نشستم گوشه ی هال و به ترکیدن حباب کوچولوهای گاز فانتا تو لیوان کریستال نگاه میکنم که همرنگ شلوارکم نارنجیه و پاهام از درد داره میترکه. ساکن تهران شدم.و حالا سفره ی آبی و سفره ی ناهار خوری منه و من بیزارم از میدان رسالت تهران و دوست دارم سمت آرژانتین رو. حالا ساکن تهرانمو زیر زمین تهران رو بهتر از روی زمینش بلدم. فعلا وای فای ندارم و در روز به حدی خسته میشم که حتی وقتی بسته ی همراه اول رو فعال میکنم توان تو تلگرام بودن و غیره و غیره رو ندارم. پاهام تو پیاده روی های زیاد اینجا پشت هم پیچ میخوره و عرق از سر و صورت همه میچکه. گاهی تو بی آرتی و مترو جا پیدا میکنم و اکثرا سرپا مسیر ها رو میرم و سر آخر قورمه سبزیم انقدر که جلو کولر میمونه و من توان خوردن هم ندارم یخ میزنه.همچنان برای افتادن یه اتفااق خووب از ته دلای مهربونتون دعام کنید .بیشتر بیشتر برای دختری که حالا دلش برا مامان بابا و داداشش یه ذره شده..: )