روزهای اینطوری زیاد بودن که درست از پشت در اتاق بابا اشکام سر میخورد و میباریدم تا راهرو تا حیاط تا صف تاکسی، حتی وقتی میخواستم آدرس بپرسم که تاکسیای فلان مسیر کجاست اشکام میریخت، حتی وقتی کنار دوتا مرد دیگه تو تاکسی نشسته بودم و هر دوتاشون هم داشتن از بیمارستان و وضع بیمارستان به اونور خط میگفتن من سرم رو گذاشته بودم رو شیشه پنجره و گریه میکردم...روزهای زیادی بود که کل مسیر حیاط بیمارستان رو درحالی که آدما نگاهم میکردن با گریه پشت سر میذاشتم و برای همه ی مریضا از ته دل دعا میکردم.به هق هق میرسیدم...تو دلم به بابام میرسیدم و از ته دل میخواستم به حق این همه دعایی که داره در حقش میشه خدا راضی بشه به شفاش..راضی بودم به رضاش ..که به حق این همه قسم که ادمایی که بابارو دوس داشتن خدا رو میدادن حالش زود خوب شه..
دارم مرور میکنم تک تک ظرافتایی که برای رفتن پیش بابا به خرج میدادم رو..بیشترین خاطره ی روزهای آخر رو وقتی بابا حوصله حرف زدن با کسی رو نداشت، من دارم. وقتی داشتم دست و پاشو کرم کیوی میزدم، وقتی داشتم وقت سرما پتو روش میکشیدم یا وقت گرما براش درجه کولر رو تنظیم میکردم ازش میپرسیدم ازش حرف میکشیدم بهش انرژی میدادم...وقتی حالش خیلی بد بود این من بودم که میپرسیدم بابا آخه داری به چی فکر میکنی که چشات به آسمونه..دختر خوشگلتو نگاه کن... بابا گفت به همه فکر میکنم، به تو به علی به مامان....من دارم مرور میکنم اون قطره اشک پر غصه ت رو آروم بعده این حرفت از چشات سر خورد...من دارم لحظه هایی که برای هیچ کس قابل به گفتن نیست رو هر روز و هر ساعت مرور میکنم...من دیگه آدم نرمالی برای زندگی نیستم. نمیتونم دوست خوبی برای دوستام باشم...نمیتونم دلتنگ نباشم و حق دارید، تک تک شما دوستام حق دارید حوصله ی یه آدم پاد انرژی رو نداشته باشید..ازش دوری کنید.....حق دارید...حق دارن