آنقدر قل خوردیم که دست آخر یادمان رفت مثل روزهای اول بگوییم:" خانه ای میخواهیم با پنجره های بزرگ"

تهران و بنگاههایش شده بود تکرار ملال آور سوال و پاسخ :"چقدر دارید؟"

کسی گوش نمیداد که خانه ی با پنجره بزرگ یعنی چه!

انگاری که مریخی حرف زده باشیم. پوزخندی بود و جواب سربالا 

لابد پنجره بزرگ مال پولدارها بود و خب پولدارها هم گیر بنگاه معاملاتی نمی افتند. لابد بشکن میزنند و خانه با پنجره های بزرگ ردیف است. بعد میروند با پارچه های گل درشت ضخیم روی پنجره های بزرگشان را میپوشند مگر آن طبقات بالای برج باشند که کسی جز خدا نیست....راستی خدا

بگذریم...

یادمان رفت مثل خودمان باشیم  خانه ی کوچک خودمان را فروختیم و حالا به جای گفتن خانه ای میخواهیم با پنجره های بزرگ به محض ورود میگفتیم انقدر پول نقد داریم فلان قدر وام. بعد میدیدیم تنها گزینه روی میز تمام بنگاه ها یک چیز بود: طبقه 4 بدون آسانسور_ طبقه اول و دوم بدون پارکینگ

بعد فهمیدیم توی این خراب شده تنها چیزی که مهم نیست داشتن پنجره های بزرگ است. نمیخواهند پنجره ها بزرگ باشد چون پنجره یعنی سر بیرون بردن به امید دلخوشی و نور. و توی این خراب شده انگار هیچ دلخوشی ای نبود....

باید بزرگ تر میشدیم یعنی آدم بزرگترانه فکر میکردیم. اینکه بله خانه باید پارکینگ و آسانسور داشته باشد،  بزرگ باشد، بالکن داشته باشد که لباس زیر نور و گرما بگیرد باید کم واحد باشد و این چیزهای روتین. سرانجام خانه ای گرفتیم که هال پذیرایی بزرگی دارد سه برابر قد من و یاسر زیر وام رفتیم و سهم ما از آسمان همیشه دود گرفته تهران شد پنجره های نور گیر دو اتاق خواب رو به درخت های توت! و تک پنجره هال. که غریبانه نشسته و حرفی از دلخوشی بیرون ندارد. 

+      الهامـ  | 

مثل اولین باری که دستت را توی دستهای مردی که دوستش داری میگذارند بکر

مثل اولین بوسه پر از قلقلک

مثل اولین زمزمه توی گوش، پر از کیف

همینقدر ساده و پر از خجالت و پر از اولین ها به وبلاگم نگاه میکنم

حس نویی ست این اشتیاق پنهان به نوشتن و دیدن دوباره صورت پر از مهربانی وبلاگم...

+      الهامـ 

میگم کلا صدای رستاک رو خیلی دوس دارم. مخصوصا با این آهنگ نسکافه ش کلی حال میکنم انگاری معشوقه ی توی شعر آهنگشم.

میگه لعنت بهش که اینطوری دوسش داری و تا آخر مسیر برام رستاک پلی میکنه ... : )


گذاشتمش تو پوشه ی: اکسترمم های موهومی
+      الهامـ 

     

                                         اردیبهشت من با عطر شب بو گره خورده،  برای شما چطور؟


گذاشتمش تو پوشه ی: چپ نویسی
+      الهامـ 

واقعا چند مرد امروزی را میشناسید که در سومین قرار عاشقانه خود:

جای تقلید از فیلمها و به فکر کافه ای شیک برای اولین بوسه

یا جای فکر به پیاده روی طولانی ولیعصر تا جانشان درآد

یا جای فرستادن چند تن گل لاکچری دم خانه معشوق

یا جای خرید عروسک و طلا و کتاب

تو را دعوت کند به جایی بالای کوه. بروی و از آن ارتفاع هرچه ندیده بودی ببینی و گم شوی لابه لای عشق بازی نوک بیرون زده از مه درختان روی دره ی کوه. به خودت که بیایی ببینی روی قله امامزاده ست. بروی داخل و مست عطر گل و گلاب شوی. از در به ایوان امامزاده بیایی و ببینی تکه فرشی پهن کرده درست چند متری دره ی پر از مه و درخت. روی اوج قله!

