نشستم تک تک پست های اینستاگرامم رو که ازتون خواسته بودم برای پدرم دعا کنید رو میخونم. اشکی میشم و میخونم، بعد تک تک کامنتهای شما رو میخونم از لبخندهای امیدوار کننده تا شکلت اشک و شوک شما از غمی که آوار شد تو زندگیم.

نشستم و تمام آنچه توی عکسها و متنها دیده نمیشه رو مرور میکنم. اون روزها اون شبها اون نذرها و دعاها 

دلم میگیره و بازم میپرسم یعنی خدا حرف حتی یک نفر از این هزاران نفر رو نمیخواست گوش کنه چرا مقرر کرده بوده که زندگیم بدون بابا باشه. چرا نباید الان باشه که خونه زندگیم رو ببینه، خوشیختیم رو ببینه. چرا من هنوز پر از چرا هستم. نشستم و گریه م تمومی نداره. تمام روزها و شبهای اون موقع ها رژه میرن جلوم. بیمارستان، مطب، عمل، مامان، علی....  آخ 

قلبم دردی داره که هیج جوره خوب نمیشه 

دلتنگی ای داره که هیچ جوره پر نمیشه

عمقی داره که هیچ جوره سوسوی نوری توش راه نداره

....

+      الهامـ