پست نوشتن کمک به فکر میکند .یک چیزی وول میخورد توی وجودت که بنویس اما همان کلمه ی اولش میمانی! چرا؟ که دقیقا اگر با این کلمه آغاز شود منظورم را نمیرساند و اگر با کلمه ی دیگر، حسی دیگر، نگارش دیگر و  واژه هایی دیگر باشد شاید نزدیک تر به فکرم باشد.

بعد فکر میکنم.انقدر که وول خوردن آن چیز ، مث بازی تق تق زدن به جایی برای یافتن ِ شی ِ قایم شده با چشم بسته  ، گاهی امانم را میبرد و گاهی وول خوردنش آرام و گاهی مرتب میشود.

فکر میکنم که مثلا "حقیقتا خسته ام!" را بنویسم. بهم چه میگویند؟ که غر غرو ام! که ناراحت میشوند و وای الی حسته نباشی.یا چه میگذرد در ذهن آدم ها با دیدن این جمله! بعد صدای تق تق زدن کم میشود که یعنی نه! واژه را عوض کن....وول خوردنت زیاد میشود پای لپ تاپ یا کاغذ و قلمت دلم تو ی دهنم می آید.

واژه ی بعدی با سر خودش را میزند به شیشه که ببینمش! "بی میلی" .تق تق زیاد..ووول آرام انگار نزدیک شدم. من از بی میل شدن ها پُرم! حقیقتا پرم. دلایل خود را هم گاهی دانسته و گاهی نداسته احترام میگذارم. من خسته میشوم از راکدی، از یکنواختی، از همیشه خوب بودن ِ یکی باهام،از همیشه بد بودن ِ یکی باهام، میگنده! رابطه ها دوستی ها ،شاید عشق ها! نه نه عشق برای من به ذات غیر یکنواخت تعریف شده! کلا ولی...

بی میلی به وضعم به حالتم به تفکرات آدمی، به حضور آدمی....بی میلی از مهربونی ِ خودم نسبت به آدمی،بی میلی به هر انچه وقتی داغ سرو شود خوشمزه و به بهانه ی تدام هرچه بگذرد یخ تر و گند تر میشود!!! داغ کردن دوباره اش هم اصلا به مزاج سازگار نیست....

دوباره خستگی دست بلند میکند....ووول آرام گرفته و حس های دیگر جان در می آورند از من و تق تق حالا شدید شده. من شاید از بی میلی خسته میشوم! شاید از خستگی بی میل میشوم هوم؟

دلم گاهی داد زدن خواسته که خسته شدم،که خسته ام کرده،که خسته شو از من، که سرد شد...تمام خوشمزگی ِ قدیم سرد شد...ولی مقاوت میکنم!

نیاز سر و کله اش پیدا میشود.برای نمردن میشه غذای سرد هم خورد.اصلا وقتی غذای دیگه نیست باید خورد...وول میخورد چیزی و کلی جمله پرتاب میشود توی ذهنم که سنسور ها توان گرفتن پالسهای همه شان را ندارند. پس تنها طوفانی گذشته و چیزی ثبت نمیشود در ذهن حتی در دل چه برسد به کاغذ.

سوال ها ردیف میشوند پشت در که اهای دختره، آیا خدا تو را کافی نیست؟؟؟؟

باید بگویم هست.

از "اما"یی که میخواهم بگذارم میترسم از عقوبتش شاید.از قضاوت شدنم شاید از وول خوردن ها عطش ها و عصیان های دل و روح و مغز و منطق و هر انچه فکر کنیدم شاید! اما یک سوال! کافی بودن خدا اصلا یعنی چه؟


درگیرم از چیزی که وول میخورد توی وجودم دور شدم...پست گذاشتن باعث فکر میشود...و زیاد فکر کردن بد است میدانم! خوب است؟ این را هم میدانم...اژدهایی که بپیچد به درونت و آتشش از چشم ها و دهانت بزنت بیرون و تو بتوانی اورا بیرون کنی اما نخواهی شاید بخاطر نیاز! بخاطر ِ واژه ای که هنوز نیافتمش...اژدهایی که غذای سردی شده و بد مزه و بی میلی به او در این ثانیه و جانت در عذاب از حضورش و .....! تمام اینها روی یک کفه ،خستگی را هم اضافه کنیم ،باز باز باز کفه ی دیگر چیزهایی هست که نمیبینم که برایم حل نشده که شاید منحل شده اما هرچه هست سنگین تر از کفه ی بی میلی ها و خستگی ها و عذاب آور بودنهایش است! که هنوز اژدهایی در درونم باید وول بخورد !

مصلحت چیست؟ وقتی اژدهایت نواخت پذیر نیست این خود بزرگ ترین دلیل برای من است که نگهش دارم، گاه انقد مهربان که در هفت آسمانی و گاه چو اکنون در قعر زمین له شده! غیر یکنواختی اش سبب بودنش شده حداقل تا به الان کشف کردم...یک غذای سرد و بی مزه که با ولع خورده میشود...

گاهی به اسماعیل فکر میکنم! که شاید این اژدهای موجود در تنم که هرچه از بدی هایش بگویم باز کفه ی بودنش سنگین تر و خواستنی تر است همان اسماعیلم باشد که باید سر ببرمش! بارها سر بریده ام..بارها او مرا !! اما تنیده ایم به هم...نمیدانم  سخت ترین روزگارم با این اژدهای درونی ام کی بوده! هربار که میزنتم زمین فکر میکنم این بدترین شرایط است و هربار که با بوسه هایش مرا تا هفت اسمان برده فراموش کرده ام روزهای سخت درونم را! شاید همین غیر یکنواختی اش پوستم را کلفت کرده. که هم به ضرر هم به نفعم است. خدا اما!

خدا نمیدانم این اژدهای درونم را دوست دارد یا نه؟ او حتما میداند این غذای سرد یخ زده که هربار بخواهد خوشمزه ترین غذا میشود، دوست من است یا دشمن؟ من اصلا وظیفه ای به گردنم هست؟ که دوستش بدارم یا بکشمش؟ که زندگی کنم با او؟

سردرگمی واژه ی بعدی ست! باز به فراموشی بیشتر نزدیک میشوم تا سردر گمی..سر درگمی خسته ام میکند. باز به خستگی رسیدم....و همان بی میلی و همان..............



گذاشتمش تو پوشه ی: ویرایش نشده های ذهنم
+      الهامـ