام کاری میکنم؟ نمیدونم کارهام در مسیر رسیدن بهشون هست یا نه. سختی ها کمتر شدن؟ کمرم تا شده زیرش...بغض بغض ... توکل به خدا