اولین بار که «رفتن» را یاد گرفتم فکر نمیکردم اینقدر سریع جزئی از من شود. خیلی زودتر از موعد که فکر میکردم تصمیم گرفتم یکبار دیگر بگذارم و بروم. از کار دومم دلی که نبستم ولی همان «چیز» را بکنم و بروم. خدا را چه دیدی شاید بار دیگر همان گل فروش خوشحال توی رویاهام شدم یا همان لوازم کهکشانی فروش همیشه یاسی پوش یا چه میدانم آن آخرین رویام همان که دوست داشتم کافه کتاب بزنم. دوست داشتم قاطی این جماعت بمانم و بمانم و هی متفاوت عمل کردنم بزند توی ذوق. مثل کودک پرجنب و جوشی که آیینه شکسته ای را طوری تکان دهد که هی روشنایی بخورد توی چشم دیگران. دوست داشتم ادامه میدادم ولی امان از این ویژگی جدیدم. رفتن!
رفتن و در پی برآورده کردن آرزوهام تن به تجربه های جدید و سخت دیگر دادن تا بسازم آن رویای دور را. همان نزدیک را.