هرچی اینور اونور کردم که به روم نیارم چقدر جات خالی بوده سر اولین سفره سحری و افطار ...نشد.. بغض گلوی هر سه تامون رو گرفته بود و چشامون سرخ شده بود...نبودی بابا...نبودی که سر سفره سحر زودتر از همه پاشی و یادآوری کنی چایی رو داغ داغ نخوریم ..نبودی که موقع اذان نون داغ و آش و میوه به دست بیای و بهت یه خسته نباشی حسابی بگیم و بشینیم سر سفره..نبودی که نونهارو برش بزنی و ببینیم چقدر خسته ای و گرمازده ولی باعث زندگی و لبخند ما...بابا...بابا جانم نبودی تو اولین روز ماه رمضان امسالمون و من تنهایی رو عجیب حس کردم...

+      الهامـ  |