اما چقدر دلخوشی خوابها کم است...
#خواننده: علیرضا قربانی
تو آیینه نگاه نمیکنم ولی چشمهایی هستن که از اون تو نگاهم کنن
ساعت شنی زندگی رو نمیشه برگردوند. چقدر مهربون بودم؟ چقدر سخت کوش بودم؟ چقدر کوتاه اومدم؟ چقدر از رو نرفتم؟ چقدر زندگی نکردم؟
حس میکنم فرصت کمی دارم.خیلی کم. باید سرعت سخت کوشیمو بیشتر کنم برای هدیه دادن مهر بیشتر به آدما...برای بخشیدن اذیت هاشون برای رها شدن از بغضی که تا وقتی انسانی در این کالبد همراهته...ساعت تند و تند میگذره. ماه تند و تند خونه هاشو عوض میکنه و ما تند و تند تو منجلاب غرور و دل سنگی بیشتر فرو میریم.. تو این دوروز محدود دنیا معجزه خود ماییم که باید عشق بیافرینیم..تو این بی فرصتی دنیا معجزه خود ماییم نه پروانه خوشبختی که بیاد و رو شونمون بشینه...حس ناجوریه اینکه فرصتم کمه..برای لبخند زدن به همه ادمای دنیا..برای سفر کردن به اعماق چشاشون برا سر خوردن رو برق لباشون...حس ناجوریه این بی فرصتی ...
کمتر از قبل با هیجان حرفی رو میزنم یا تعریف غذایی رو میکنم
کمتر از قبل حال و حوصله دارم برای چیزایی که قبلا خیلی حوصله شون رو داشتم
اینارو خودمم میفهمم
ولی خب نمیتونم خودمو گول بزنم
یهاتفاقی اون ته تهای دلم افتاده که مثل مکش هوا تو ارتفاع چند هزار پایی خوشیای دلمو از هواپیمای دلم کشیده بیرون
خیلی سخت خیلی با زجر خیلی بهت آورنده
نتیجش حالا همین کاهش ذوق کردنامه..همین گل گلی پوشیدنا و خنده هام هم خودش کار خداست ...
واقعا چسبید. بعد از چندین ساعت نشستن تو کلاس اصول فقه و متون فقه و مواد قانونی مدنی و گرما و خستگی اینکه راننده با اون صدای خیلی خوبش بادهمه ی آهنگایی که ضبطش پخش میکرد، میخوند....این عالی بود. سرشو سمت من و پنجره خوش کج میکرد و دست رو قلبش میذاشت و تریپ خفن میروند و آی میخوند... تتلو خوند اینم خوند! قمیشی خوند اینم خوند هی هم نگاه یه وری میکرد که نکنه شاید چون چادری ام بخوام چپ چپ نگاش کنم ولی من خنده م گرفته بود..خوشم اومده بود بهم حال داده بود.
بعد دوس دختر معمولیش بهش زنگ زد شایدم خوش زنگ زد نمیدونم. از اونجا میگم معمولی که بعده سلام سریع گفت ببخشید و راننده خوش صدامون گفت چرا.نه بابا ید موقع زنگ نزدی ناراحتم نشدم داشتم رانندگی میکردم گفتم بعدا زنگ بزنیم. میگم معمولی چون تو همین حرفا بود و اینکه اگه امروز در بستر نبودی میرفتیم کافه که گوشی رو از رو گوشش برداشت و دوبار بلند گفت خدافظ خدافظ بعدا میحرفیم! و دوباره گوشی به روی دختر اون ور خط قطع شد.
اون دروغ گو هم بود.با اون صدای فوق العادش که همینطور همراه هر خواننده ای میخوند و با اوج گرفتن حسش دنده عوض میکرد حتی به دوستش گفت تو ترافیک مونده و سنگینه درحالی که جاده عالی بود و خلوت و جا برای قرای ماشینش فراوون:))
اون عالی بود...وقتی همراه چاووشی میگفت همه چیززززش با تو...
تو همین حس و حال بودیم ( کل ماشین رو عرض میکنم) که آقای مسافر به راننده خوانندمون گفت مسیرت فلان جا هم میشه هنوز راننده نه نگفته من گفتم آره خوب میشه اگه برید منم مجیدیه پیاده میشم. چشاشو چپل چپو کرد و گفت مجیدیه مسیرمه اما اونجا که شما میگی نه. خوشحال شدم هم برا اینکه دوباره نباید تاکسی بگیرم هم برا اینکه بازم میتونستم به کج کردن سرش و هم خونی کردناش و دروغاش گوش بدم. آخرشم یه یا علی گفت و همونجا که میخواستم پیادم کرد.
به این فرم که تو زندگی نامه م بشه نوشت:بانو در سن ۲۴سالگی شروع به پرداختن به علمی دیگر و لیسانسی دیگر کرد!"
