مامانم:به آرتروز فکر نکن الهام اَه ..سر صبحی ..یکم ورزش کن. فلانی اصلا نمیتونست راه بره از شدت درد زانو، رفت شنا نگاه کن چقدر خوب شده.تو هم میرفتی ورزش روحیه ت خوب بود شاد بودی خوب میخوردی زانو دردتم کم بود.چرا نمیتونی برنامه ریزی کنی باز بری /با نگرانی نگاهم میکرد و دست رو زانوم میکشید/
من: آره اون زمان حالم خیلی بهتر بود.زانوم درد هم داشت یه پا بود.فقط درد بود.نه مث الان. بخاطر چکممه مامان.
مامانم: پول که داری از بابا هم پول بگیر برو یکی دیگه اصلا بخر.اول سلامتی ..همش اینو بهت میگم.انقدرم پشت اون* نشین همه دردا از اونه
من: کلی کار و درس دارم مامان همش پی دی افه.چشامم داره کور میشه.همش تحقیقه. برام یکم آخر شب پماد بزن