چند مرد امروزی را میشناسید که منتظر ایستاده باشد تا بروی روی تکه فرش روی قله ی امامزاده دار بنشینی و دامن کوهی را از آن بالا نگاه کنی که تا چشم کار میکند بکر و انسان ندیده است و پر از مه و درختان بلند؟

آه خدای مردهای خاص از تو ممنونم.

+      الهامـ 

از طبقه 14 برج پایین اومدیم و سوار ماشین شدیم. وسط حرفها و گله ها و خنده ها یکهو زد به سرم و پرسیدم پیش منی حالت خوبه؟

دستشو از فرمون برداشت و گفت:"آرررره" موند نگاهم کرد و ادامه داد:"چرا نباشه" با لبخند.

من چشم دوختم به مسیر روبه رو و تو دلم گفتم:"ولی من نه؛ ولی من نه"


گذاشتمش تو پوشه ی: اکسترمم های موهومی
+      الهامـ 

واقعا چند مرد امروزی را میشناسید که

جای عکس انداختن کنار رودخانه و نشان دادن بازوهای ورزشکاری دلبرانه شان

یا جای عکس گرفتن با حالت یله داده به ماشینشان

یا جای عکاسی های هنری از افتادن سایه شان در بخش نو نوری و رنگی رنگی پنجره های سنتی

یا جای عکس با معدنی که به تازگی با اختراع خودش راحت تر کشف شده

 

برود کهریزک و با پیرمردها سلفی بگیرد و برایت بفرستد؟

 

آه خدای «مردهای خاص» از تو ممنونم.

+      الهامـ 

خوب باش مهربونی کن 

90درصد ادما فکر میکنن 90درصد ادمای دور و برشون نمک میخورن نمک دون میشکونن. یا همچین انتظارایی دارن که حالا این نیکی به دجله انداخته شدشون حتما جواب بده و جواب بگیرن. 

حتی من و تو دوست خوبم هم که داری این متن رو میخونی اینطور فکر میکنیم/ کردیم.

تو خیلی وقتها نمیتونی ذهنیت ادم ها نسبت به خودت رو عوض کنی اینکه فکر میکنن تو وقت نیاز بهشون خوبی کردی فقط. بذار هرجور دوس دارن و هرجور وجدانشون راحته فکر کنن. تو خوب باش. مهربونی کن. نذار بی ریشه شه این درخت

+      الهامـ 

کتابهای خوب و متفاوت و شدیدا به فکر فروبرنده، فیلمهای خوب جهان، موسیقی گروهی که تصمیم گرفتم تنها آرزوی تحویل سالم دعوت و شرکت تو یکی از کنسرتهاشون باشه، "secret garden" 

رهایی از محدودیت های اعصاب خورد کن شغلی درگیر کننده. بیشتر به خود اندیشیدنم بیشتر تکرار کردن مداوم عبارت دوستت دارم..