شاید بشه گفت مزیت بن کتاب دانشجویی یکی از دلایل و صد البته چند دلیل دیگه هم بود. چه رشته ای؟ حقوق!
درسی پر از لغات عربی و خیلی بحثی و حفظی...
استادهای عجیبی دارم و هم کلاسی های عجیب تر، من خسته بعد از ۸تا ۹ساعت کار به کلاسام میرسم و گاهی لذت میبرم گاهی سوالای جالبی میپرسم و بیشتر از همه از اینکه چیزهایی یاد میگیرم که تا بحال یاد نگرفتم خوشحال میشم.
راستش نمیدونم چرا برای قوی بودنم همش تحسین شدم درحالی که حقیقتا ضعیفم! این رو تکرار آزمایش هام و بررسی دکترا هم نشون میدن که بدنم از خون و استخوان و هورمون و عضله گرفته تا مشکلات خواب و گوارشی که من با تمام قوا سستم!
حالا توی این همه بالا پایین بودن آزمایشام این دانشجوی حقوق شدن رو کجای دلم بذارم و فکر نکنم بازم چند نفر میان بگن تو چقدر قوی ای...
بعد سریع، سریع تر خوندن شما تابه اینجای متن، فکرم پرید به ماه اردیبهشت به روز پدر...روزبابا ها، روز تکیه گاهها، روز اگه سلامت باشن مامانوجون لب خندون داره....
تصمیمایی که سلولای مغز و دل و نمیدونم دقیقا کدام ناحیه داشتن میگرفتن اینطور بود: چند روز قبل و چند روز بعد از روز پدر رو از تلگرام لاگ اوت کن، اینستاتو چک نکن، .. بعد دلم برای خودم سوخت یه هیس به اجزای درونی و بیرونی خودم گفتم و گذاشتم فضای ذهنم چیزی رو که باعث شده دلم برای خودم بسوزه روشن تر نشونم بده...تصویر خودم بود به یه دسته گل مریم و چند شاخه گل روز قرمز...با چشمای قرمز نشسته روی بلوک کنار ق.ب. ر پدر ( هنوز دلم نمیاد اسمشو بگم ) که دارم یا با صدا یا بی صدا هی میگم بابا پس من برای کی پیرن مردونه چارخونه آبی یاسی بگیرم ها؟؟؟ دلمو به کدوم روبوسی با چاشنی فرو رفتن ته ریش تو لپم خوش کنم ها؟؟؟؟
دل سوختن هم داره...تصویر ذهنی ای که برام پخش شد ول سوختنم داشت...دلم برای همه ی بچه هایی که بابای خوبشون رو از دست دادن میسوزه...یکبار تو روز مادر یکبار تو روز پدر...
برای تاکسی پیدا نشدن سر میدون
برای هنوزم که هنوزه دست بردن سمت کیفم که زنگ بزنم بابام بیاد دنبالم...
دلم تنگ میشه برای آب و هوای اینجا
دلم تنگ شده هنوز نرفته. هستم و پای پنجره fyrsta گوش میدم و لباسای تیره م رو میریزم تو ساک دستیم. نشستم پای پنجره و نسیم خیلی تند و تیز و خنکی سر میخوره رو زانوهام.به چشم هام توی آینه نگاه میکنم به قرمزی دورش به بغضی که گریه ش نکردم. مدام مثلدیه درد ندیده یا درد شدید دیده به خودم میگم "باید زندگی کرد" باید خوب زندگی کرد باید ادامه داد....
همراه من پرده بلند اتاق نارنجیم هم آه میکشه و صدای بارون بلند میشه..میپیچه لای چرخای ماشینا و توریستا...گم میشه تو صدای آروم موزیک..موزیکی که دلم میخواد بعد از مرگم همه به یادم گوش بدن...
باید زندگی کرد یکبار دیگه تکرارش میکنم و دسته ی بعدی لباسها رو با تفاوت اندکی تو تیرگی میریزم از کشو بیرون...باید زندگی کرد....بغض میکنم وقتی بزرگترین آرزوی زندگیم این بود الی عکاس باشی باشم درحالی که بابام داره با نوه ش بازی میکنه...کیف میکنن باهم...بغض میکنم و صدای موزیک و بارون قلبم رو مشت میکنن با یاد آرزویی که باید با خودم به گور ببرمش ... حالت چهره بابا رو تصور میکنم وقتی بچه م رو اولین بار به آغوش بگیره..خنده به لبم میاد...وسط اشکهای من و آسمون لبخند خیالی پدر..یگانه بزرگترین آرزوی من خنده به لبای پر چین از گریه م میاره.... اشکها میریزن رو لباس تیره م... گم میشن تو خنده هام..رو گلوم دست میکشم هیچی نیست که حس کنم گلومو فشار میده...ولی خفه شدنم رو حس میکنم ...باید زندگی کرد...بی آرزو..بی برآورده شدن بزرگترین آرزوی ممکن هر دختر...باید زندگی کرد....
