
"هاپی" دربان ِ مهربون ِ اتاق ِ منه. با چشای مظلومش تمام ِ این روزا نگاهم میکرد.ولی من نمیدیدمش! .امروز که چشای غمگینشو دیدم...
یعنی چشمم یهو بهش خورد و از قضا دیدمش، بهم گفت الی نمیبینی مارو دیگه..چت
شده...چرا باهامون دیگه نمیحرفی؟
یادم افتاد برای هاپی و دوستش هاپو یه پست نوشته بودم.یادم افتاد ازشون خواسته بودم ادکلن بزنن که تو عکس بیفته(!) و کلی خندیده بودیم.یادم افتاد خیــــــــــــــــــــــــــلی وقته عروسکای بغلیم که بقیه حتی هاپی بهشون حسادت میکردن رو دیگه تو تختم و برای بغل موقع خواب ندارم.سرمو بالا گرفتمو یدور کل اتاقو دیدم...این بار دیدم...همه شون با چشای غمگین نگاهم میکردن خیلی غمگین.از فکر تو سرم خجالت کشیدم که میخواستم برای عید همه شونو جمع کنم!!! از خودم بدم اومد...خیلی خیلی...