باید تا شب چندتا مقاله رو از استاد اوکی بگیرم. راستی گفتم که مرض دارم و بعد از دوتا لیسانس الان دانشجوی ارشدم؟ خب الان گفتم! از بیکاری هم نیست. اتفاقا انقدر کار دارم که منِ همیشه حاضر تو کلاسها، ماهی دوبار شاید برسم برم دانشگاه.
نه
نه
نه
این چیزی نبود که بخوام باهاش شروع کنم
فقط میدونم دو ساعت پیش باید کارهای مقالات رو شروع میکردم ولی میبینیم که نشده و کار به اینجا رسیده.
هوا سرد شده نه؟ نمیدونم چه ربطی بین سرما و پوشیدن پاپوش و نوشتن وجود داره؟ ولی قطعا ربطی داره
...امیدوارم حالتون خوب باشه...
برف تو با حوصله ترین صورت ممکن داره میباره. هیچ عجله ای نداره و نرم نرمک وارد مجلس میشه انگار!
هوا سرده ولی لباسهای تو کرکی برای این روزهان خب مخصوصا اگه از صبح اسلیپر هم پات باشه. کاش ساختمون تو همون حالت سکوت تا چند دقیقه پیش بود ولی خب دخترهای پر سر و صدای همسایه اومدن و دارن بلند بلند حرف میزنن و این باعث میشه عطر لیمو و پرتقال و فضای بالکن که شاهد ریزش برفه دیگه قشنگ نباشه و با هر جیغ و هو کشیدنشون چشام رو ببندم و در درونم بگم الی شاید زندگی همین باشه خدا رو شکر که دعوا ندارن! و اینطوری خودم رو گول میزنم. نمیدونم چرا ظرفیت گوش هام انقدر کم شده. شما هم باور دارید که هر گوش ظرفیتی برای شنیدن داره؟ خب من عمیقا در طول سالهای سال باور دارم. تو این لحظات برفی و قشنگ که تو گرمای خونه (و البته لباسی که پوشیدی) داری سریالت رو پشت لپ تاپ میبینی، آب پرتقال میخوری و عطر استامبولی و سوپ جو میاد ظرفیت گوش من حداقله و دلم صدای سکوت میخواد نه حتی صدای زندگی! البته اگه این جیغ آخر دختره هم بشه صدای زندگی به حساب آورد!
باید خوشبخت باشیم که برای هم نامه های کوتاه مینویسیم، که بلدیم بنویسیم و خوب میدونیم چه ذوقی داره خوندن. باید خوشبخت باشیم که همیشه توی گلدون روی میز گل هست. باید خوشبخت باشیم تو سفرها خیلی خیلی خیلی بهمون خوش میگذره و هم سفرهای خوبی هستیم. اما گاهی دلم برای صدای آدمها تنگ میشه برای میمیک صورتشون تو حالتهای مختلف.گاهی فکر میکنم درسته که اهل نوشتن بودن خوبه اما شاید بهتره بیشتر صدا ضبط کنم، به فکرم میرسه تمام مکالماتم با آدمهایی که ممکنه روزی دلم برای صداشون تنگ بشه رو ضبط کنم یا حتی بیشتر ویدئو ضبط کنم از آدمها حین حرف زدن حین فکر کردن حین نوشتن حین نگاه کردن، این طوری انگار خودم رو ایمن میکنم از دلتنگی های ممکن در آینده ولی این کار رو نمیکنم. خوب میدونید چرا و دلیلش هم غمگین کننده ست هم ترسناک هم اندوه بار هم امیدوار!
دفترم به صفحه آخر رسیده و من از صبح دارم چمدون میبندم شاید میل بی نهایتم به نوشتن و نداشتن صفحه ای سفید و شاید این زمستون سفید و سرد باعث شده بیام تو صفحه سفیدی که دوسش دارم بنویسم، شاید هم حس مبهمی که فعلا علی الحساب نمیدونم چیه:)
تازگی ها از خودم با قید تاریخ ویدئو میگیرم! گاهی که میشینم به تماشای بعضی هاشون منقلب میشم، حس و حال اون لحظه رو نمیفهمم و فقط میدونم شدیدا واقعی هستن. نحوه ی گرد کردن چشام، نفس کشیدنها و مکثها، اشک ریختن ها و فایتینگ گفتن هام:) حال و روز عجیبی نیست حال و روز یه تیزهوشان خونده ی دو لیسانسه ی این مملکته که شغلهای مختلف رو تست کرده و همه جور تست استعداد داده و شنیده:« خیلی خیلی با استعدادی، این همه مهارت حیف نیست ایران موندی؟!!!» نه حیف این ایرانه که من و امثال من رو نداره. خب بگذریم چیزی که تعریف کردم چیزیه که اکثر هم سن و سالهای من درکش میکنن (حداقل دوست دارم اینطور فکر کنم)
خلاصه بین تمام نامه های نقلی و نوشته های دفتری و یخچالی(نوشته ای با خط خوش جهت دیده شدن بر روی درب یخچال را گویند) میل جدید به ضبط ویدئو و صدا در من بیدار شده و امیدوارم بتونم باهاش به خوبی کنار بیام.