درست وسط خوندن کتاب جدیدی که امشب شروعش کردم کش موی نارنجیم رو از مچ دستم باز کردم و لای کتاب گذاشتم و شروع کردم به خوندن پستهام تو اینستاگرام از وقتی بابا مریض شد تک تک کامنتها رو شروع کردم به خوندن. اشک بود که صورتم رو پر کرده بود. به خیلی از دوستام فکر کردم به دل تنگم فکر کردم و اینکه چقدر حجم مصیبت بالا بوده که من عوض شدم و باعث شدم دوستانم عده ای از دور و برم خارج شن. الان خیلی خوب تغییراتم رو متوجه میشم. قبلا دوستانی داشتم که بیان میکردن الی تو چرا هیچ وقت عصبی نمیشی اصلا بلدی. ولی الان سریع عصبی میشم. سریع بعد از چند لحظه سکوت واکنش نشون میدم. منی که از طرف مدیرعامل شغل اولم به عنوان صبورترین شناخته شده بودم حالا میفهمم دیگه اونقدر نمیتونم صبوری به خرج بدم. من در دلم هنوز ... هنوز ... دوست داشتن..دلتنگی...دوستی و عشق زنده ست. هنوز میتونم کتونی سفید بپوشم با چادر سیاه و برم شهرکتاب هنوز پافشاری میکنم رو اصل احترام و مهربونی. هنوز مامانی دارم که برام دعا میکنه. که شاهد تلاشهای منه برای اینکه یکنواخت عمل نکنم نشم یکی مثل همه. مامانی دارم که پای تصمیمام میمونه بهم اعتماد میکنه و حواسش هست برای خواسته هام برای رویاهام وقت گذاشتن همیشه یک مسیر ساده نیست. شکست پشت شکست ولی بازم هست چون به اصل وجودم به تفکراتم هرچند متفاوت با خودش احترام میذاره و قبول داره خودمم که باید راهی بسازم. من در درونم خودم با خودم دوستم میدونم راه سختی رو انتخاب کردم ولی دعاهای همیشگی مامان پشتمه فانوس راهمه و این منم که تنها باید مسیر رو پیدا کنم یا بسازم. زندگیم رو. رویام رو و نترسم از قضاوت دیگران از اینکه دیگه دوستم ندارن نترسم. غصه بخورم ولی نترسم از حرفاشون. اونها هیچ وقت جای من نبودن هیچ وقت با کفشهای من راه نرفتن و مطمئنن شاید هیچ وقت باور نداشتن دوستشون داشتم با تمام کم و کاستی هایی که هر انسانی میتونه داشته باشه. من باید حواسم رو به ندای دورنم ندم! باید حواسم رو به عقل و منطق و فلسفه ندم! باید حواسم رو به دین و اعتقاد ندم! باید حواسم پی یه چیز برتر باشه  یکی که آگاهه من چه حسی به چه کسی دارم و داشتم و خواهم داشت حواسم باید پی نیروی برتری باشه که صداشو بین این همه صدا که متهمم میکنن به هر عنوانی که ذهنشون ساخته، گم نکنم. 

+      الهامـ  | 

انگار که بمبی منفجر شود توی اتاقم 

تمام دست نویس ها و چرک نویس ها و لابه لای درس داستانک نوشتن ها و تمام هرچه حتی کلمه ای یا جمله ای توی برگه ای یا دفتری بود را از جای همیشگیشان خارج کردم و انگار به لانه زنبورها آتش بزنی از روی میزم گرفتم تا کف اتاق تا روی تخت تا روی قفسه ها و شلف ها و حتی کف راهرو بیرون اتاق

پر شدند از برگه هایی که لابه لای حل مسائل فیزیک از شاهین و ادل شعری نوشته بودم بریده هایی از کتاب تهوع رو در دفترهای رنگی و چرک نویس های دبیرستانی یافتم 

نوشته های گاهی خیلی غریب با الان خودم از خودم دیدم نقاشی ها و اتودهای خیلی جالب و نوشته های فینگلیش از حرفهای توی سرم روی برگه ها.

اتاق پر شده از برگه ها و دفترها و دفترچه ها و سی ها و حتی فلاپی های دوران قدیم! بیشترشان با به نام او آغاز شده اند همیشه عادت دارم مینویسم این را

در شب تولد21 سالگی نوشته ای به یادگار گذاشته بودم لابه لای چرک نویس های نمیدانم چه درسی که من در این همه عمر چه گلی به سرم زدم که انتظار برداشتش را در 40سالگی داشته باشم. امروز وقتی باز داشتم خدا را برای آفریدن صداهایی مانند صدای ادل شکر میکردم با خودم گفتم او 25ساله و منم! درست در نوشته 21سالگی ام هم دیدم اشاره ای کردم به 21ساله بودن ادل و من هم!

جعبه مقوایی اوردیم و برگه هایی که بعده عمری در خفا بودن حالا یله داده بودن زیر نور زرد و سفید اتاق و راهرو را داشتم دسته بندی میکردم. 