پایان تو؟ شاید نشه دقیق اینو گفت...اما...بگذریم...مغرور بودم و هیچ نگفتم..نفهم بود و هیچ وقت اینارو نفهمید.... شاد باش تا از دیدن شادیت خوشحال باشم رفیق. مثل همیشه مثل همیشه...
سخته..
خدایا کاری کن هیچکی نفهمه من چه حالی دارم.. زندگیشونو ازشون نگیر...خوشبختی آدما رو ازشون نگیر...تکیه گاهشون رو مهربونی دستای مادراشونو ازشون نگیر...خدایاااا نمیخوام چنین سالی تحویل شه....
مثلا الان که ساعت از یک بامداد گذشته تازه دارم باور میکنم تمام امروز در حال تدارکات پنجشنبه آخر سال بودم ولی نه مثل هرسال...امسال برای پدر...
به باور رسیدن غصه ناک ترین کار تو دنیاست...
حالا کنار هم نشستیم، بدون بابا...حواسش نبود بابا دیگه نیست، گفتم مریضیا مامان چرا حرف گوش کن نیست دکتر برو نمیشی؟؟ مریضوی حرف گوش نکن..داشت با خنده بر میگشت پشتشو نگاه کنه که بگه حرف گوش نکن مریضو باباته....که های های زد زیر گریه...که زدم زیر گریه...که نشستیم تو تاریکی اتاق بین بوی تند پماد فلفلی گریه میکنیم....
روزهای اینطوری زیاد بودن که درست از پشت در اتاق بابا اشکام سر میخورد و میباریدم تا راهرو تا حیاط تا صف تاکسی، حتی وقتی میخواستم آدرس بپرسم که تاکسیای فلان مسیر کجاست اشکام میریخت، حتی وقتی کنار دوتا مرد دیگه تو تاکسی نشسته بودم و هر دوتاشون هم داشتن از بیمارستان و وضع بیمارستان به اونور خط میگفتن من سرم رو گذاشته بودم رو شیشه پنجره و گریه میکردم...روزهای زیادی بود که کل مسیر حیاط بیمارستان رو درحالی که آدما نگاهم میکردن با گریه پشت سر میذاشتم و برای همه ی مریضا از ته دل دعا میکردم.به هق هق میرسیدم...تو دلم به بابام میرسیدم و از ته دل میخواستم به حق این همه دعایی که داره در حقش میشه خدا راضی بشه به شفاش..راضی بودم به رضاش ..که به حق این همه قسم که ادمایی که بابارو دوس داشتن خدا رو میدادن حالش زود خوب شه..
دارم مرور میکنم تک تک ظرافتایی که برای رفتن پیش بابا به خرج میدادم رو..بیشترین خاطره ی روزهای آخر رو وقتی بابا حوصله حرف زدن با کسی رو نداشت، من دارم. وقتی داشتم دست و پاشو کرم کیوی میزدم، وقتی داشتم وقت سرما پتو روش میکشیدم یا وقت گرما براش درجه کولر رو تنظیم میکردم ازش میپرسیدم ازش حرف میکشیدم بهش انرژی میدادم...وقتی حالش خیلی بد بود این من بودم که میپرسیدم بابا آخه داری به چی فکر میکنی که چشات به آسمونه..دختر خوشگلتو نگاه کن... بابا گفت به همه فکر میکنم، به تو به علی به مامان....من دارم مرور میکنم اون قطره اشک پر غصه ت رو آروم بعده این حرفت از چشات سر خورد...من دارم لحظه هایی که برای هیچ کس قابل به گفتن نیست رو هر روز و هر ساعت مرور میکنم...من دیگه آدم نرمالی برای زندگی نیستم. نمیتونم دوست خوبی برای دوستام باشم...نمیتونم دلتنگ نباشم و حق دارید، تک تک شما دوستام حق دارید حوصله ی یه آدم پاد انرژی رو نداشته باشید..ازش دوری کنید.....حق دارید...حق دارن
نمیدونم چرا اشکهام مثل غصه م تمومی نداره. دیگه کیب سراغم رو نمیگیره بس که الی پر انرژی شده موج منفی...نه اینکه نخوام...جنس غمم فرق میکنه..نمیشه...وقتی دارم اودکلن میزنم، دلم لک میزنه برا صبح هایی که بابا داشت میرفت ادره میگفتپ عه بابا عطرت تنده بیدارپ میکنه تو که میدونی دماغ دخترت حساسه...برا وقتی میموند چپ چپ نگاهم میکرد و میگفت برو بخواب ...دلم برا لبخنداش تنگ شده...حس میکنم زندگیم مثل این اشکام که دارن میریزن تلخه..شوره...دلم برا زندگی و خانواده خوبم لک زده...برا خوشبختیمون...آاااخ آاااخ ....