حدود یک سال و نیم پیش مامان میگفت صدای گریه ی بلند مردی همراه با ته صدای یه زن خیلی میاد تو کوچشون، تا مشخص شد پسر بچه کوچیکشون تو استخر غرق شده و از درد بی تابی پدر و مادر تو خونه که گریه میکنن صداش تو سکوت کوچه، خونه به خونه میره. تا اینکه یکی دو ماه گذشت صدای گریه ها ادامه داشت و یه روز صدای مرد از کوچه میاد، مامان میره تو بالکن نگاه کنه میبینه بابای بچه عکس بچشو دست گرفته فریاد میزنه با گریه کسی هست بچه پنج شش ساله داشته باشه مامانش داره میمیره از دلتنگی یکم بچه رو بغل بگیره......
همسایه مامان که بچش خواب بود رو میاره پایین، دیگه صدای گریه و فریاد نمی اومد. نوازش اون بچه بود و بوییدنش...دل مادر کمی آروم گرفت.
بعدش از اون کوچه رفتن و نمیدونیم چجوری دارن سر میکنن
از دیروز که خبر فوت امیر علی هشت ساله تو تصادف دیلمان رو شنیدم که از اقوام دور مادر همسرم هستن همش با یادآوری این خاطره نفسم بند میاد و اشک میریزیم.
برای صبر به پدر مادرش دعا کنیم همگی لطفا.
هممون این حالت رو تجربه کردیم وقتی کاری رو مدتها تبدیل به عادت کردیم مثل ورزش روزانه، کتاب خوندن، مرتب کردن روزانه لیست کاری و... و بعد از مدتی به دلایلی مثل مسافرت، مرگ یک عزیز، وقفه کوچک در برنامه های اینترنتی و ... میذاریمش کنار، شروع مجدد اون فعالیت چقدر معذب کننده میشه. انگار صد تن بار روی خودت حس میکنی و نمیتونی پاشی مثل روزهای همین ماه گذشته ورزش کنی، فعالیت مثمر ثمر داشته باشی و تو دایره امنت زیر پتو میخزی و سرمای هوا رو بهونه تمام تنبلیهات میکنی. هممون تجربه کردیم این مدت رو که شبها برنامه مینویسیم که دیگه از فردا میشم اون ادم بترکون موثر ماه گذشته ولی روز به روز میاد و میره و هیچ تیکی تو دفتر خورده نمیشه!
برای این روزهای ریکاوری چی پیشنهاد میدید؟
روزهایی که انتظار دارید دوباره همون ادم فعال و پر انرژی و هدفمند باشید و نه ادمی که هیچ کاری نمیکنه و انجام کارها مضطربش میکنه!
اگه به طور عجیبی از هرچیزی به گریه می افتید یا زود از هرچیزی میترسید و اضطراب دارید و اطرافیانتون لطف دارن و بهتون میگن:" چیزی نیست، از قلب مهربونته"؛ مثل من پاشید برید چندتا آزمایش خون بدید شاید شماهم مثل من کم کاری تیروئید داشتید که این بخشی از نشانه هاشه!
