به تازگی کتابهای عجیبی آمده اند نشسته اند توی کتابخانه ام که بعد از خواندن هر یک صفحه شان هی از خودم میپرسم «خب که چی؟» و کتابها جوابی که ندارند هیچ، نچسب تر از صفحه های پیشینشان پیش میروند!
شنیدم از زیرشاخه های مدیریت هستن و اصلا بحث این نیست که درسهای علوم انسانی نچسب اند(عده ای میگند ما که نمیگیم) چون من مدتی حقوق مطالعه کردم و وه که چقدر شیرین بود که ساعتها از شیرین ترین چیزم(!!)(شما بخوانید خواب) میزدم تا بیشتر یاد بگیرم. ولی این کتابهای جدید هیچ جذابیتی که ندارند حتی سوالی در ذهن درست نمیکنند که لااقل برای جوابش مایل به خواندنش شوم. آیا مجبورم بخوانم؟ نه ابدا. ولی هی یک چیزی مدام قلقلکم میدهد که چرا رتبه های خیلی پایین رشته های ریاضی و تجربی و فکر کنم انسانی از گزینه های صد در صد قبولیشان مدیریت است و از طرفی بیشترین طیف برای کارهای دولتی به اجبار باید مدرک همچین رشته ای را داشته باشند؟ جواب مایوس کننده ای وجود داره که مثل خیلی از واقعیت ها روبه رو شدن با آن حال آدم رو بد میکنه.
آیا دوستی داشتید که همیشه برای او وقت داشتید؟
صبح اول وقت، میانه شب، توی تخت، کنار دریا یا توی جنگل، توی تاکسی یا تو پادگان، لابه لای درس ها برای امتحانات، موقع آماده کردن خودتون برای ارائه یا دفاع و ....
خیلی زورتون میاد الان حتی حالتون رو نمیپرسه؟
اگه پاسختون مثبته باید بگم حق دارید و به این تجربه تون به دید مثبت نگاه کنید. شما الان وقت این رو دارید کمی از اون وقتی که صرف دوست داشتنش میکردید با حضور همیشگیتون، صرف خودتون کنید و بگید چه خوب که تا آخرین لحظه دوستش داشتم!
حرص نخورید و این سوال قلقلکتون نده که آیا دلش برای شما تنگ شده یا نه. دل تنگی اگرچه معنای متعالی ای داره ولی بیخیال این سوال بشید. همین که تا آخرین لحظه دوستش داشتید یعنی ظرف وجودتون همونقدر بوده. حس حماقت نداشته باشید و فکر نکنید و نگید با خودتون:«پس من چی؟» انتظار درستی نیست حالا دوستتون حضور پررنگی داشته باشه. فقط پر شید از این حس که واقعا دوستش داشتید پس چه می ارزید چه نه دست از چرک کردن حس هاتون بردارید. اینها نظرات منه که چند نفری با هاش مخالف بودن. نظرشون محترم ولی نخوان که من رو عوض کنن. مطمئنن به مرور همونطور که تا به حال عوض شدم بازم عوض میشم.
اولین بار که «رفتن» را یاد گرفتم فکر نمیکردم اینقدر سریع جزئی از من شود. خیلی زودتر از موعد که فکر میکردم تصمیم گرفتم یکبار دیگر بگذارم و بروم. از کار دومم دلی که نبستم ولی همان «چیز» را بکنم و بروم. خدا را چه دیدی شاید بار دیگر همان گل فروش خوشحال توی رویاهام شدم یا همان لوازم کهکشانی فروش همیشه یاسی پوش یا چه میدانم آن آخرین رویام همان که دوست داشتم کافه کتاب بزنم. دوست داشتم قاطی این جماعت بمانم و بمانم و هی متفاوت عمل کردنم بزند توی ذوق. مثل کودک پرجنب و جوشی که آیینه شکسته ای را طوری تکان دهد که هی روشنایی بخورد توی چشم دیگران. دوست داشتم ادامه میدادم ولی امان از این ویژگی جدیدم. رفتن!
رفتن و در پی برآورده کردن آرزوهام تن به تجربه های جدید و سخت دیگر دادن تا بسازم آن رویای دور را. همان نزدیک را.