فکر میکنید دور انداختن برای من تعریف شده؟ به هیچ وجه. همیشه در رویایی میبینم روزی وقت میکنم تمام تک جمله هایی را هم که تراوشات ذهنم است را در دفتری مینویسم از تمام اندوه هایی که دلیلی روشن برایشان دارم یا ندارم(فراموش کردم یا غمی بوده زاییده تخیل) و تمام کند و کاوهایی که توی نوشته هام درباره عشق و دوستی و از عشق نوشتن است. چرا دروغ گاهی حتی به سرم زده نقاشی های حین درس خواندنم را هم بگذارم بماند شاید بعدا کسی عاشق جمع اوریشان شد. هوووف من همچنان تخیل باورنکردنی ای دارم و بودن در جمع این اوراق بیشتر خیلی بیشتر به این قدرت پر پرواز داده حالا خسته از تمام جمع اوری ها که منتقلشان کنم به پشت بام به خانه قبلیشان یعنی طبقات 4 تا 6کتابخانه م نگاه میکنم به وسایلی که جای این برگه های تلمبار شده نشسته اند. فضای اتاقم پر شده از کلمات پر شده از خاطرات پر شده از کیسه هایی که برگه های فقط حاوی تمرین و تکرار درسی مرا مچاله شده توی خودشان جمع کردند. حالا خسته روی تختی که تمام بسته های کاغذ و لوازم تحریر رویش رو جایی روی کف اتاق چپاندم لای قاطی برگه ها دراز کشیدم و به جای خالیشان در کتابخانه م نگاه میکنم نفسم از سنگینی کلمات میگیرد و ذهنم کاملا خالیست، این به طرز عجیبی برام عجیبه! چرا سوزنم روی خاطره ای گیر نکرده چرا به چیز خاصی فکر نمیکنم. 

چند روزه به این فکرمیکنم هراتفاقی برای هرفردی بیفته خودش مقصره. اگه فردی تماما داره از چیزی میناله خودش مقصره. باید خودش رو خالی از حسهایی کنه که دوباره باعث اون اتفاق میشه. دارم فکر میکنم الان شاید که نه حتما خودم دلیل هراتفاقی تو زندگیم بودم و هستم باید بخاطر اونچه در درونم جریان داره و باعث این اتفاقات شده متاسف باشم و طلب بخشش کنم از خودم از خدا از عشق. خدایا دوستت دارم متشکرم امشب یک دنیا پر از کلمه بهم هدیه دادی.

 

جملات انتهایی متن تحت تاثیر زیادی از کتابهای هواپونو پونو هستن که همراستا با فکرای خودم بودم و برام خیلی ارزش دارن. 

+      الهامـ 

پرسید:«واقعا؟ هر شب؟ هرشب مینویسی؟ یعنی اسمی از منم هست؟ بقیه چی؟ بقیه رو هم نوشتی؟ همه رو..»

همونطور که بالاتنه م رو با ریتم باد ملایمی تکون تکون میدادم چشامو از صورتش گرفتمو به این فکر کردم چقدر سوال درباره نوشتن من شبیه سوالهای گزینشه، همونقدر بدون رعایت حریم شخصی همون اندازه تیز و برنده و حال بهم زن و صد البته «حق به جانبانه» که انگار هم حق مسئول گزینشه از حریم شخصی دیگری سر در بیاره هم اون!

+      الهامـ 

خودم هستم

آزادم

+      الهامـ 

دقیقه 90 تصمیمم عوض شد. نوشته بودم «نمیبخشم» تمام آنهایی را که میتوانند باشند و نیستند، میتوانند بیشتر کنارم باشند و این کار را تنها بخاطر غرور نمیکنند. ولی دقیقه 90تصمیمم عوض شد. چرا نبخشم؟

اینکه ریه های من مستعد سرطان هستند و اگر دوفردای دیگر آنها که الان میتوانستند باشند و نیستند بخاطر بیماری ام به من پیام دهند یا از ترس اینکه مبادا صدایم یادشان برود تماس بگیرند، برای من چه فایده ای دارد؟

