با من 5نفر شدیم. 4تا خانوم سفید پوش گوگولی مگولی تحصیل کرده ی بازنشسته ی مسلط به علم روز که سنشون تو بازه 55تا 65هست و من ِ تازه کار بی ثبات ِ 24، 25ساله. ما به همراه مربی آرام چهره مون سفید ترین گوره پنج به علاوه یک دنیا روو تشکیل دادیم که توش یوگا کار میکنیم. جلسه اول فهمیدم مربی باید حواسش به پای راست و کتف چپ و کمر و گردن کدوم هاشون باشه. احساس میکنم بعد از این یک ماه که همراهشون خواهم بود خیلی باید دلم برای تک تکشون تنگ شه. برای اون خانوم مهربونه که بعد از یکی از حرکتهایی که خیلی حالش رو در لحظه خوب کرد پا شد و مربی رو بوس کرد به معنی تشکر. چقد به انسانیت در کنار این خانوم مهربونها نزدیکم چقدر دیوار سفید و پرده های بلند سبز و عطر عودش رو دوست دارم. چقدر موهای لخت کوتاه و پوست سفید و پیرشون رو دوست دارم. چقدر خوبه هیچ کدومشون بعد ازاینکه در جواب مربی گفتم مجردم نگفتن زودتر شوهر کن دیرتت شده. بلکه شنیدم انشاالله شیرینی استخدامت رو بخوریم و انشالله عکس هات از سفرهای خارجه رو ببینیم. واقعا خوب نیست؟ حضور کنار همچین خانومایی با تمام دردهایی که مطمئنم دارم. و از اون بهتر میدونید چیه؟ اینکه اونها من رو واقعا دوست دارن. با خاطر خنده هام.

+      الهامـ