"دفتر" باید خودش با من رفیق شه..صد سالم بمونه نگاهم کنه یا قر و غمزه بیاد من باهاش رفیق نمیشم.کلا رفاقت با دفترها برای من هیچ وقت از مرحله ای به مرحله ی دیگه نمیرسه همیشه تو همون حالت اولیه و رسمی میمونه . حالا در سال 92 من فهمیدم امسال هیچ دفتری نخواست یا من دوست بشه و من به آخرین دفتری که اصلا خلق شده بود برای رفاقت با من نگاه کردم و الان دلم خواست برم و توی شهر هی نگاه به نگاههای دفتر ها بندازم تا شاید همون که میخواست باهام دوست شه اما ندیدمش رو بیابم! یاد ِ دفتر نارنجی که با پوست درخت ساخته شده بود افتادم.همون که قلم همراهش داشت و قلمش هم چوب درخت بود.یعنی اینکه اومد تو دستم منظورش بود دلش میخواد دوستم شه..اما اخه دوستی با من سخته.باید مثل دفتر قبلیم مشکی باشه تیره تا طاقت حرفها و روزگار ِ سخت من رو تو همه حال داشته باشه.میترسم اینبار که دارم به این دفتر نارنجی فکر میکنم میترسم کم بیاره و منم طاقت نداشته باشم و عزلش کنم از دوستی...اینطور که نمیشه.خاطره ی بدی میشه.بهتر که دوست نشدم اصلا باهاش میشدمو بخاطرم اذیت میشد بد تر بود خیلی بدتر بود. از طرفی میگم این دفتر رو فقط برای روزهای خوب بگیرم. بعد به عهد های قبلی خودم فکر میکنم که تو اونها هم قصد آشنا کردن پسرکم خودکارم با دفتر این بوده اما این نشده! خب تقصیر من نیست انسان در اندوه ها و تنهایی ها بیشتر سمت رفاقت با دفتر ها میره. و روزهای شادی شاید فقط همون حس خوبشه که کلمه نمیشه و ته نشین تو قلب و روح میشه.....
خلاصه باید به دفتری فکر کنم که قدرت بودن و رفاقت با انسانی چون من رو داشته باشه که لبخند نزنم بهش.که مراعاتشو نکنم .که برام در عین دور بودن عزیز باشه.که دلم آخرش بخواد آتیشش بزنم و خودشم بگه حق با توئه الی!!! که اصلا سکوت کنه...
احتمال زیادی میدم وقتی جای عمل کردن انقدر بهش فکر کردمو تصمیم گرفتم اصلا دنبالش نرم و طبق قانون نانوشته ای کلا بی خیال اونچه بشم که فقط درباره ش فکر کردم و نه کوششی برای عمل!!!