فکر میکنید این معنای دیگر تنهایی ست؟
به تو که نیستی، که بوده ای یا نه، که خواهی بود یا نه؟
با من 5نفر شدیم. 4تا خانوم سفید پوش گوگولی مگولی تحصیل کرده ی بازنشسته ی مسلط به علم روز که سنشون تو بازه 55تا 65هست و من ِ تازه کار بی ثبات ِ 24، 25ساله. ما به همراه مربی آرام چهره مون سفید ترین گوره پنج به علاوه یک دنیا روو تشکیل دادیم که توش یوگا کار میکنیم. جلسه اول فهمیدم مربی باید حواسش به پای راست و کتف چپ و کمر و گردن کدوم هاشون باشه. احساس میکنم بعد از این یک ماه که همراهشون خواهم بود خیلی باید دلم برای تک تکشون تنگ شه. برای اون خانوم مهربونه که بعد از یکی از حرکتهایی که خیلی حالش رو در لحظه خوب کرد پا شد و مربی رو بوس کرد به معنی تشکر. چقد به انسانیت در کنار این خانوم مهربونها نزدیکم چقدر دیوار سفید و پرده های بلند سبز و عطر عودش رو دوست دارم. چقدر موهای لخت کوتاه و پوست سفید و پیرشون رو دوست دارم. چقدر خوبه هیچ کدومشون بعد ازاینکه در جواب مربی گفتم مجردم نگفتن زودتر شوهر کن دیرتت شده. بلکه شنیدم انشاالله شیرینی استخدامت رو بخوریم و انشالله عکس هات از سفرهای خارجه رو ببینیم. واقعا خوب نیست؟ حضور کنار همچین خانومایی با تمام دردهایی که مطمئنم دارم. و از اون بهتر میدونید چیه؟ اینکه اونها من رو واقعا دوست دارن. با خاطر خنده هام.
میدونی تو این یک سال خیلی ها دوست بودن و خیلی ها نارفیق بودنشون رو بهم نشون دادن. اینکه رفیق روزهای خوبن یا رفیق خوب روزها. خیلی ها ازم فاصله گرفتن چون شاید فکر کردن سیاهی ای که دورم رو گرفته واگیر داره پس حق میدم که انتخاب کردن برن از مدار من بیرون. خیلی ها که اصلا فکرش رو نمیکردم برام مثل خواهر و برادری بودن که پا به پام اومدن. حال و هوامو عوض کردن. باهان غصه خوردن و به وقتش از غمم سکوت کردن. شمع حضور بعضیا با یه باد سهمگین خاموش شد و امیدوارم زندگیشون خوب باشه حتی حالا که ازشون خبری ندارم. یک سال تلخی که تلخیش فروکش نمیکنه.
عمو شکلاتی که مشهوره به کدخدای روستای پدری، مردی شوخ طبع، شیرین، بوس روی سر و همش به همه قول داده که میخواد «فردا فردا» بره با دوچرخه شکلات بخره و اون فردا هیچ وقت نمیاد و از سن مادرم تا کوچیکتر از ماها همش منتظر اون شکلات هایی هستیم که قراره بره بخره منتظر شکلاتهایی که از جیبش در میاره و اون خنده های خاص و گرمش اون لحن گفتنش که میگه من فردا فردا میخوام با دوچرخه برم 300تا شکلات بخرم فقط برای تو. بعد بخنده دست بندازه دور سرت و گرم ببوستت. عمو شکلاتی برای همه مایه شادی و خنده ست....عمو شکلاتی ....حالا حالش بد شده و ما هی اشک تو چشممون جمع میشه هی یاد حرفش می افتیم که میگفت من کدخدام مریض نمیشم که بعد همونن خنده همون دست انداختن دور سر و گرم بوسیدن بالای سر. بعد ادامه حرفش که آره من کم کمش 900سال عمر میکنم. دست میکرد تو جیبش چند تا شکلات که بیرون می آورد همه میپریدیم برا گرفتنش. بعد میدونستیم یکی یبار به تک تکمون میخواد بگه من فردا فردا میخوام برم با دوچرخه شکلات بخرم فقط برای تو. 10تاااا. برای بقیه نمیخرم که. بعد ما ذوق کنیم بگیم 15تا فققققققط برااااا خودم به هییییشکی ندیاااااا و مطمئن باشیم همین حرف رو به بقیه هم میزنه. سر هممون رو میبوسه و ذوق زدمون میکنه به فردا فرداهای شکلاتی.......
اشک تو چشامون جمع شد وقتی تو بیمارستان دیدیمش که میگفت از خدا بخواید درد نکشم زودتر برم.....
حیف.
