تمام زورم رو زدم که ننویسم:«از جنگیدن برای حداقل های زندگیم خسته ام!»
اما خسته ام و به شدت از شادی و شعف حقیقی دور؛ اندوهی سیاه و چرک سایه انداخته طوری به من که هرجا قدم میذارم سیاهی اونجا رو هم میگیره. اندوهی که یادم نمیاره آخرین باری که از ته قلب خندیدم کی بوده! دلم نه کینه ای شده نه چرکی. درگیر آدمهایی بودم که درهای جهنمی تر رو به این دنیا برام باز کردن و اثباتی بودن به این موضوع که آره بدتر از اینم هست. دنیایی که من تمام سعی ام این بود طوری نگاهش کنم ،طوری خوب نگاهش کنم که از هرچیزی نور امید و دلیلی برای شادمانی بیرون بکشم.بارها با طعنه تو این مدت بخاطر این ویژگیم شنیدم که :«الی دلت خوشه هااا ،سرخوشی هااا، خجسته دلی هااا» و من لبخندم ماسید .اما ادامه دادم. اندوهی دائمی که خوردم کرده باشه و من رو از خودم بیگانه کرده باشه هنوز نبود.دلخوری بود،سختی بود،مراعات نشدن حریم شخصی بود اما دائمی نبود.غروری برای بزرگ کردن بلاهایی که سرم میاد نداشتم.نوع نگاهم کاری میکرد بزرگترین فراموشکار قرن باشم تا به راحتی از کنار بدی ها و سوتفاهم ها و دل شکستن ها بگذرم.لبخندم اگه رولبم بود واقعی بود و اگه نبود لحظه ای بود. به شادمانیم اطمینان داشتم.ولی حالا مشتی خاک و شیشه ی شکسته ام که قلابی قلابی سرپا موندم،با خودم تو آیینه غریبه م و هیچ چیز شادمانی بخشی نمیبینم.نگاهم ،نگاه مختص به خودم،خاص الی نابود شده که میتونست از هرچیزی ،چیزی برای ذوق کردن پیدا کنه.کف بزنه ،بپر بپر کنه.
خسته ام برای اینکه گفتن اگه آدم مهربونی هستی پس انتظار نداشته باش جواب مهربونی رو بگیری و با این حرف گول زننده که فاک به گوینده ش،آدمای مهربون رو احمق میکنن.خسته ام از جنگیدن برای حداقل های زندگیم.برای مخفی کردن خودم چون انتظار دارن من در تمام شرایط خوب و سرزنده و بخشاینده و مهربون باشم و خودشون هروقت دلشون خواست حتی من رو نشناسن چه برسه به احترام چه برسه به دوستی چه برسه به وفاداری و گذشت! خسسسسسسسسسسسسته ام برای جنگ سر حداقل های زندگیم.خیلی خسته...