نشسته ایم کنار هم. نه روی تخت نارنجیم تو لاهیجان. روی تشک ( واقعا نمیدونم چه رنگیه تمام این مدت بس که دقت نکردم بهش) من زانوهاشو پماد میزنم اون گردن دردناک من رو. به شوخی چیزی بهش میگم، که همیشه در جواب چنین شوخیایی بهم میگفت باباته. مثلا میگفتم خوااااافالووو یا چاااقالوووو یا هرچیزی ، بر میگشت و میگفت من ماهم باباته و دوتایی میخندیدیم.گاهی باباهم یواشکی نگاهمون میکرد و شاید از خنده ی مامان میخندید تو عمق وجود مردونه ش، تو عمق احساس الهام دوستش....

حالا کنار هم نشستیم، بدون بابا...حواسش نبود بابا دیگه نیست، گفتم مریضیا مامان چرا حرف گوش کن نیست دکتر برو نمیشی؟؟ مریضوی حرف گوش نکن..داشت با خنده بر میگشت پشتشو نگاه کنه که بگه حرف گوش نکن مریضو باباته....که های های زد زیر گریه...که زدم زیر گریه...که نشستیم تو تاریکی اتاق بین بوی تند پماد فلفلی گریه میکنیم....

+      الهامـ  |