شاید نزدیک به یک سال شاید هم بیشتر باشه که زندگی نکردم. که حس زندگی در من نبوده. که عقب افتادم تو بعضی چیزها و جلو افتادم تو بعضی چیزهای دیگه. مدتی بود اون بغض همیشگی من موقع دیدن انیمیشن ها رو نداشتم، چون اصلا وقتی برای انیمیشن نمیذاشتم. امروز، روز تعطیل و داشتن دو گیگ اینترنت هدیه باعث شد حتما یه وقتی تو کارام باز کنم تا به لیست انیمیشن هایی که تو این مدت ندیدم یه سری بزنم. انتخاب من inside out بود، آخرین انیمیشن اسکار گرفته ای که من ندیدمش تو این مدت. (خب اونقدر ها هم انگار عقب نبودم ) :))
پر از تخیل پر از آفرین به نویسنده ش که اینقدر جالب تونست فضای ذهن رو، خاطرات، کنش و واکنش ها رو نشون بده. دوستش داشتم.
bing bong که تو تصویر میبینیدش(برای اونها که مثل من تا الان ندیدن این انیمیشن خوب رو) همون موجود خیالی بچگی هامون هست که خب کار بزرگی برامون کردن خیلی بزرگ....اینقدر بزرگ میشه محکم ماچشون کرد.
با تو
اشتباه
میکنم...
با تو
اشتباه
میکنم...
انگار همین دیروز بود که الهه قرتی بافی میکرد، هانیه حرفای غول غولانه میزد، من هر روز تقریبا یک بار بلاگفارو چک میکردم، روزانه هام به روز بود و ...
انگار همین دیروز بود درس و دانشگاه و وبلاگ های هم کلاسی ها
انگار همین دیروز بود کلی انیمیشنن دیدن و کتابای خوب معرفی شدن و چله گرفتن برای زیارت عاشورا...
انگار همین دیروز بود که تو پارکینگ بابا گفت خسته نشدی از بس هرجا رفتی نه شنیدی برای کار؟؟
بابا
انگار همین دیروز بود نه این همه ماه
میل عجیبی داشتم که سال تحویل نشه(شاید فقط اونایی که عزیز از دست دادن دقیق این حالو بفهمن)، همون میل رو با همون اشد میزان حالا دارم برای کش اومدن و نرسیدن یک سال بدون پدر بودن من....
میل عجیبی دارم هر روز ماهها بگذره و نرسه روزی که سال...گر..د (حتی دلم نمیاد اسمشو بگم) بابا بشه و بعدش طبق روال همیشه جاری زندگی مجوز ها برای عروسی و شادی و کم کم فراموشی سیاهیِ غمِ از دست دادن گرفته میشه. هرچند باور ندارم فراموشی شامل این موضوع بشه ولی چیزی که ما سه تا حس میکنیم که تنها تر میشیم...تو شادی ها باید آرایشگاه برم و لباس خوب بپوشم و واقعا خوشحال باشم برای خوشبختی و عروسی فامیلا ولی دلم برای تنهایی خودم ریش باشه....فقط دارم مینویسم میدونم کسی نمیتونه و نباید درکم کنه...
من نزدیکهای عید وقتی تمام زورم رو میزدم عقربه ها رو نگه دارم که زمان نگذره و میدیدم زورم نمیرسه گریه م میگرفت، هر روز تو هر حالتی از تسلیم خودم دربرابر سرعت گذر زمان گریه م میگرفت. یجور شکست تو بزرگترین ابعاد..آخه چجوری بگم....حالا همونطورم وقتی هر روز حرف این میشه داریم به 12ماه از گذشت روزی که بابا ما رو تنها گذاشت نزدیک میشین مث الان اشک صورتم رو پر میکنه....من چرا نمیتونم زمان رو متوقف کنم....اه..اه اه...تف تو زندگی
وقتی مامان الان رو میز کار آشپزخونه ش که بابا باب میل مامان درستش کرده داره سیب زمینی خورد میکنه و کناردستش قرصای قلب نشسته دلم میخواد فریاد بزنم ...خودم رو بزنم...و زمان رو برگردونم به زمانی که بابا بود، مامان مانتو کرم رنگش رو میپوشید و صورتی کرم با حاشیه مشکیشو میبست و علی تی شرت قرمز...برگردونم زمان رو اونجا که وقتی من وعلی خودمون کار داشتیم حتی همین وب گردی صدای آروم بابا و مامان از هال میومد،صدای خندشون،مامان ما رو برای چایی صدا میزد و بابا ما رو برای میوه...دلم دوباره میخواد زمان بره اونجا که برای بابا ژله بستی درست کنم و برای مامان ژله بدون بستنی...میدونید..خسته ام از این همه گرفتاری...از این یواش با یقه لباسم اشکامو پاک کردن و یواش از بالای صفحه لپ تاپ مامان رو تو آشپزخونه نگاه کردن...که نفهمه که ندونه ....میدونید ...میخوام نگذره...دور نشیم...اه...
چی دارم میگم....