دلم تنگ میشه برای این صدای باروووون شدید

برای تاکسی پیدا نشدن سر میدون

برای هنوزم که هنوزه دست بردن سمت کیفم که زنگ بزنم بابام بیاد دنبالم...

دلم تنگ میشه برای آب و هوای اینجا

دلم تنگ شده هنوز نرفته. هستم و پای پنجره fyrsta گوش میدم و لباسای تیره م رو میریزم تو ساک دستیم. نشستم پای پنجره و نسیم خیلی تند و تیز و خنکی سر میخوره رو زانوهام.به چشم هام توی آینه نگاه میکنم به قرمزی دورش به بغضی که گریه ش نکردم. مدام مثلدیه درد ندیده یا درد شدید دیده به خودم میگم "باید زندگی کرد" باید خوب زندگی کرد باید ادامه داد....

همراه من پرده بلند اتاق نارنجیم هم آه میکشه و صدای بارون بلند میشه..میپیچه لای چرخای ماشینا و توریستا...گم میشه تو صدای آروم موزیک..موزیکی که دلم میخواد بعد از مرگم همه به یادم گوش بدن... 

باید زندگی کرد یکبار دیگه تکرارش میکنم و دسته ی بعدی لباسها رو با تفاوت اندکی تو تیرگی میریزم از کشو بیرون...باید زندگی کرد....بغض میکنم وقتی بزرگترین آرزوی زندگیم این بود الی عکاس باشی باشم درحالی که بابام داره با نوه ش بازی میکنه...کیف میکنن باهم...بغض میکنم و صدای موزیک و بارون قلبم رو مشت میکنن با یاد آرزویی که باید با خودم به گور ببرمش ... حالت چهره بابا رو تصور میکنم وقتی بچه م رو اولین بار به آغوش بگیره..خنده به لبم میاد...وسط اشکهای من و آسمون لبخند خیالی پدر..یگانه بزرگترین آرزوی من خنده به لبای پر چین از گریه م میاره.... اشکها میریزن رو لباس تیره م... گم میشن تو خنده هام..رو گلوم دست میکشم هیچی نیست که حس کنم گلومو فشار میده...ولی خفه شدنم رو حس میکنم ...باید زندگی کرد...بی آرزو..بی برآورده شدن بزرگترین آرزوی ممکن هر دختر...باید زندگی کرد....

+      الهامـ  |