روزها هفته ها ساعت ها توی پیاده رو و روی پل عابر، دنبال دخترها و پسرهایی راه می افتم که کنار پدرشون راه میرن؛ گاهی از دانشگاه میگن و گاهی در جواب پدرشون سکوت میکنن. گاهی میخندن و اکثرا مودب باهاش حرف میزنن. صمیمی و گاهی خشک...ساعتها دنبالشون راه میرم و شاید قرمز شدن چراغ عابر درست بعده رو شدن اون پور و فرزند بین من و اونها فاصله بندازه... دلم پر میکشه برا حرفاشون. برا بابا گفتناشون.برا وقتی میگن عه بابا ۲۰۰زدی به کارتم خب میدونی چنتا کتاب خریدم. برا دیت تو جیب راه رفتن بابا ها.... 

 

نمیدونم چرا اشکهام مثل غصه م تمومی نداره. دیگه کیب سراغم رو نمیگیره بس که الی پر انرژی شده موج منفی...نه اینکه نخوام...جنس غمم فرق میکنه..نمیشه...وقتی دارم اودکلن میزنم، دلم لک میزنه برا صبح هایی که بابا داشت میرفت ادره میگفتپ عه بابا عطرت تنده بیدارپ میکنه تو که میدونی دماغ دخترت حساسه...برا وقتی میموند چپ چپ نگاهم میکرد و میگفت برو بخواب ...دلم برا لبخنداش تنگ شده...حس میکنم زندگیم مثل این اشکام که دارن میریزن تلخه..شوره...دلم برا زندگی و خانواده خوبم لک زده...برا خوشبختیمون...آاااخ آاااخ ....

+      الهامـ  |