دل و دماغ هیــچ کاری رو ندارم.
دوباره اون حس هایی که به زور فقط میتونم گاهی مخفیشون کنم نه حل، دورم پیچیدن.من به دور ِ هیچ و اونها به دور من...به بیهودگی ِ تمام نفس هام،بیهودگی ِ زندگی و زنده بودنم...به بیهوده اکسیژن کم کردن و دی اکسید پس دادن،بیهوده برق مصرف کردنم بیهوده زندگی کردنم...به نا امیدی تو خیلی لحظه های من و شما،به "خب که چی" گفتن ها..به لحظه های خسته ی من. خسته نه هااااا "خســته"! به چشم هام که روزی روزگاری با جواب غلط دادن به چشم پزشک میخواستم عینکیشون کنم و حالا به حدی ازشون کار میکشم که تار شدن....تار سیاه نه! تار سفید...به تا خود بصل النخاع دردش کشیده شدنم از شدت خستگی...خستگی نه ها..خستگی! به بی حوصلگی و همیشه دنبال انگیزه گشتن و خسته تر شدنم از پی این گشتن ...من با اینا فکر نه! با اینا زندگی میکنم.بیهوده زندگی میکنم بیهوده تنفس کردنم...و تمام مدت نوشتن متن دارم دود غلیظی از یاد ِ افسانه ی "سیزف" رو از دور سرم دور میکنم....
به اعتقاد خدایان که تلاش برای کار بیهوده و نا امیدانه بزرگترین شکنجه ست. به آدمهای نا امید، فکر و با اونها زندگی میکنم.با خودشون و با یادشون بیشتر!
به اینکه انگار وظیفمه الهام کنم :"نباشد.نا امید نباشید" و پوزخند ببینم و تشر بشنوم که "به تو چه"...که" نمیشه الهام تو نمیفهمی"...به حرفایی که ته تهش میفهمم دارن بهم میگن من هــــــــیچی حالیم نیست و دختر خجسته دلی ام که دغدغه و غم ندارم پس آدم نیستم پس مهم نیستم پس لایق مشورت نیستم و اگه یکم خود ِ واقعیمو با دردها و به پوچی رسیدن هامو نشونشون بدم میشم آدم همه چیز فهم ِ غمگین که جواب ِ همه ی سوالها رو باید با یه بی خیال بدمو فرو برم تو سیاهی تنهاییم....
من دوست دارم الهام کنم نور رو! "انا النور" بودنو فریاد بزنمو فکر نکنم نفر قبلی که فریاد زد اناالحق انالحق رو سر بریدن....تنیدنش با طناب....فکر نکنم و فریاد بزنم اناالنور....بگم دلم خجسته ست،میخندم ،به روی همه تون میخندم، و تو مینی بوس اشک میریزم ..هر جا با هر کسی من و تیکه های کلامی و زبانی من جرقه و شعله ایه برای قهقهه زدن دوستا و آشناها و حتی غریبه هایی با ابروهای گره ی کور خورده از ...هزار بدبختی.من با ورودم به کتابخونه و نمازخونه و بوفه و خونه ی فامیل مثل بمب خنده میتونم محیطو شاد کنم...اصلا دلقک....اصلا پشت چشم نازک کنن که فلانی عاقل نیست..دل خجسته ای داره.غم سربازی و زن و زندگی نداره که! هرچی میخوان بگن....من همینم الهام! کسی که از پس ِ همه ی اعتقادش و باورش به بیهوده بودنش باز با امید زندگی میکنه...امید نه اونکه من چیزی بخوام و بعد بشینم امیدوارانه خدا اونو بهم بده.امید یعنی بدونم خدا هست یعنی بدونم امید اصلا تو دستای خدا هست...یعنی ایمان به مصلحت ِ خدا،به بزرگی و بودنش ،
میدونید نفس کشیدن وقتی بی یادش وقتی بدون امیدش باشه، میشه بیهوده میشه همون عذابی که خدایان یونان میگفتن،وقتی ذهنت پر از ذغدغه باشه از فقیر و گدا و دزدی و وضع و اجتماع ،وقتی ذهنت پر باشه از آدمها و اینکه عزیزن برات و اینکه باید مراقبشون باشی و شاید نتونی ،وقتی دل نگران باشی و دلت پر باشه از غم آدمها ولی یه لحظه به خدا فکر نکینم یه لحظه با اینکه ما عجولیم فکر نکینم وقتی تو منجلاب مشکلات یه لحظه خدا رو یاد نکنیم میشه همه ی تلاشهامون پوچ! میشه نا امیدی مطلق...میشه سیاهی محض...که واقعا امیدی به روشنیش نیست....میشه فوت کردن شمع و تمام! من الهامم و انگار وظیفمه با اینکه خودم اسیر دست نا امیدی میشم و بی اعصابی باید داد بزنم حرفهای من نوره....دست های من نوره..چیزی میدونم و دیدم که باید ببینید باید لمس کنید...باید تحمل کنم تمام تف ها و تخم مرغ ها و گوجه هایی که سمت ِ من پرت میکنن رو..باید تحمل کنم تا نشون بدم پس ِ همه ی نا امید نشستن ها از اینکه چرا اونچه من خواستم نشد،چیز دیگه ای مفهوم دیگه ایه، که شاید با هر گندی که ادم بزنه خدا به مقدار همون براش بد بیاره،پس دل به خواسته ی کم عقلانه خودمون ندیم...دل به خود خدا بدیم که همه چی دستشه که نفس ،که نور که امید تو دستشه....انا النور....و شما هیچ نمیدانید!
همه چیز همه ی تلاشها بی تو بیهوده ست. تنها یاد توست که جاوید میدارد شاید مرا..اگر تو بخواهی...