هفته ی شلوغی رو دارم میگذرونم. اینقدر شلوغ که کلاسهای دانشگاهم توش گمه. املاح بدنم پایینه و باید یکسری آزمایش انجام بدم تا علاوه بر منیزیم، ب شش و مولتی ویتامین که قبلا میخوردم موارد جدیدی به لیست روزمره هام اضافه شه. برای همین توی شلوغی این هفته چندین و چندبار چند آزمایشگاه و بیمارستان رفتم و تا دوساعت دیگه هم باید برم مطب دکتر. تو صف انتظار یکی از همین آزمایشها بودم که خانوم جوانی از در سونو بیرون اومد و با بغض شدید و شوکه تماس با همسرش گرفت و میگفت مشکوک به سرطان و منتظره بگن بدخیمه یا خوش خیم. لحظه های انتظار یه طرف اینکه میگفت من شوکه ام چطور ممکنه و هنوز اصل قضیه رو نمیتونست قبول کنه یه طرف. اشک ریخت و ما نمیدونستیم چی باید بهش بگیم. مدتی گذشت که مطمئنن برای خودش طولانی ترین مدت ممکن بود صداش کردن. از بین در دستهای دکتر رو میدیدم که سعی میکرد آرومش کنه که احتمالا میگفت فعلا چیزی مشخص نیست باید دکترت ببینه. با گریه ی از قبل شدید تر از اتاق بیرون زد و دکتر سونو که رو صندلی بیحال نشسته بود.
تکرار غم، تکراری نمیشه. من و مامان بیرون گریه کردیم چون بغض داشت خفمون میکرد حال همه بد شده بود از منشی های پذیرش که سکوت کرده بودن تا دکتری که یه لیوان آب خورد بتونه بقیه مریض هاشو ویزیت کنه. مطمئنن از این موارد زیاد دیده بودن ولی غم و درد و مریضی تکرارش التیام نمیده، تکرارش زخمی هست که از رو زخم کهنه تر سر باز میکنه.
حالا امروز تو یه آزمایشگاه دیگه دختر بیست و هشت ساله ای که مشکل ذهنی داشت رو باید شش نفر از جمله خواهر و برادرش نگه میداشتن و جلوی دهنش رو میگرفتن فریاد نکشه تا بتونن خون بگیرن. پدر پیرش و نگاهش که وقتی ازش خواستن دستای دخترش رو بگیره میشد صدای فروریختنش رو شنید و خواهری که کف زمین آزمایشگاه نشسته بود با گریه پاهای خواهرش رو نگه داشته بود. خانومی که سعی میکرد با حرف زدن آرومش کنه ک اتفاقا موفق هم بود.
نشستم اینجا و دوتا استکان چایم یخ شده و دست از فکر و خیال برنمیدارم. روزهای سخت مریضی و مریض داشتن رو به یاد میارم و عمیقا شفای مریض ها و صبر به باقی اطرافیان رو از خدا میخوام. برم برم که آماده شم باید برم مطب دکتر انشالله که خیره
توی جمع عاروق زدن کار زشتی هست. همه خجالت میکشن و معذرت میخوان. بعد چطوره که از سیگار کشیدن و ریختن دودش تو حلق بقیه خجالت نمیکشن؟
من هربار از مترو هفت تیر میام بالا با حجم غلیظی از دود به سرفه می افتم و گاهی عق میزنم. دود تاکسی ها و ماشینها یه طرف دود سیگارها هم یک طرف. تصور کنید تو پیاده رویی که به دلیل جمعیت باید قانون ماشین ها رعایت بشه و اگه آهسته بری اعتراض پشت سری ها رو داری اگه تند بری باید سبقت ممنوع بگیری و با روبه رویی ها برخورد میکنی پس تصمیم میگیری با سرعت مطمئنه تو ردیف ایجاد شده حرکت کنی فردی چند نفر جلو تر تو صف حرکت باشه و دود سیگارش پشت سری هاشو داره خفه میکنه. واقعا زشت نیست؟ من که احساس میکنم این حالت هیچ کم از عاروق نداره که تازه بدترم هست. چرا این افراد جای اینکه خجالت بکشن، با افتخار دود منتشر میکنن؟ چیکار میشه کرد تا جامعه به این سمت بره واقعا اون دود حق خیلی های دیگه رو ضایع میکنه؟
یا اصلا درک نمیکنم افرادی رو که دارن به سمت تو میان ولی برمیگردن پشت سرشون رو نگاه میکنن و به هرچی و هرکسی خوردن خوردن!! چرا؟ یا اکثرا خانمهایی که بدون هیچ ملاحضه ای برای دیدن مانتو های تو هفت تیر مکث میکنن! اینجاهاست که هربار فکر میکنم واقعا باید قوانین راهنمایی رانندگی هم برای پیاده ها باشه یا نه واگذار شه به عقل آنی آدمی؟ هر دوتاش به یک اندازه سودمنده و هر دو به یک اندازه مضر.
