حالم بد بود. لباس پوشیدم و راه افتادم سمت شهر کتاب. شهر کتاب قبلی شهرمون خیلی پر مایه تر و شدید به روز بود.کم پیش میومد کتابی بگی که نداشته باشه.سلیقه ش هم در مورد موسیقی عالی بود.حیف سوخت! با تمام کتابهای توش سوخت. داشتم میگفتم بین راه بودم که دوستم هم بهم اضافه شد. دوتا دختر با اختلاف سنی تقریبا 5تا6سال که خیلی خوب دنیاهای همو درک میکنیم.بین کتاب ها بودن و به بلند بلند حرف زدن سه تا پسر که فکر میکردن برای جلب توجه از کتاب هایی که خوندن حرف بزنن و ما دوتا تنها دخترایی که اونجا بودیم بشنویم هم خوب بود. حیف ما نشنیدیم چی میگن فقط صداشون رو میشنیدیم.
-ببخشید فرم استخدام رو میدید پر کنم؟
-بله بفرمایید
من مشغول پر کردن فرم شدم و باز پرسیدم
-ببخشید چند وقت پیش زنگ زدید و گفتید کتابی که برادرم برام سفارش داده بود رو آوردید یه نگاهی میندازید تموم شده یا نه؟
-عزیزم تموم شده نگران نباش پر فروشه بازم میاد
نگفتم فعلا قصد خرید ندارم.نگفتم خودم به خانومه پشت خط گفتم بذاره برای فروش نذاره تو بخش سفارشا.مشغول پر کردن فرم شدم
کتاب فلان و بیسار رو طبق معمول نداشت. با خودم گفتم اگه داشت میگرفتی؟
بیگانه رو که تو قفسه دیدم یاد چند صفحه ی اولش افتادم که چند بارو خوندم.برداشتم و گفتم بریم.
دوستم سر تایید تکون داد ولی من دلم انگار میخواست حالا که یادت افتادم قشنگ یادت بیفتم!
-بریم بخش لوازم تحریرش
کنار دفترچه های با جلد نوار کاست و کنار خودنویسا یاد تو نشسته بود.
-عه طلایی !!!دستمو به شیشه زدمو نگاه دوستم به انگشت من بود سمت خودنویس طلایی.
گفتم خوشگله گرونه اما خوب نیستاااا
میدونستم چون تو گفته بودی
موزیک عوض شد. یه آهنگ فرانسوی که دوستم بغض کرد.هردو داغون بودیم و الکی مثلا اومده بودیم «حال خوب کنی»..هه.
تو راه برگشت از رازهاش بهم گفت.لعنتی من چرا نمیتونم رازی رو به کسی بگم.
جواب: چون خودم باور دارم رازی ندارم.
لعنتی
دیدم حرفاش طوریه که لازمه بیگانه رو بخونه.کتابو بهش دادم.
-تو با خودت و هرچی هست بیگانه شدی.اینو بخون.
و بی کتاب برگشتم خونه و مطمئن بودم بعداز خدافظی دوستم گریه میکنه.درست وقتی موقع ماچ آخر گفت محض رضای خدا الی تو یبار ماچ نکناااا وقتی دوتایی خندیدیم از حرفم که آخه غیر بهداشتیه بااااو میدونستیم الان که چشمامون رو از هم برداریم پرت میشیم تو دنیایی که قرار بود ازش فرار کنیم. ولی نشد چون دنیاهای سایه ای همیشه چسبیدن به آدم همراهتن و اینطور من و سایه م سمت خونه رفتیم.دوستم و سایه شو بیگانه سمت خونه شون.