قصد دارم با تلخی های زندگی هرچقدر زشت اما واقعی کنار بیام. روزهای پیچیده ای هستن این روزها.روزهایی که درخواب و بیدار بهم الهام میشه توکل کنم. توکل در کلیه کارها و امور. غمگینم؟ نمیدونم! شادم؟ خب خیلی وقتها میخندم. شکر میکنم؟ نه اونقدر که کافی باشه. خسته ام؟ از پس تمـــــــــــــــــــام دردهام چطوری بر بیام رو فقط با فکر و تلاش و توکل میتونم کنار بیام. رویاهام رو از دست دادم؟ نه. برای رسیدن به رویاهام کاری میکنم؟ نمیدونم کارهام در مسیر رسیدن بهشون هست یا نه. سختی ها کمتر شدن؟ کمرم تا شده زیرش...بغض بغض ... توکل به خدا

+      الهامـ 

بعضی چیزها بی جوابند هرچقدر مثال برایشان بیاوری ته دلت به یک معلقی خاصی میرسی که «آخرش چی؟»

یکی از این چیزها روابطی هست که هردو طرف به شدت دوستدار هم هستند ولی نمیتوانند باهم بمانند.

چیز بعدی پسری ست که در گذشته به دلیل مشخصی (که حالا جای بحث است و مجالش نه!) با زنی مطلقه سکس داشته و بعد وقتی به سن ازدواج رسیده به دنبال همسر میگردد. به دنبال دختری خوب! خوب بودن البته برای هرکس معنایی مجزا دارد صد برابرش برای ازدواج. باور کنید از دید بعضی آقایون دختر خوب یعنی دختری که صبح تا شب سر کار باشد و پول دربیاورد تا مرد خیالش راحت باشد چک هایش پاس میشود و باید مطمئن باشد به محض رسیدن به خانه زنش بهترین باقالی پالو با ماهیچه را پخته بهترین لباس و عطر را زده و پوشیده و هیچ اخم نکند به بداخلاقی های مرد خسته از کار(!) و البته انرژی برای مسائل جنسی هم که سرجایش.

من به این فکر میکنم مردی که در گذشته سکس داشته و بعد به وقت ازدواج دختر خوبی در مسیرش قرار گرفته وقتی چیزی بیخ گلویش گیر کند و بیاید اعتراف که مرا ببخش و باهام ادامه بده. آخرش چه میشود؟ نه جدی آخرش وقتی دختری را که دوست داشت از دست بدهد بخاطر اعتراف ناشی از عذاب وجدان چه میکند؟ بار دیگر تلاش برای ازدواج؟ با دختری نه به خوبی دختر قبل که عذاب وجدان نگیرد؟ برگشت به زن مطلقه و ادامه رابطه بی سر و ته؟ هوووووف آخر بعضی چیزها آدم نمیداند چه میشود. حتی اگر خودش توی بطنش باشد.

اصلا تکلیف مردی که گناه کبیره کرده چیست؟ گناه کار بخشیده میشود؟ گیجم از انتهای سرنوشت برخی گناها که چه باید کرد با آنها. نگفت و زندگی ساخت بر پایه پنهان کاری؟ گفت و دختر مورد علاقه خود را از دست داد؟ هووووف آخرش چی؟ چیکار باید کرد...

+      الهامـ 

«به تو فکر کردن» پروسه ی عجیبی ست که هنوز خودم کاشف تمام این «سرزمین» نشدم. گاهی به تو فکر کردن کاری میکند هی برقصم هی برقصم هی آهنگهای لاولی فرانسوی بگوشم و ناخودآگاه بشنوم چه زیباتر شدی!

به تو فکر کردن گاهی چنان سخت و دلهره آور است که دلم گریه میخواهد که دلم میخواهد مشت بکوبم به تو در ذهنم که دلم میخواهد به خودم بفهمانم آخه چرا اینقدر غصه. که چرا اینقدر موزیک فرانسوی غمگین..

به تو فکر کردن عجیب است. ناگهانی مثل سایه عقاب روی زمین وسوسه انگیز کویر پیداش میشود و گاهی طعمه اش میشوم و میروم ....تا ..درست بالای ابرها.

آنچه بالای ابرهاست بین من و تو است و من خالق فکر توام که خود مانده ام توش. چگونه تو را ساخته ام که نمیدانم چه زمان چه مکان به سراغم می آیی و قرار است برقصانی ام یا بگریانی ام. فتبارک الله احسن الخالقین که تورا خلق...

 

+      الهامـ