وقتی حالم بد باشه شروع میکنم به تمیزکاری،اتاقم، آشپزخونه، هال،بالکن و ... . مامان تو بالکن بود که سرمو بیرون بردم و گفتم مامان دستکشا رو کدوم کشو میذاری؟ اول یه نگاهی بهم کرد و بعد مشغول کارش شد و گفت کشو دومی.برگشتم تو آشپزخونه و سمت کشو که سرشو از بالکن تو آورد و انگار که باور نکرده حرفمو گفت میخوای ظرفا رو بشوری؟ نمیخواداا برو سر درست. نمیتونستم بگم حالم بده و میخوام (و باید) بشورم و بسابم.مِن مِن ِ کوتاهی کردم و گفتم آخه  روزه ای خوب نیست ما خوردیم شما بشوری،و مشغول شستن شدم. کار  مامان تموم شد و من هم فقط تابه ی کباب پز مونده بود که صدام زد بقیه رو نمیخواد ببین چی میگم علی 4ساعت کنکور آزمایشی داده الان میخواد بخوابه تو هم دستت درد نکنه بیا برو اتاقت به درست برس خودم گفتم میشورم که. دستکشو از کف شستم و به قطره آبی که از انگشتای صورتیش تو سینک میریخت نگاه کردم انگار نترس تر از من بود و داشت  گریه میکرد.

تو اتاقم خبری از خواب رفتن و کتاب به دست شدن و گوشی به دست شدن نبود. تمام توان من بود که بعده مدت ها تخت تاشومو بلند کردمو گذاشتم تو دیوار. پارچه های نمدار که سرامیک رو تمیز کنم و بعد نشستم فرشمو از موهای سرم که مهمونش شده بودن خلاص کردم.

نماز خوندم. تسبیح حنا رو به دستم گرفتم و با بغض گفتم خدایا دوستت دارم.رهام نکن.

میدونید با اینکه این نوشته یه داستان نیست اما به قول کارگاه داستان نویسی نیکولا تو جیم،یه اتفاق میتونه جالبش کنه.اتفاقی که خواننده ها بگن  خب حالا  بعدش چی میشه؟

«تو » ولی نبودی و نوشته های من بی مزه و بی اتفاق و بدون  اینکه خواننده دلش بخواد بدونه بقیه ش چی میشه پیش میره.تو اتفاق غایب این روزهای منی که گره زن ماجرا و اوج داستان و طرح داستان و خود گنج داستانی...تو اتفاقی هستی که نیفتادی.همینقدر ساده همینقدر بی مزه.

+      الهامـ  |