گیلاس ها روی پشت بوم آفتاب میخورد که احمد اومد کنارم نشست. حاج رشید سرشو بد زده بود.چند تا جای زخم و یه کله ی نیمه کچل گله به گله حالا رو تنش بود. روسریمو سفت کردم و چند تا دونه گیلاس تو دستش ریختم. آفتاب به چشاش میزد که دستشو سایه بون کرد.
داستان ادامه داره. درست اینجا توی سرم. جایی که برای مکان داستان در نظر گرفتم خونه های آفتاب خور دور و اطراف باغ گیلاس دریاچه اوانه تو قزوین.
مثلا ذهنم به این فکر میکنه باید بگم :«که احمد از نردبان بالا آمد و درست کنارم نشست...» و ...
که وقت نیست.که یه چیز مانعه!