این بود دغدغه ی مهم و روزمره من از دست پیاده روی هفت تیر و حجم عاروق زنهای دودی!
مکثی افتاد بین پیامهامون و من به اشپزخونه رفتم که به مامان کمک کنم ولی عطر حلوا که خورد بهم ضعفم بیشتر شد.مامان پرسید:« یاسر چطوره؟ رسیده خونه؟ » و من که داشتم برمیگشتم اتاقم تا دراز بکشم و ضعفم بهتر شه گفتم فکر کنم الان رسیده خونه امشب مهمون دارن افطاری.
دراز کشیدم و صدای آیفن اومد و بعدش صدای علی که در رو باز کرد. فهمیدم خب ما هم مهمون داریم مثل یاسر اینا یا که نه نذریه.
پیام رو سین کرده بود و جواب نداده بود. چشامو بستم و پاهام رو رو چندتا بالش گذاشتم. علی صدام زد که آبجی، آقا یاسر اومده!!!! شوخی میکرد. گفتم علی کیه؟ شال و لباس بپوشم یا نذریه؟ اومد تو اتاق که پاشو میگم یاسر اومده مثل اوندفعه نگفته بود بهت داره میاد؟ پاشو پاشو یچیزی بپوش.
(در پس زمینه تصویر لبهایی رو ببینید که قشنگترین لبخند روشون هست و داره میگه دیوونه)
دومین بار بود که با دهن روزه از تهران رونده بود تا اینجا که بیاد ببینه من رو...
پیشنهاد داد اگه ممکنه بریم دور استخر افطار کنیم. این شد که کیف پیکنیک رو پر کردیم از نون و حلوا و پنیر و چایی و استکان و سبزی تازه. شد اولین پیکنیک دونفرمون
من چایی ریختم تو استکانها و یاسر آش گرفت. زیر درخت دور استخر دوست داشتنیمون نشستیم و روزه مون رو باز کردیم. ^__^
هنوزم خیلی وقتها به هر بهانه یا بی بهانه کیف پیکنیکمون رو پر میکنیم از سمبوسه قارچ و مرغ پیچیده تو دستمال گل گلی و میریم پارک.
^_^ما از اون خانواده هاشیم که تا تقی به توقی میخوره میریم پارک
هرجا میرفتم از یه مهمونی شلوغ گرفته تا مولودی یا دورهمی, چندتا خانواده به خودم که می اومدم میدیدم دور و برم کلی بچه رنگی رنگی نشستن شاد و خندون و خاله خاله گفتنشون صدای بقیه رو در آورده!
اینکه بچه ها جذب من میشن نمیدونم رو چه حسابیه اما یادمه تو برهه ای از زندگیم شاید اواسط نوجوونی یا اوایل جوونی حس بدی پیدا کرده بودم و مثل کسی که بهش برچسب خورده دوست بچه ها هی سعی میکردم این برچسب رو از رو خودم بردارم. یادمه حتی عصبی میشدم که بچه ها خاله خاله گویان سمتم میدویدن و سعی میکردن بگن خاااااله قل هوالله رو حفظ شدم به منم جایزه میدی! سعی میکردم به اصطلاح فکر اون موقع خودم؛ خودم رو قاطی بزرگترها کنم. چون اغلب اوقات پیش میومد که بعد از مهمانی ها یا عروسی ها یا مراسمات خیلی از بزرگترها و هم سن و سالهای من درباره چیزی حرف میزدن که اصلا منی که اونجا حضور داشتم ندیدم چه برسه بررسی اون. همین چیزاا و برخوردها بود که گفتم الی تو باید حواست پیش چیزای دیگه ای هم باشه چیزای "مهم تر"!
حالا از اون برهه کوچولو تو زندگیم سالها گذشته و من تازه عروسی هستم که همراه خانواده و همسرم همچنان پاگشا دعوت میشیم و میریم و عمیقا خوشحالم بعد از گذشت یه نیم ساعت تا یه ساعت اگه بچه هایی همراه مهمانها باشن یا صاحب خانه فرزندان کوچکی داشته باشن، دور و بر منن.
