بعضی چیزها بی جوابند هرچقدر مثال برایشان بیاوری ته دلت به یک معلقی خاصی میرسی که «آخرش چی؟»
یکی از این چیزها روابطی هست که هردو طرف به شدت دوستدار هم هستند ولی نمیتوانند باهم بمانند.
چیز بعدی پسری ست که در گذشته به دلیل مشخصی (که حالا جای بحث است و مجالش نه!) با زنی مطلقه سکس داشته و بعد وقتی به سن ازدواج رسیده به دنبال همسر میگردد. به دنبال دختری خوب! خوب بودن البته برای هرکس معنایی مجزا دارد صد برابرش برای ازدواج. باور کنید از دید بعضی آقایون دختر خوب یعنی دختری که صبح تا شب سر کار باشد و پول دربیاورد تا مرد خیالش راحت باشد چک هایش پاس میشود و باید مطمئن باشد به محض رسیدن به خانه زنش بهترین باقالی پالو با ماهیچه را پخته بهترین لباس و عطر را زده و پوشیده و هیچ اخم نکند به بداخلاقی های مرد خسته از کار(!) و البته انرژی برای مسائل جنسی هم که سرجایش.
من به این فکر میکنم مردی که در گذشته سکس داشته و بعد به وقت ازدواج دختر خوبی در مسیرش قرار گرفته وقتی چیزی بیخ گلویش گیر کند و بیاید اعتراف که مرا ببخش و باهام ادامه بده. آخرش چه میشود؟ نه جدی آخرش وقتی دختری را که دوست داشت از دست بدهد بخاطر اعتراف ناشی از عذاب وجدان چه میکند؟ بار دیگر تلاش برای ازدواج؟ با دختری نه به خوبی دختر قبل که عذاب وجدان نگیرد؟ برگشت به زن مطلقه و ادامه رابطه بی سر و ته؟ هوووووف آخر بعضی چیزها آدم نمیداند چه میشود. حتی اگر خودش توی بطنش باشد.
اصلا تکلیف مردی که گناه کبیره کرده چیست؟ گناه کار بخشیده میشود؟ گیجم از انتهای سرنوشت برخی گناها که چه باید کرد با آنها. نگفت و زندگی ساخت بر پایه پنهان کاری؟ گفت و دختر مورد علاقه خود را از دست داد؟ هووووف آخرش چی؟ چیکار باید کرد...