نوشته بودم،نوشته بودم چرا مدت زیادی تقریبا چند ماه تصمیم گرفتم هیچ کار خاصی نکنم.البته که از نظر من حتی نفس کشیدن و پلک زدن هم خاص ترین خاص ها هستن اما خاص به معنای تلاشی برای مفید بودن شاید و گذر زمان و نحوه ی پر کردن اون اینجا گویا معنای خاص تری داره. من هم تسلیم مقابل این تعریف. 

طبق تعریف بالا، قبلا نوشته بودم چرا مدتی تصمیم گرفتم مفید نباشم.زندگی شبه گیاهی داشته باشم و برای گذر زمان برنامه ای نداشته باشم. من چرایی ِ این تصمیم و نحوه ی گذر این مدت رو نوشته بودم ولی بلاگ اسکای پستم رو ثبت نکرد.پاک شد.شاید هم دست خودم به چیزی خورد!نمیدانم.

یکبار دیگر به نحو دیگر در زمان دیگر و حال و هوای دیگر با بیانی دیگر تلاش میکنم توضیح دهم:

همه یا شاید اکثرا یا خیلی از آدمها برای پناه گرفتن از دردی عظیم و سیاه به چیزی معتاد میشوند،اعتیاد هم که میدانید فقط سیگار و مخدر نیست.معتاد به کتاب شدن معتاد به فیلم و سریال ،به رانندگی،به اذیت دیگران،به پرخوری،به دنیای مجازی و ... . 

و اینجا دلیل من شکل گرفته.برای تحمل درد حاصل از شکستنم نخواستم اعتیادی به چیزی پیدا کنم.نخواستم دردم تخفیف پیدا کنه.نخواستم ذره ای فراموشش کنم با سرگرم شدن به چیزی،نخواستم نه به چیزای خوب نه به چیزای بد وابسته باشم تا موجب سرگرمی و فراموشی لحظه ای و تخفیف درد حاصل از شکستگیم باشه. من میخواستم خدا همونقدر برام باشه که کتاب ،خواب همونقدر باشه که فیلم،دنیای مجازی همونقدر باشه که حقیقی.من خواستم تک تک سلولهای بدنم هر لحظه برای درس گرفتن و بزرگ شدن درد بکشن و چیزی مشغولشون نکنه از این کار. میتونستم اما نخواستم. این شد که نه کتابی خوندم  نه موزیک گوش دادم نه بازی ای کردم نه فیلمی و سریالی نه زیادی و خارج از چارچوب خودمو چسبوندم به خدا!نه . من سعی کردم تغییر کنم.حداکثر تلاشم رو.

طوری که قلب تپینده ی پر چگالم جایی تو گذشته موند و چون گذر زمان اجتناب ناپذیره باقی ِ من مثل پنیر پیتزا در بُعد زمانی کش اومد و هرچه از جرم پر چگالِ جامونده تو گذشته، دور تر شد پوست پیازی تر شد.

آیا اینکه دیگه حرفی از گریه نمیزنم دلیلی میشه که گریه نمیکنم؟ آیا نمی اندیشید چه شده که دیگر از گریه حرفی نمیزند؟ آیا پای تصمیمی در میان است ؟(که گریه بکند ولی بیانش نکند!) و اینها نشانه هایی است برای شما.اگر بیندیشید. که اکثر رفقای حقیقی من نمی اندیشند! و چه بد جایگاهیست.

پووووووووف . خوب دوام آوردم.تاب آوردم دور شدن از اصل و الی وجودم رو. این الهامی که هستم کمتر غر میزنه.کمتر حرف میزنه.خودش رو احساسش رو سانسور میکنه. ناراحتیشو بیان نمیکنه و تصمیم گرفته تلاش کنه از دیگران انتظاری نداشته باشه. سخته؟ اوهوم.همیشه دورترین ویژگی که خدا داشته و ما نتونستیم بهش برسیم بی نیازی بوده.و من باید برم پی سوالم که واقعا بی نیازی یعنی انتظار نداشتن؟

آخه برای من انتظار داشتن ریشه در دوست داشتن داره. نیاز داشتن ریشه در ارزش داره.

من به آدمهایی که ارزش دارن نیاز دارم و از آدمهایی که دوستشون دارم انتظار. حالا چطور باید باور کنم کسانی که دوستم دارن نمیخوان ازشون انتظاری داشته باشم یا حتی در حرف بگن انتظاری ندارن (ولی در عمل یک طرفه انتظار از من داشته باشن!!) یا اعلام کنن بی نیازن بهم؟! (در حالی که حرف و عمل اونها مثل تغیر قطب مغناطیس هی نوسان میکنه!) انسانها واقعا که عجیبند.


گذاشتمش تو پوشه ی: اکسترمم های موهومی
+      الهامـ