خوشحالم که شروع دوستیمون با چندتا نگاه پر از خجالت از سمتشونه و بعدش میان درگوشم میگن خاله میشه چشاتو ببندی بیای اتاقم؟؟؟
و خب ذوق زدگی های هربار به یک نوعی من از دیدن مثلا دوتا دختری که نشستن با خمیربازی برام گل درست کردن یا با کاغذرنگی، کاردستی. حالا که تازه عروسم و جز آدم بزرگا خوشحالم من رو به این میشناسن که دوست بچه ها.
نمیدونم چرا با اینکه پول خداتومنی آتلیه رو دادیم نمیریم پیگیر شیم پس چرا هنوز عکس و فیلممون رو نمیدید
نمیدونم چرا هنوز از بابام برای یاسر چیز زیادی نگفتم
نمیدونم چرا با اینکه دور و برم پر از محل های کار و برند های خوبه هنوز نرفتم دنبال کار
احساس میکنم در عین اینکه مثل فرفره میچرخم نوعی تنبلی در من ریشه دوانده
مثل "هم زن"، با اینکه مرکزش به شدت میچرخه ولی چیزی که چشم روی سطح شیشه ای ظرف میبینه حرکات یواش ذراته درست مثل حرکت لایه سطحی مشتری!
نوعی خلا از نوع نور، گریه های بی دلیل، کم دارم. دلم نور بازی میخواد. دعا، قرآن... دلم بیشتر میخواد فشار بازوهای خدا رو دورم حس کنم
دلم نفس کشیدن تو هوای روستای پدری رو میخواد، تاب بازی رو اون درخت بلنده که اول اسم همه نوه ها روش حک شده.
دلم روزهای گرم بلاگفا رو میخواد...
اینکه خیلی خوشبخت دیده میشم اذیتم میکنه. معیار آدمها شده دیدن طلاهای تو دستم و لبخند همیشگیم و احترام زیاد بین من و خانواده همسرم. حس میکنم رو مرزی موندم که چه خرافاتی باشم چه نه انگار چشم بد میخورم. حس میکنم معیار آدمهایی که بهم میگن چه خوشبختی، باید چیز دیگه ای جز لباس و کیف و کفش و خونه زندگی باشه. حس ترس برام به وجود میاره. که اونچه ما میبینیم و حس میکنیم با اونچه میبینن انگار فرق داره. دقیقا نمیدونم باید به چه چیزی برسه این نوشته اما معتقدم خدا آنچه میگم رو میدونه اینکه خوشبخت هستم رو حس میکنه ورای معیارهای ظاهری دیگران و بیشتر از همه میخوام با این نوشته ازش کمک بخوام که طعم خوشبختی رو انقدر به بعضیا بچشونه که دیگه وقتی برای سرک کشیدن تو زندگی دیگران نداشته باشن. خوشبختی برای من با ازدواج رخ نداده. ما دو انسان بودیم که حالمون مثل خیلی از آدمها گاهی خوب بوده و گاهی بد. خلاهای زندگی هم رو فهمیدیم و دونستیم مثلا خلا بابام با هیچی پر نمیشه حتی دلتنگیش با چیزی کم نمیشه بعد هم رو انتخاب کردیم نه برای پر کردن خلا که برای از نو ساختن این جمله:" حال من خوب است، با تو بهتر میشود"
نشستم و تمام آنچه توی عکسها و متنها دیده نمیشه رو مرور میکنم. اون روزها اون شبها اون نذرها و دعاها
دلم میگیره و بازم میپرسم یعنی خدا حرف حتی یک نفر از این هزاران نفر رو نمیخواست گوش کنه چرا مقرر کرده بوده که زندگیم بدون بابا باشه. چرا نباید الان باشه که خونه زندگیم رو ببینه، خوشیختیم رو ببینه. چرا من هنوز پر از چرا هستم. نشستم و گریه م تمومی نداره. تمام روزها و شبهای اون موقع ها رژه میرن جلوم. بیمارستان، مطب، عمل، مامان، علی.... آخ
قلبم دردی داره که هیج جوره خوب نمیشه
دلتنگی ای داره که هیچ جوره پر نمیشه
عمقی داره که هیچ جوره سوسوی نوری توش راه نداره
....
درست مثل آیینه مقعر که نور را در کانون خود جمع میکند و گرما تولید میشود هروقت به آهستگی از پهلوی راست به پهلوی چپ میچرخد انگار تمام گرمای حل شده در کانونی که "من" باشم رخت میبندد و سرما مینشیند. همینقدر واقعی همینقدر قابل لمس. ^_^