The new worldفیلمی بوده که خیلی دوستش داشتم،از تاریخچه و مکان و زمانش اطلاعاتی ندارم حداقل الان که بعد از این همه مدت دارم ازش مینویسم.اسامی رو هم عادیه که فراموش کرده باشم.مهم حس فوق العاده ی ذخیره شده تو وجودم با دیدنش هست که ذره ای کم نشده. دوستش داشتم .تمام حرکات دختر سرخ پوست رو که زبان بلد نبودن و با ایما و اشاره حرف میزدن.تمام خاص بودن هاشو که حس میکردم چه خوب چه خوب که من یکی رو دیدم مثل من توهی تو هوا مخصوصا تو دل طبیعت بکر دست هاشو تکون میده و انرژی رو دور خودش به چرخش در میاره.چه خوب که زبانی برای دوست داشتن و ابرازش نباشه...فقط حس باشه و لمس.لمس همون یکی از حواس چند گانه ی ما که من اون رو عاشقم. لمس دست ها،صورت،نگاه ها نگاه ها نگاه هااا. چی شد که بعد از دیدنش هیچی ننوشتم؟ لابد اتفاق عظیمی بود منتها به شدت برای خودم شناخته شده. بعد از دیدن فیلم چهل سالگی هم همچین حسی رو کمرنگ تر داشتم. و این  بهم نشون میده از چه وجه فیلم خوشم اومده.

د نیو ورد (که اصرار دارم فارسیش نکنم حتی اسم فیلم رو) با زبان طبیعت مهربانی کردن، زندگی کردن، اعتقاد داشتن، وفاداری، عشق، سختی و تاب آوردن رو  داره نشون میده.

دنیای گرایشات و شناخت دیگری،از هر جهت دیگری بدون زبان بدون وجه اشتراک. دل دادن و سنت شکنی.

عشق داغ و تجربه ی بی همتای اون که به قول فیلم چهل سالگی مثل روی موج بلند بودن پر از هیجان و تجربه های بی نظیر هست و احتمالا پر از اولین ها.

و سوال اینجاست....کدامیک آرامش بیشتری داره؟

یک موج بلند پر لذت یا یک ساحل امن؟

نمیدونم چی شد که امروز ازش نوشتم.به قدرت لمس و نگاه اعتقاد دارم بیشتر از زبان و هر چه و هرچه...

+      الهامـ  |