بعد سریع، سریع تر خوندن شما تابه اینجای متن، فکرم پرید به ماه اردیبهشت به روز پدر...روزبابا ها، روز تکیه گاهها، روز اگه سلامت باشن مامانوجون لب خندون داره....
تصمیمایی که سلولای مغز و دل و نمیدونم دقیقا کدام ناحیه داشتن میگرفتن اینطور بود: چند روز قبل و چند روز بعد از روز پدر رو از تلگرام لاگ اوت کن، اینستاتو چک نکن، .. بعد دلم برای خودم سوخت یه هیس به اجزای درونی و بیرونی خودم گفتم و گذاشتم فضای ذهنم چیزی رو که باعث شده دلم برای خودم بسوزه روشن تر نشونم بده...تصویر خودم بود به یه دسته گل مریم و چند شاخه گل روز قرمز...با چشمای قرمز نشسته روی بلوک کنار ق.ب. ر پدر ( هنوز دلم نمیاد اسمشو بگم ) که دارم یا با صدا یا بی صدا هی میگم بابا پس من برای کی پیرن مردونه چارخونه آبی یاسی بگیرم ها؟؟؟ دلمو به کدوم روبوسی با چاشنی فرو رفتن ته ریش تو لپم خوش کنم ها؟؟؟؟
دل سوختن هم داره...تصویر ذهنی ای که برام پخش شد ول سوختنم داشت...دلم برای همه ی بچه هایی که بابای خوبشون رو از دست دادن میسوزه...یکبار تو روز مادر یکبار تو روز پدر...