ترم هشت از اون ترم هایی که من احتمالا چه اینجا ازش بنویسم چه ننویسم پر از نق و نوق خواهد بود! ترمی با 24واحد درس و ساعات کلاسی ِ بدون ذره ای برنامه ریزی! تمام ِ دانشگاه ها چه برف بود چه نبود ،چه ارشد بود چه نبود خلاصه دانشگاه پذیرای دانشجوها بود...حالا ما تو هفته ی سوم ِ شروع دانشگاه ها هستیم ولی دانشکده ی ما همچنان بخاطر عدم برنامه ریزی و نا هماهنگی بین اعضای مختلفش که ناشی میشه از مدیر گروه نسبتا نا محترم ِ جدید ما در حال لنگ در هوا به سر میبره! و خیل دانشجویانی که حالت عادی با تاخیر تو دانشگاه شرکت میکنن الان حاضر میشن اما اساتید ِ خیر سر باکلاس و مسکو رفته و امریکا رفته و دکتر دکتراشون بدون اطلاع حاضر نمیشن و روح خود رو مورد ِ تهاجم ِ انواع و اقسام ِ ابزار آلات(!) قرار میدن!

غر غر های من حالا نه بخاطر این عدم برنامه ریزی که بیشتر برای مسائل حاشیه ای این ترمه! ترمی که تو طبقه ی چهارم ساختمان ِ تازه ساز  و شیک و پیک و بدون خط خوردگی و بدون آسانسور ،کلاس هاش برگزار میشن و مثل ترمهای پیش نیست که یه عده رو نبینیم و راحت باشیم!!! نمیدونم چرا من اینقد از نبودن و ندیدن راحتم!

روزهای اول ترم یک بود که من یه دختر شارژ بودمو خودم همش پیش قدم بودمو اطلاعیه ها رو خودم میخوندمو خلاصه خودم خبر دار اوضاع و احوال بودم..اما الان و به مرور زمان حتی گاهی جرات نگاه کردن تو لیست رو برای پیدا کردن شماره ی کلاس یا شماره ی صندلیم وقت امتحان رو ندارم !! و شاید دلیلش رو هم هنوز کشف نکردم.من خیلی دوست داشتم دوران دانشجوییم طوری دیگه باشه..مثلا یه فولدر پر از عکس داشته باشم از 4سال دانشگاه که با لبخند های رنگی رنگی و ادا و اطوار ،مثلا دوست داشتم عکسای رسمی تری هم تو فولدر باشه که دخترای و پسرای کلاسمون تو اردویی،یا پروژه ی مشترکی کنار هم موندیم..یا چه میدونم یه عکس دسته جمعی که نشون بده ما یه کلاسیم! باهم..اما اونطور که تو سن 18سالگی فکر میکردم نشد! سه سال و خورده ای گذشته و روز به روز وضع بدتر شد و من از دانشگاه و آدما و مسئولا زده شدم و بعد از خودم...بیشتر از همه از خودم که دیگه راحت نبودم که دیگه امیدی به دووران دانشجویی بامزه داشتن نداشتم..که فقط دلم میخواست و میخواد برمو بیام و راحت باشمو یع عده رو نبینمو نیش ِ حرف بعضی ها به تنم نخوره و هی تو ذهنم حرص نخورم چرا فلانی با اینکه دروغ گویه اما باز حرفش رو قبول میکنن ...یا بهتر بگم چرا انقدر بعضیا حرفشون ناراحتیشون با نفوذه ..و هی به رابطه های تشکیل شده ی دور و برم نگاه کنمو هی خودمو تو خودم باند پیچی تر کنم هی تو خودم غرق تر شم..

ترم 7ترم خوبی بود،کلاس هام طوری بود که کمترین برخورد با بعضی ها رو داشتم،و این یعنی عالی! هرچند حس میکنم این گره ی فکری که تو ذهنم هی با فرار حل که نمیشه کور تر میشه اما ..اما شاید فقط دلم میخواست هیچ وقت یه سری اتفاقات نمی افتاد که مثلا رابطه ی دو تا دوست بهم بخوره سر سوتفاهم،یا یه نفر حس کنم ذهنیت افرادی رو نسبت به من بد میکرده و بد میکنه،این که چرا اینقدر این حس قوی هست رو نمیدونم، مطمئنن من هم کوتاهی هایی دارم اما آرامش و راحتی ترم پیش برای این بود که نبود بعضی آدمها و زندگی کردن خودم حول خودم این فکرها رو دیگه نداشت ،اما شروزع این ترم از ابتدا نشانه هایی داشته که هی من تو خودم فرو میرم و مثل بچه مدرسه ای ها گاهی دوست دارم الکی تب کنمو زیر پتو بمونم که نرم دانشگاه!!

یه فشار های عصبی که نمیدونم منشا ش چیه و بدتر حس میکنم این تیکه پازل ها که باعث ِ این احساسم شده کافی نیست و همش توهمه!! این ندونست و فکر به اینکه اگه پیگیرش بشم اگه چیزی نباشه باعث حساس تر شدن اوضاع میشم خیلی اعصاب خورد کننده ست!

ترم 8 ترمیه که استادا شوخی ندارن،از همون اول دارن سخت گیریشونو نشون میدن و بد تر که هم نفس با آدمهایی هستم که حضورش کافیه که کلی فکر دورم دوران کنه.ترمی که شبیه ترم یک شده پر از آشنا پر از اضطراب اما من دیگه اون الی نیستم، من الی ِ تنهایی هستم که خوب میدونم تنهایی از پس کارام و غصه هام بر نمیام ،اما محرمی هم برای بودن باهاش ندارم.همون رفیق..همون دوست...خلاصه اینکه ترم ِ اعصاب خورد کننده ایه.


گذاشتمش تو پوشه ی: اکسترمم های موهومی
+      الهامـ